بگذار ببارند چشمهایت، حالا که اینگونه بی پرده و صریح، تنهاییات در مقابل تمامِ بودنِ حقیرت به رقص برخاسته است.
بگذار ببارند چشمانی که گناهآلودند.
چشمانی که تاب نیاوردند.
چشمانی که «او» را دیدند.
«ز دست دیده و دل هر دو فریاد...»
هیچ میدانستی که منشأ عشق و اشک یک چیز است؟
(دل)
دل که نباشد، عاشق نمیشوی.
دل که نباشد چیزی برای خرد شدن از عشق نداری (و شاید آسودهتری!)
دل که باشد، عاشق هم باشد، اشک هم هست و دستی که دلتنگیهایت را موبهمو بنویسد؛ چون نُتهای موسیقی و دستی دیگر هست که اشکهایت را پاک کند؛ مهربان و صمیمی و چه خوب است که خدا به ما دو دست داده است... .
«یه آدم هم مثل 11 میمونه، فقط کافیه به پاهاش نگاه کنی... .»*
در بهاری که بی تو خزان شد باورم شد دگر نیستی تو
خود نگفتی که من هم بدانم کیستی تو؟ چیستی تو؟**
اما بعدالتحریر:
نازنین دوست مهربانی، روزی شماتتم کرد که چرا اسم شاعرانی که شعرشان را مینویسم ذکر نمیکنم. به احترام او، پاورقیها اضافه میشوند:
* دیالوگی از فیلم شبهای روشن
** نمیدانم شعر از کیست. خواننده: ایرج بسطامی.
