با گريه خنديدن

دل شده یک کاسه ی خون...


ساعت یک صبح، پنجره باز، هوای بارانی و باد خنک و پرده ای که تاب می خورد میان خالی اتاق و من و تویی که نیستی...

تو که نیستی و باران اینگونه می بارد و به صورت من حتی نمی خورد، از گوشه ی پنجره نگاهی به آسمان می کنم و لبخند کجی تحویلش می دهم و آرام می گویم: واسه همین همدلی های تو با منه که همیشه از چتر بیزارم...

روزهایی که نیستی سخت می گذرد... اصلا نمی گذرد. گاهی احساس می کنم همین حالا باید بلند شوم و عقربه های ساعت را با دستم به جلو برانم، انقدر که ساکن مانده اند و ساکت...

تو که نیستی، از خودم هم خسته می شوم. باور کن حتی این پفک نمکی هم امروز مرا سر شوق نیاورد...

بهتر است زودتر برگردی. بهتر برای من. بگو این سفر کی تمام می شود؟


***

می خواستم یه چند روزی برای تعمیرات اینجارو تعطیل کنم. اما حتی حوصله تعمیر هم نبود. فعلا خطی از دلتنگی نوشتیم که... هی... دلمان گرفت...


***

امروز حس من این ترانه بود:

دل شده یک کاسه خون

به لبم داغ جنون

به کنارم تو بمون

مرو با دیگری

اومده دیوونه ی تو

به در خونه ی تو

مرو با دیگری

چشم و دلم منتظره 

آه من بی اثر

دوتا چشمام به در

که تو پیدا بشی

دل میگه باز گریه کنم

زغمت شکوه کنم

که تو رسوا بشی

دل شده یک کاسه خون /به لبم داغ جنون /به کنارم تو بمون...


آغاسی هم خواننده جالبی بوده انگار!! وقت کردید گوش کنید این ترانه را. مثلا از اینجا


مدیونید اگه از عباراتی مثه جواد و خز و این حرفها بگیدا!! خدایی ترانه ی احساسی بود... نیست؟

+ نوشته شده در  شنبه 1 اسفند1388ساعت 1:24  توسط س. ر  |