همیشه معتقد بودم یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...
همون قضیه ی آب رفته و جوی بی بازگشت.
بعضی حال و هواها وقتی رفتن دیگه رفتن...
کلی روزای خوب پیش بینی کرده بودم. خوندن کتابهایی که این چند وقت خریده بودم و با حوصله کنار هم در کتابخانه ای که دوستش دارم چیده بودم. شنیدن موسیقیهایی که این چند وقت به آرشیوم اضافه شدن. نوشتن مقاله و شعر و داستانهای جدید. انگار هرچیزی که به دستم می رسید رو برای یه روز راحت و آرام نگه می داشتم. اصلا تا همین چند وقت پیش جمله کلیشه ایم شده بود اینکه: باشه بعداْ... نمی دونم چرا اون روزها اونجور بودم و این روزها اینجور. انگار اصلا هم مهم نیست. اما باز هم اعتقادم قوی تر شد که یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...
***
۱. این حال من ربطی به سیاست ...
۲. شب از نیمه گذشته است. دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند...
۳. شروع کردم مثنوی بخونم. شاید دست نوازش مولانا شفا بخش باشه. امیدوارم بمونه...

