تبليغاتX
با گريه خنديدن - آه پدرت عزیز دل!
این واژه ها انگورهایی رسیده بر شاخسار درختی تناورند.... تو بچینشان

غمهای این روزگار کم نیستند. گاه آدمی را آنچنان در بر خود می گیرند که درد نام دیگر آدمی می شود. این روزها که از هر طرف غمی و از هر سو اندوهی راه به دلم می جستند غمی دیگر بر جانم نشست که این انگار عمیقتر است. انگار جانکاه تر است. انگار درد بیشتری با خود دارد.
عزیز دل! تازه فهمیده ام پدرت از این دنیا رفته است... تازه به مادرت فکر کرده ام ... تازه به خواهرها و برادرت فکر کرده ام... اما هرچه کردم نشد که خودم را به جای تو بگذارم... می دانی که دلم برایت تنگ است اما حالا انگار هیچ طاقت دیدنت را ندارم... چه باید گفت؟ امروز که بازهم نام مستعارت را دیدم و نیایش به یادم آمد بغضی دوباره به سراغم آمد... نیایش... نام مهربانی است... آه پدرت! خدایش بیامرزاد... خداوند به تو صبر دهد فرزند بزرگ خانواده و حتما از این پس بزرگ خانواده!... خداوند تو را حفظ کند عزیز... صبر از خدا برایت می طلبم به زاری و ناله... آرامشی از سوی خدای مهربان ارزانی پدر بزرگوارت باد...

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 13:29 | لینک  |