تبليغاتX
با گريه خنديدن - از یاس این روزها...
عاشقم کن ولی با دلم راه بیا...



این روزها نه غم صدایم را می توانم پنهان کنم و نه بی فروغی این چشمها را. دست من نیستند. دلم خیلی گرفته است. با دوستی درباره این احساس حرف می زدم. گفت اگر روز دوشنبه در تجمع انقلاب تا آزادی بودی الان این حال را نداشتی و امیدوار می شدی و می فهمیدی جمع یعنی چه و ... .

یاد روز سه شنبه خودم افتادم. از محل کار خارج شدم. به اجبار. چون زودتر از معمول تعطیل شد. وارد خیابان شدم و ماشینها را دیدم که در ترافیکی عظیم به سمت ونک صف کشیده اند. راهها بسته بود. انقلاب بسته بود. ونک بسته بود و من فقط این دو جا را داشتم تا برگردم و به خانه برسم. در میان آن همه هیاهو به حال خودم اشک ریختم. سخت اشک ریختم. با صدای بلند اشک ریختم. احساس تنهایی و یکه بودن عمیقی بود. شاید و تنها شاید قابل درک باشد. اما به نظر من تنها در صورتی درک خواهد شد که احساس شود. گریه آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. و این یاس و نا امیدواری این روزها را هم. من نا امیدم چون چیزی از امید در اطرافم نیست. به خاطر محدودیتها مجبورم فوری به خانه برگردم چون اگر بمانم و در تجمع شرکت کنم آنوقت دیگر راهی برای بازگشت به خانه برایم متصور نیست. برای همین است که باید برگردم.اگر این اینترنت نبود تا تصاویر را ببینم حالا همینقدر امید هم برای نوشتن نبود. این دیگر در محدوده دردسرهای دختران جای نمی گیرد. این بدبختی دختران است. این ... . برای من کم پیش آمده آرزو کرده باشم که کاش پسر بودم. اما این روزها به کرات این حرف در دلم تکرار می شود. که اگر پسر بودم بی شک می رفتم در دل این دریای بیکران شاید امید به دلم بازگردد. حالا دارم سعی می کنم امیدوار باشم. با آنکه نوشتن برایم سخت است خودم را مجبور به نوشتن می کنم. این قلم اگر نگردد از من جنازه ای می ماند... همین!
***
بعد التحریر:
نامه شجریان به ضرغامی را عاشقانه دوست دارم. همین!
نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 17:16 | لینک  |