تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره...
چهارشنبه 27 خرداد1388
مادر/ ایران/ وطنم مادربزرگ من است... ...  

یکشنبه روز مادر بود. سالها است به این نام معروف است این روز. سالهاست که مردم این روز را حتی با حداقل‌ها پاس داشته‌اند. چرا نمی‌گوییم این روز شاید تنها روزی است که بسیاری مردان یادشان می‌آید همسرشان یک «زن» است؟ چرا فکر نمی‌کنیم بوی غذاهای خوشمزه‌ی ایرانی، ما را از زنان خانواده‌مان دور کرده است؟ چرا فقط اتوی لباس‌ها چشممان را جلب می‌کند نه دستانی که با هزار خستگی آنها را اتو کرده‌اند؟ چرا فقط لباس‌های شسته روی بندها را می‌بینیم بی‌که فکر کنیم چه دستان مهربانی آنها را روی بند صاف کرده‌اند؟ چرا یادمان می‌رود مادرهایی که در خانه‌مان هستند «زن» آفریده شده‌اند؟ چرا؟

خودم جواب این چراها را برایتان می‌گویم:

-        دل خوش سیخی چند ؟!!

متاسفانه درد معاش و فکر و دغدغه‌ی چند ریال پول بیشتر، آنچنان ذهن و روح ما را درگیر کرده که باید هم یادمان برود.

امسال که هرکس فراموش کرد حق داشت... یکشنبه این هفته روز زن بود و روز مادر. خیلی از ما فراموش کردیم. همه ما حق داشتیم. این بار درد معاش نبود که از یادمان برد. به قول قیصر عزیز:

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های سادة سرودنم

درد می‌ کند...

درد

درد

درد

دلم می‌خواهد چیزی شبیه خواب اصحاب کهف نصیبم شود.نه برای چهار سال! نه! حتی اگر شده تا آخر... تا آخرین لحظه و فقط لحظه آخر از خواب بیدار شوم و شادمان از اینکه دیگر تمام شد شکری به جای بیاورم و فاتحه...

***

از من نپرس خونه‌ت کجاس تو این همه ویرونه

ای هم‌قبیله چی بگم قبیله سرگردونه