(چَت روم یاهو- نیما و شایان در حال چت)
آخیش. دوباره اومدم.
آهان گفتم که بابام میگفت «ای بابا! چه انتظاری ازش داری آقا مجید؟ اون که دست خودش نیست. ندیده... آقا جون! ندیده خوب!» اونم گفت «نه ناصر خان! اینجوریام که میگی نیستا! اون دیده ولی یه مدل دیگهشو دیده. قبلا تو خونشون اتاق خواب و پذیرایی و طویله و ... همه با هم بوده حالا اینجا اومده برا ما دم از اوکازیون میزنه و از کار ما ایرادم میگیره اتفاقا زنم میگفت عکسای قدیمیشونو که دیده... اوه اوه! اومد... بیخیال ناصر خان... بهبه! حبیب جان اومدی بالاخره؟ ما گفتیم نکنه اتفاقی برات افتاده وسط راه!»o-:
من که هنوز نمیتونستم بفهمم قضیه از چه قراره، چشمام گرد شده بود و داشتم به بابا و دایی و شوهر خالهام نگا میکردم و سعی میکردم بفهمم چی شد. اما از اونجایی که نفهمیدم و دوباره این سه تا مرد مثل همیشه رفته بودن سراغ سیمان و مصالح ساختمانی و... و من هم اصلا حوصلهشون رو نداشتم، بلند شدم و رفتم آشپزخانه، پیش ماماناینا. خالهام دستی روی سرم کشید و من کنار مامان ایستادم و دستش رو گرفتم و کشیدم.
اوکی؟ هستی؟ آهان. خوب
بعدش مامان به من نگاه کرد و پرسید: «چیه پسرم؟ چیزی میخوای؟» گفتم: «مامان! اوکازی چیه؟» خاله و زندایی هم با تعجب به من نگاه کردند و پرسیدند: «چی نیما جون؟» دوباره گفتم: «اوکازی» هرسهتایی خندیدند و از من خواستند دوباره تکرار کنم و من هم چند بار گفتم. L که یکدفعه گفتم: «اصلا هیچی! طویله چیه؟» مامان یکدفعه دستم رو کشید و گفت: «اه! مامان این چه حرفیه؟» اینارو از کجا یاد گرفتی تو؟ معلوم نیست تو این سه سالی که مدرسه رفتی درس خوندی یا اینجور چیزا یاد گرفتی!» بیتوجه به حرفای مامان به خاله گفتم: «خاله! شما طویله دارین آره؟» خاله متعجب به من نگاه کرد. دوباره گفتم: «طویله چیه خاله؟» مامان با دستش به پشتم زد و گفت:« نیما! بسه دیگه! برو با سهیل و سمیرا بازی کن. بدو ببینم!» اما خاله نذاشت برم و گفت: «ینی چی که ما طویله داشتیم؟ اینارو از کی شنیدی؟» من با خوشحالی گفتم: «امممم! خوب شما یه پذیرایی داشتین که یه اتاق داشته که توش طویله داشتین و اونجا زندگی میکردین بعد حالا تو اوکازی زندگی میکنین. آره؟ سهیل هم تو طویله بازی میکنه؟» مامان محکم دستم رو کشید و گفت: «بسه دیگه! گفتم برو» اما من نرفتم و کنار در آشپزخونه ایستادم. خاله با عصبانیت به مامان نگاه کرد و گفت: «تو این حرفا رو یادش دادی دیگه. معلومه. ما طویله داشتیم یا شما؟ سهیل من تو طویله بازی میکرد؟ ای بشکنه این دست!» من که دیدم خاله خیلی عصبانیه جلو رفتم و گوشه دامن خاله رو گرفتم و گفتم: «نه خاله! مامان که نگفته. زندایی زهره تو عکساتون دیده!»J هنوز حرفم تمام نشده بود که خاله به طرف زندایی برگشت و حرف بدی زد که من نمیتونم تکرارش کنم :-o بعد کفگیری که دستش بود رو کوبید زمین. زندایی هم که سرخ شده بود همون حرف رو تکرار کرد و بعد جیغی کشید. یک ثانیه بعد، بابا و دایی و شوهرخاله دم در آشپزخانه ایستاده بودند و میخواستند بدونن اونجا چه خبره. من هم کنار پاهای بابام ایستاده بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم. فقط به خاله و مامان و زندایی نگاه میکردم که حرفای بد به هم میزدن و جیغ میکشیدن و خاله داشت گریه میکرد و بابا و شوهرخاله و دایی همهاش از همدیگه میپرسیدن چه خبره اما هیشکی جوابی نمیداد. یه کم بعد مامان دست منُ گرفت و به بابا گفت: «بیا بریم مرد! دیگه چقد خواری!» دایی هم دست زندایی رو گرفت و سمیرا رو بغل کرد و همه با هم بیرون اومدیم. اما من دلم میخواست بمونم و از قیمهای که خاله درس کرده بود بخورم. اینو که به مامان گفتم، گفت: «تو کوفت بخوری که همه آتیشا از گور تو بلند میشه.» Lو با عصبانیت رفت بیرون. اما نمیدونی شایان! مامان انقد عصبانیه هنوز! بابا هی بهش میگه نباید انقد حساس باشه. خوب حالا یکی یه چیزی گفته! خوب این بچه این حرفا رو از خودش درآورده. تو نباید اهمیت میدادی. من خواستم برا بابا بگم که خودم شنیدم که تو و دایی داشتین اینا رو میگفتین اما بابا دو هزار تومن بهم داد و گفت برم واسه خودم یه چیزی بخرم. Kآدم نمیدونه باید چیکار کنه! یه وقتایی که پول میخوام باید گریه کنم تا پونصد تومن بهم بده، یه وقتاییام همینجوری دو هزار تومن میده. معلوم نیست باید چیکار کرد! الو!! Buzz! هستی؟ من دیگه دیسی میشم. اگه اومدی برام آف بذار. راستی دیروز رامین میگف بابات قبل از اینکه دکتر بشه تو کارخونه پشمریسی کار میکرده، آره؟ اگه آره تو آف برام بنویس چه جور کاری بوده! بای...

