تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره...
یکشنبه 27 اردیبهشت1388
گناه من قسم خود خواسته ام بود... ...  


اینها که می گویم دروغ نیستند

قسم به ....

باورم کن!

بی قسم...

این دست‌های من.

کافی نیست؟

به کدام سمت و سو

به کدام چراغ

به کدام سرزمین مقدس باید التجا می‌جستم

تا باورم کنی؟

تا ببینی‌ام

تا بشنوی...

تا تنها نگاه نکنی

بی‌باور نگاهم نکنی...

باورم نکردی

حالا

فنجان‌های قهوه‌ام

بی‌نصیب از حرکت و چرخش انگشتی مانده‌اند.

مرا کدام فال به واقعیت خواهد رساند؟

به حقیقت؟...

به دست‌های خودم

که اینک حکم مقدس‌ترین خاک را دارند، قسم...

به همین پیشانی که انگار مُهری ساخته شده از خاکی مقدس است، قسم...

عاشقانه بود هرچه بود

غمگنانه است هرچه هست...

***

اردیبهشت را ببین که دستهایش را برای بدرقه تکان می دهد... دارد می رود...