|
واقعا باورتون می شه؟؟ نه! جداً! باورتون می شه؟ اینکه یک سال گذشت؟
من که هنوز باور نمیکنم و با یادآوریاش اشک در چشمانم حلقه میزنه! یک سال گذشت
...
گاهی که احساس می کنی از هر طرف آماج تیرهای غیبی بلا و مصیبت و نا امیدی قرار گرفته ای و امید در دلت مرده است ناگهان از غیب دستی می رسد و نوازشی و آرامشی. این ابیات همان دست نوازشگر امروزند... ای بسا مخلص که نالد در دعا تا رود دود خلوصش بر سما تا رود بالای این سقف برین بوی مجمر از انین المذنبین پس ملایک با خدا نالند زار کای مجیب هر دعا وی مستجار بنده ی مومن تضرع می کند او نمی داند به جز تو مستند تو عطا بیگانگان را می دهی از تو دارد آرزو هر مشتهی حق بفرماید که نز خواری اوست عین تاخیر عطا یاری اوست حاجت آوردش ز غفلت سوی من آن کشیدش مو کشان در کوی من گر بر آرم حاجتش او وا رود هم در آن بازیچه مستغرق شود... (مثنوی معنوی)
این روزها نه غم صدایم را می توانم پنهان کنم و نه بی فروغی این چشمها را. دست من نیستند. دلم خیلی گرفته است. با دوستی درباره این احساس حرف می زدم. گفت اگر روز دوشنبه در تجمع انقلاب تا آزادی بودی الان این حال را نداشتی و امیدوار می شدی و می فهمیدی جمع یعنی چه و ... .
یکشنبه روز مادر بود. سالها است به این نام معروف است این
روز. سالهاست که مردم این روز را حتی با حداقلها پاس داشتهاند. چرا نمیگوییم
این روز شاید تنها روزی است که بسیاری مردان یادشان میآید همسرشان یک «زن» است؟
چرا فکر نمیکنیم بوی غذاهای خوشمزهی ایرانی، ما را از زنان خانوادهمان دور کرده
است؟ چرا فقط اتوی لباسها چشممان را جلب میکند نه دستانی که با هزار خستگی آنها
را اتو کردهاند؟ چرا فقط لباسهای شسته روی بندها را میبینیم بیکه فکر کنیم چه
دستان مهربانی آنها را روی بند صاف کردهاند؟ چرا یادمان میرود مادرهایی که در
خانهمان هستند «زن» آفریده شدهاند؟ چرا؟ خودم جواب این چراها را برایتان میگویم: -
دل خوش سیخی چند ؟!! متاسفانه درد معاش و فکر و دغدغهی چند ریال پول بیشتر،
آنچنان ذهن و روح ما را درگیر کرده که باید هم یادمان برود. امسال که هرکس فراموش کرد حق داشت... یکشنبه این هفته روز
زن بود و روز مادر. خیلی از ما فراموش کردیم. همه ما حق داشتیم. این بار درد معاش
نبود که از یادمان برد. به قول قیصر عزیز: من ولی تمام استخوان بودنم لحظههای سادة سرودنم درد می کند... درد درد درد دلم میخواهد چیزی شبیه خواب اصحاب کهف نصیبم شود.نه برای
چهار سال! نه! حتی اگر شده تا آخر... تا آخرین لحظه و فقط لحظه آخر از خواب بیدار
شوم و شادمان از اینکه دیگر تمام شد شکری به جای بیاورم و فاتحه... از من نپرس خونهت کجاس تو این همه ویرونه ای همقبیله چی بگم قبیله سرگردونه
تقدیم به تمام
آنها که داستان خلقت آدم را وقتی اول بار از زبان نجم الدین رازی شنیدند، اشک
ریختند... بخش کوتاه اما
عمیقی از داستان آفرینش آدم را بخوانید. به نقل از مرصاد العباد نجم الدین رازی. البته
توصیه می کنم اگر دسترسی پیدا کردید متن کامل آن را بخوانید.
یکی دو روزه دائم این ضربالمثل تو ذهنم و رو زبونم میگرده و میگرده و ... : برای کسی بمیر که لااقل واست تب کنه! حالا تو بگو. من بمیرم برات؟!! *** چقدر فکر میکردید این پست راجع به تمام شدن پایان نامهام باشه؟! باید بگم تا عکسهای جلسه دفاع آماده نشن امکان نداره راجع بهش حرفی بزنم!! باید تصویر هم داشته باشه... . تا بعد، باقی بقایتان.
واقعا عجیبه! به هیچ وجه باور کردنی نیست! آدم اینقدر ... (بی حواس!) دوستم که برای سرو سامان دادن به پایان نامهاش اومده تهران، از من خواست که برای راست و ریست کردن فهرست و صفحات کار، کمکش کنم. من هم که همه فن حریف! مدعی! اوف ف ف ف ف!! نشستم و سه روز کارش را مرتب کردم. امروز روز آخرت این بشر بود؛ یعنی باید کارش را تحویل استاد می داد. صبح با گردنفرازی بهش زنگ زدم و گفتم که بیا کارت آماده است و پولش رو آماده کن و ... . آمد و نشستیم کارهای دیگهای هم روش انجام دادیم و save کردم و هر file را جداگانه نامگذاری کردم و بسیار با کلاس، آماده شدم که فایلها رو روی Floppy کپی کنم و فاتحه! احساس کردم(فقط یه احساس بود، اینکه چرا اینقدر بهش اهمیت دادم عجیبه!) بدک نیست Floppy رو Format کنم. همه فایلها را –بدون استثنا- کپی کردم روی cool disk خودم و رفتم My Computer و الهی به امید تو، گزینه Format را زدم و سوالش را هم مبنی بر پاک شدن فایلها و اطمینان و ... با Ok جواب دادم و راحت تکیه دادم به صندلی. (لطفا عصبانی نشوید که من چرا موضوعات ساده را اینقدر کامل و با جزئیات توضیح می دم! همه اینها مهم هستند. مهم!) بله تکیه دادم به صندلی و Format تمام شد و من روی cool disk کلیک کردم که فایلها رو کپی کنم روی Floppy . کلیک همانا و شوک ناگهانی همان. (فکر میکنید من چه کرده بودم؟) این یک حقیقت تلخ بود که : من به جای Floppy ،؟cool disk را Format کرده بودم.................. . تمام فایلهای پایاننامه و کلی از فایلهای کارهای متعدد خودم رفتند هوا!! ********* این اتفاق تمام امروزم را به هم ریخت. هرچند که همه فایلها را دوباره با زور و ضرب و البته مهربانی برادر محترم، پیدا کردم، اما شوک این اتفاق هنوز با من هست. اینکه خیلی از اتفاقا، ناگهان، میافتند و شاید هرگز جبران پذیر نباشند. حتی با کمک برادر و برادران محترم.... . احساس میکنم درس امروز همین بود. همین.
به قول فردوسی بزرگ: چو ایران نباشد تن من مباد و دریغ است ایران که ویران شود این روزها با یقینی عجیب ایمان آورده ام که ایرانی که فردوسی از آن حرف می زند جزء همان اساطیر و افسانه هایی است که او به زیبایی وصف کرده است. ایران فردوسی چیزی است شبیه به سیمرغ- کوه قاف و ... . جدا از مسئله ی تغییر زمان و شرایط و ... که امری بدیهی و اجتناب ناپذیر است اما سقوط و افولی این چنین عجيب و غيرقابل باور به نظر مي رسد. هدفم نوشتم اين حرفها نبود اما قلم كشيده شد. هدف اين بود كه يكي از بهترين مجلات پيرامون ايران پژوهي را معرفي كنم. مجله "ايران نامه" كه در خارج از ايران چاپ مي شود و سراسر به مطالبي پيرامون ايران مي پردازد. اين مجله که توسط مرکز مطالعات ایران در نیویورک منتشر می شود عرصه اي است براي مطالعات ايران شناسي و ايران پژوهي با نگاهي عالمانه و به قلم بزرگاني كه هريك در فرهنگ و ادبيات ايران دستي بر آتش دارند و شخصيت علمي آنها را مي توان از روي حتي يكي از مقالات آنها شناخت. مطمئن نيستم كه اين مجله همه جا موجود باشد اما من با خوش اقبالي بي نظيري اين مجله را در آرشيو مجلات كتابخانه دانشگاه يافتم و شگفتي آن به حدي بود كه موجب شد آن را -هرچند مختصر- معرفي كنم. اولين حس بعد از ديدن يكي از شماره هاي اين مجله و خواندن چند مقاله بسيار جالب است. احساس اينكه : عجب! پس ايران اينگونه است؟ پس چرا ما نمي بينيم؟ البته همراه با حس غروري شيرين. مثل وقتي كه هادي ساعي مدال طلاي المپيك را گرفت... .
۱- با اینکه هنوز کارهای نیمه تمامم بیشتر از کارهای تمام شده اند بالاخره رمان «بیوتن» رضا امیرخانی را تمام کردم. ۲- دوستش ندارم. ۳- مورد ۲ در مورد کتاب رضا امیرخانی بود! ۴- کمی دلگیرم. ۵- کاش می شد کوچ کرد. کوچ اجباری. ۶- آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟ ۷- راه رسیدن به سکوت و خاموشی چند چراغ قرمز دارد؟ ۸- کفش هایت کو سهراب؟ ۹- شاید استراحت برایم لازم است!! ۰- خسته نباشید.
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازش را از دست داده است... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ روزهای آخر هفته نزدیک است.به همین مناسبت چند پیشنهاد برایتان دارم: - آلبوم (ری را) ی سهیل نفیسی را به شدت پیشنهاد می کنم. - همچنین آهنگ (زلف بر باد مده) محسن نامجو در آلبوم (ترنج). - و آلبوم (مولویه) شهرام ناظری و به خصوص و به خصوص قطعه ی شماره ۸ (من چه دانم) همچنین پیشنهادی برای ایجاد احساس نشاط در روزهای گرمی مثل این روزها: مواد لازم: شکر به میزان دلخواه لیموی تازه به میزان دلخواه (اصل کار با لیموی تازه است اگر نبود... آبلیموی کارخانه ای! هم جایز است اما مهم میزان دلخواه است!) آب به میزان دلخواه یخ به میزان دلخواه طرز تهیه: شکر را در لیوان ریخته با کمی آب حل نمایید تا ذرات شکر در آب حل شود. وقتی ذرات شکر در آب حل شدند لیموها را در لیوان چکانده و یخ و آب را به میزان دلخواه اضافه می نمایید و چند لحظه صبر نموده سپس آن را هم زده و نوش جان کنید. جزء مفاهیم بی نظیر زندگی است این شربت. مخصوصا که ساخته ی دست مامان باشد.
جمعه هفته ایی که گذشت، مثل تمام جمعه های گذشته، حرف تازه ای نداشت. اما فرصت مناسبی بود برای دیدن فیلم هایی که ارزش دیدن دارند. عنوان اولین فیلم این است: با بازی: Tim Roth Pruitt Taylor Vince احتمالا نسخه ی ایرانی آن را از تلویزیون دیدهاید. من هم اولین بار بخشهای پایانی فیلم را از برنامه 100 فیلم شبکه 3 دیدم و چنان مجذوب شدم که نسخه DVD آن را تهیه کردم تا هم با دقت و تمام و کمال فیلم را ببینم و هم خود خود فیلم را. هنوز هم بعد از چند بار دیدن نمیدانم چرا تلویزیون ما، بخشی که 1900 می خواهد بانو را ببوسد حذف کرده است! واقعا چرا؟! فیلم دوم که با وجود در دسترس بودن(چون DVD آن کنار افسانه 1900 و در یک قاب بود!!) اما به دلیل عدم علاقه به فیلم هایی که به جنگ پرداخته اند، مهجور مانده بود. همین جمعه بعد از اینکه برای بار چندم 1900 را دیدم، بالاخره به سراغش رفتم و فیلم را تماشا کردم: ENEMY at the Gates و لذت بردم. همین. فیلم اول را به شدت پیشنهاد می کنم. جمعه ایی که پیش رو است شاید حرف تازه ایی... . ***
ادامه عکس های سفر اصفهان:
نوروز امسال شاید متفاوتترین نوروز در مسير چند هزار ساله ي زندگیام بود. برخلاف همیشه و هر سال، هنگام سال تحویل دور هم نبودیم. پدر و مادرم در سفری یک روزه بودند و ما فرزندان! هم که تازه از خواب بیدار شده بودیم، ناگهان فهمیدیم که «سال جدید شروع شده است.» به همين سادگي! روز سوم فروردین به اتفاق دو برادر محترم عازم سفر به «اصفهان» شدیم. (با عرض شرمندگی فراوان) من هیچ وقت میل خاصی به دیدن اصفهان و سفر به آنجا نداشتم. اما دست روزگار مرا به همراه دو برادر محترم برد به آنجا که نامش «اصفهان» است. حقیقت امر این است که تجربهی بینظیری بود. هرچند که سفر با دو فرد از جماعت ذکور فراز و نشیبهای خود را دارد که ... داشت. در مسیر سفر از شهرها و مکانهای بسیاری گذشتیم؛ قم، کاشان، خورزوق!، گز، اردستان... . نام بعضی را شنیده بودم و بسیاری را نه! با دیدن برخی نامها قلبم تندتر میتپید و ... . در طول راه آتشکدهای بود، شاید، که تنها بر فراز کوهی ایستاده بود. خالی و متروک و درختی که یکه اما استوار در میانهی دشتی وسیع ایستاده بود و من با دیدنش به یاد خودم افتادم و عجيب در يادم مانده اند. اما خود اصفهان... . من با تمام وجودم از این همه مظاهر سنت و گذشته هیجانزده شده بودم و دائم تحت کنترل دو برادر محترم!! طاقی دیوارهای این شهر چنان در دلم نقش بستهاند که گمان نمیکنم هرگز فراموشم شود. برخلاف عقیدهی پیشین، حالا تمایل شدیدی به سفری مجدد به شهر اصفهان دارم. شاید اگر دیگربار قرار باشد به اصفهان بروم، مانند این بار شگفتزده نشوم، اما بیشک بهتر خواهم دید. از نکات جالب این شهر تمیزی بیش از حد آن بود. به قولی شهر از تمیزی برق میزد، بدون اغراق. نیز خالی از گدایی که افکار را مشوش کند و فردي که دل را رنجور و دیگری شلوغی بیش از حد که در برخی از عکسها مشهود است. سعی کردیم بیشتر دیدنیهای اصفهان را ببینیم. اما مجال بیرحمانه اندک بود و تنها سیوسهپل و پل خواجو و باغ هشت بهشت و چهل ستون و میدان امام و عالی قاپو را دیدیم و بیشتر از همه جا، من مسحور چهل ستون شدم... سوغاتی هم برای دوستان عکسهایی است که ما سه نفر گرفتهایم. پیشکش به شما.
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|