تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن


داستانک

با دوستتان قرار دارید. به در منزل آنها رفته و در حالی که عجله هم دارید، زنگ خانه‌شان را فشار می‌دهید. جوابی نمی‌آید. خانه‌ی دوست شما درست در راستای خیابانی اصلی است. ماشینهای زیادی از پشت سر شما می‌گذرند. صدای بوق ماشینها و حرکت آنها، به دیر آمدن و جواب ندادن دوست شما اضافه می‌شود و کلافگی شما چند برابر می‌شود. موبایلتان را از جیبتان بیرون می‌آورید و در حالی که الفاظی بر لب دارید، به دوستتان زنگ می‌زنید. جوابی نمی‌آید. دوباره به طرف در منزل رفته و زنگ را فشار می‌دهید و مشتی بر زنگ می‌کوبید. ماشینهای در حال عبور از خیابان به شدت بوق می‌زنند و این شما را عصبی‌تر می‌کند. با خودتان می‌گویید حتما راننده‌ای تازه کار ترافیک ایجاد کرده که از وقتی شما اینجا هستید این بوق‌ها ادامه دارد و تمامی ندارد. اما بلافاصله از فکر ترافیک بیرون‌ می‌آیید و دوباره زنگ خانه را می‌فشارید و در همان حال لگدی هم به چارچوب در می‌کوبید و پس از جواب ندادن دوستتان، دولا می‌شوید و روی دستگیره‌ی در منزل دوستتان تف می‌کنید. تصمیم می‌گیرید که به دنبال کار خودتان بروید. برمی‌گردید و می‌بینید در خیابان پشت سر شما ترافیک زیادی ایجاد شده و درست روبه‌روی در منزل دوستتان اتوبوسی پر از مسافر ایستاده است و تمام مسافران اتوبوس، آنها که ایستاده هستند و آنها که در سمت راست اتوبوس نشسته‌اند، به شما خیره شده‌اند. شما که حسابی شوکه شده‌اید بیخودی لبخند می‌زنید و نگاهتان از چهره‌ی تک تک آنها می‌گذرد. از نگاه مسافران متوجه می‌شوید که لبخند کار را خراب‌تر کرده. پس دست‌هایتان را در جیبتان فرو می‌برید و حالت بی‌خیال به خود می‌گیرید اما در دل، به دوستتان و خودتان لعنت می‌فرستید و در جهت خلاف حرکت اتوبوس به راه می‌افتید...

 

***

تصور کنید منتظر اتوبوس هستید. شما در صف* اولین نفر هستید. سوار می‌شوید و سایرین نیز سوار می‌شوند. بعد از مدتی و با توقف اتوبوسی دیگر، راننده به شما می‌گوید که سوار اتوبوسی که تازه آمده شوید. اگر فرض را بر این بگیریم که بازهم شما نفر اولی باشید که وارد اتوبوس دوم شوید، کجا می‌نشینید؟ الف) همان جای قبلی در اتوبوس قبلی                  ب) جایی دیگر غیر از جای قبلی         

* البته اگر هنوز بشه در ایران مفهومی به اسم (صف) پیدا کرد... دقت کردید چقدر آدمها به حق همدیگه بی‌توجه شدن؟؟ عه عه!! تو روی آدم نیگا می کنه و نوبتت رو زیر پا می‌ذاره!! هی هی... تازگیها فهمیدم که تذکر هم به این افراد فایده‌ای نداره. یعنی... اصلا بی‌خیال!


*********

http://avinaar.blogfa.com/post-38.aspx


+نوشته شده در سه شنبه 1388/09/24ساعت21:49توسط سميه رشيدي | |



 

امروز به دلیل افزایش دوز حس طنز و شوخ طبعی در ذات مبارک بنده تصمیم گرفتم سوالات چهارگزینه ای  به سبک استاد نبوی عزیز مطرح کنم تا شما به آنها پاسخ دهید. پاسخها بنا به میل شما می توانند یکی از گزینه ها- دو تا از گزینه ها- سه تا از گزینه ها- چهارتا از گزینه ها- یا همه ی گزینه ها باشد. پاسخها را حتما برای من هم بفرستید. با سپاس.

 

۱- چرا در ایران هرگز تظاهرات ضد نژاد پرستی برگزار نمی شود؟

الف) نژاد پرستی در جهان وجود ندارد.

ب) چون ایران در امور کشورهای دیگر مداخله نکرده و نخواهد کرد.

ج) نژاد پرستی چی هست؟

د) کلا.

ه) ایشالا همزمان با ۱۶ آذر اون رو هم برگزار می کنیم.

 

۲- برای خوردن ساندویچ های گرد نظیر همبرگر دقیقا از کجا باید شروع کرد؟

الف) از همانجا که از کاغذ ساندویچ بیرون می آید.

ب) می چرخانیم و یک قسمت پر از سس و مخلفات را پیدا کرده از انجا شروع می کنیم.

ج) راست

د) چپ

ه) هرچی آقامون بگن.

و) مگه فرقی هم داره؟

 

۳- بعد از شنیدن نتیجه ی هریک از جلسات «مهم» مجلس اولین صوت خارج شده از دهان شما چیست؟ (برای نمونه می توانید جلسه ی پریروز مجلس را به خاطر بیاورید.)

الف) اه

ب) ایییییییییییی

ج) اوه

د) هان؟

ه) ای به روحت....

و) هورااااااااااااااااااا

ز) ... ...... .. .... . ... .. . ...... . ...... . ....

 

۴- (حکم بسیار قطعی و حتمی تغییر ساعات کاری ادارات و مدارس که چندین ماه است در دستور کار قرار دارد لغو شد). با داشتن این نمونه در ذهن اگر شما بشنوید تا چند وقت دیگر قرار است جلسات پیگیری علل و عوامل حوادث بازداشت/گاه (اسمش رو نبر) برگزار شود اولین واکنش حرکتی و صوتی شما چه خواهد بود؟

الف) دستها را به بالا برده: شکر 

ب) دستها به طرفین پرتاب شده و : ای بابا

ج) دستها را بر سر کوبانده و: ای خدا باز شروع شد

د) دستها و سر را با حرکاتی ریتمیک تکان داده و: ها ها

ه) حرکت و صوت دلبخواه

 

۵- در خبرها آمده بود پزشکی که گاز استریل در شکم بیماری جا نهاده بود دادگاهی شد. به نظر شما در صورت عدم لغو مجوز پزشکی وی این پزشک در ادامه ی فعالیت پزشکی خود چه چیزهایی در شکم بیماران جای خواهد نهاد؟ و بیمار پس از انجام عمل و به هوش آمدن با توجه به نوع وسیله ی جا مانده چه حالی خواهد داشت؟

الف) حلقه ی ازدواجش را (بیمار پس از به هوش آمدن عاشق دکتر خواهد شد. بنا به جنسیت بیمار این قضیه تغییراتی خواهد داشت.)

ب) سینی مخصوص انواع قیچی ها (بیمار پس از به هوش آمدن دچار روده بری مزمن خواهد شد.)

ج) پزشک بیهوشی را  (....)

 

******

به قول خواننده ی غرب زده :

بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده.

ما كه اين همه بهانه براي خنده داريم حيف نيست نخنديم؟ پس:

لبخند لطفا!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت13:28توسط سميه رشيدي | |



والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز  نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ...

این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم.

نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!!
یادمه هر سال این روز که می رسید حس انزجار داشتم! نه به پرچمی که به زور می چسباندن رو زمین جلوی در ورودی یا نه از سرودای مضحکی که پخش می شد، از حال خودمون که اینجور با اسممون بازی می کردن و به زور سعی می کردن یه چیزایی به مغزمون تزریق کنن اونم به بهانه ی پاسداشت!!! مقام!!! دانش آموز!

آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... .

اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم:

لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......


+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت14:39توسط سميه رشيدي | |




1- چند روز گذشته به دلیل بیماری قلبی مادر محترم ناچار از رفت و آمد به بیمارستان و قرار گرفتن در آن فضای متفاوت و ویژه بودم. در این فضا صحنه های جالب و بدیعی می دیدم. از کسی که دست کسی را که هیچ نمی شناخت گرفته بود و با هم به سمت آزمایشگاه می رفتند. از شوهری که دست دور شانه های همسرش گذاشته بود و آرام با او حرف می زد. از بیمارانی که در بخش بستری بودند و هربار به بهانه ای از تخت خود پایین می آمدند به هم اتاقی های دیگر هم سری می زدند و لبخند و احوالپرسی ای نثار هم می کردند و از یکدیگر می خواستند اگر کاری بود بی رودربایست بگویند و راحت باشند. از دختری که دمپایی های کسی را که هیچ نمی شناخت برایش جفت می کرد و با مهربانی برای پایین آمدن از تخت کمکش می کرد. از زمان مرخص شدن هریک از بیماران که همه از نظافتچی تا سرپرستار با مهربانی و عطوفت تمام دعای خیر بدرقه ی راه بیمار می کردند و لبخند می زدند و من واقعا سرشار از نوعی لذت می شدم. نوعی که دوست داشتنی بود.


2- امروز ظهر که شکر خدا کارهای مادر محترم به سرانجام رسید و ایشان مرخص شدند، در حال بازگشت به منزل، در میانه ی ترافیک عادی شهر، خودرویی به سپر خودروی ما برخورد کرد. پدر محترم برای رسیدگی به امور قصد پیاده شدن داشت که سایر رانندگان اطلاع دادند اتفاق خاصی نیفتاده و لازم نیست پیاده شوند. پدر محترم هم منصرف شد و در حال دوباره سوار شدن بود که در این میانه راننده ی یک وانت فحشی به شدت!! روانه ی راننده ی خودروی ما کرد!!! پدر با عصبانیت پیاده شد و برادر نیز. پدر در حال رفتن به طرف فرد وانتی بود که فرد وانتی از خودرو پیاده شد در حالی که زنجیری!! در دست داشت و فحشهایی آنچنان بر لب!! درگیری کوچکی ایجاد شد ولی شکر خدا بی خسارت!! ظاهری گذشت.

داشتم با خودم این چند روز را مرور می کردم. رفتارهایی که در بیمارستان دیده بودم. به خودم می گفتم چه چیز آن افراد را در بیمارستان چنان با هم مهربان کرده بود؟ مگر آنها آدمهایی از جنس همه نیستند؟ دلیل چیست؟ و در عین حال چه چیز فرد وانتی را چنین گستاخ کرده بود که به هرشکل که می خواهد در سطح جامعه ناهنجاری از خود بروز دهد و چنان رفتارهایی داشته باشد؟ باز با خودم گفتم دلیل مهربانی آنها بیماری و ضعف بود و دلیل گردنفرازی و فحاشی این، اتکا به قدرت و زور بازو و قدرت صدا!!

داشتم با خودم فکر می کردم کاش همه همیشه بیمار بودیم تا با هم مهربان می بودیم...


***

می دونم که بیماری تنها راه محبت کردن و مهربانی نیست.امیدوارم متوجه باشید که ورای این نوشته و ظاهر اون، حرفهای دیگری منظور بوده است. امیدوارم متهم به بدنیتی و بدذاتی نشوم. همین...


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت23:52توسط سميه رشيدي | |



،

هر روز

کمی پیش از طلوع آفتاب

به روزگارت بیندیش.

روزها

پیش از خورشید

در دل تو

طلوع می کنند...


***

امروز روز غریبی بود! خبرهایی در یکی از خبرگزاریها خوندم که برای خود من عجیب بود. درسته که متهم به پست پر کنی و آب بستن و اینها می شوم، اما شما هم بخوانید:

1- قابل توجه بانوان سر زننده به این وبلاگ و البته خود بنده!!

سرويس وبلاگ بانوان راه‌اندازي شد!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68706

2- ایرنا: موسوی و رهنورد طلاق می گیرند!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68774

3- کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت + عکس!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68740

4- پلیس، همکلاسی جدید دانش‌آموزان!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68777

***

می توانید نظر خود را درباره ی هریک از خبرها در بخش نظرات منعکس کنید. هرچند من درباره ی تاثیر نظرتان در هیچ کجا هیچ قولی نمی دهم!!

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت18:31توسط سميه رشيدي | |





نظر شما چیست؟


***

کلا!


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت18:50توسط سميه رشيدي | |



ابتدا سپاس بسیار از الطاف و پاسخهای خوب و مفید دوستان درباره ی سوال من در پست قبلی.
حقیقت اینه که سوال اصلی را هنوز نپرسیده ام.
این را شنیده اید که سعدی علیه الرحمه گفته است:
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
در بسیاری مواضع و اماکن و موقعیتهای زندگی خودم ناگهان به یاد این شعر می افتم و به فکر فرو می روم.
نکته و گره اصلی ذهنی من در مورد لباس و نوع پوشش مربوط به این است:
اینکه محل زندگی افراد تا چه میزان می تواند و باید روی پوشش ظاهری آنها تأثیر داشته باشد؟
وقتی در پست قبل سوال کردم با شنیدن نام مناطق مختلف شهر تهران به یاد چه چیز می افتید و نظرتان چیست؟ می خواستم ببینم تا چه میزان به پوشش افراد اشاره می شود.
خیلی وقتها برای خود من پیش آمده است که در برخورد با دوستان یا آشنایان، از روی ظاهر و پوشش آنها توانسته ام حدس بزنم در کدام منطقه زندگی می کنند. اینکه چگونه را شما خود خواهید دانست. تصور من این است که شما هم در چنین موقعیتهایی قرار گرفته اید. اما هنوز با وجود اینکه بسیار درباره ی این مسئله فکر کرده ام به نتیجه نرسیده ام. به پاسخ این سوال که آیا باید اینطور باشد؟ آیا این اتفاقی ناخودآگاه است؟ اینکه ما با توجه به محل زندگی مان نوع پوشش مان متفاوت خواهد بود.
اتفاقا مشاهداتی از افراد که گاه گاه به گوش می خورد نیز بر این پیچیدگی دامن می زد. برای مثال دوستان من درباره یکی از آشناها صحبت می کردند. وقتی یکی به محل زندگی او که مثلا جایی در یکی از مناطق جنوب تهران بود اشاره کرد، دیگری گفت: وااا! با این تیپ و ظاهرش از اونجا میاد؟ اصلا فکرشم نمی کردم!
این مکالمه بازهم مرا به فکر فرو برد. اینکه آیا ما باید با توجه به مکان زندگی وضعیت ظاهری مان را متناسب کنیم؟
اینکه مثلا همانطور که نیره اشاره کرد، اگر کسی در شهرک غرب زندگی می کند ظاهرش باید طوری باشد که شما متوجه شوی او از کجا آمده است؟ یا مثلا کسی  که در حومه ی کرج!! زندگی می کند باید وضعیت ظاهری اش این مسئله را نشان دهد؟ یا مثلا اونطور که الناز به شهرک ولیعصر اشاره کرده بود با وضعیتی که تشریح کرد و ادوات همراه آنها!! آیا باید اینطور باشد؟
واقعا این سوالات برای من حل نشده اند.
در این نکته که محیط زندگی به طور ناخودآگاه فرهنگی را به افراد ساکن در آن منطقه القا می کند شکی نیست. همانطور که منطقه ی زندگی افراد روی بیان و لحن و واژگان افراد موثر است، بر روی وضعیت ظاهری نیز تاثیر خواهد گذاشت.
اما اینکه حد عدول از این تاثیر نابخود چیست؟ دوباره مکالمه ی دوستانم را بخوانید! آنها معتقد بودند چون ایشان در آن منطقه ساکن است باید پوششی متناسب با همان منطقه داشته باشد. آیا این صحیح است؟ آیا باید اینطور باشد؟ آیا این تناسب حقیقی و لازم است؟ 


***

این بود جان کلام... باقی به دست شماست.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت6:12توسط سميه رشيدي | |



من راجع به شهر تهران حرف می زنم:


در این که در شهر ما مناطق مختلف با نامهای مختلف وجود دارد شکی نیست و همه ما به آن اذعان داریم. مثلا آذری. شهرک غرب. شهران. تهرانپارس. نارمک. سعادت آباد. شهرک ولیعصر. مولوی. شوش. جمهوری. ولنجک. جردن. شمیران. امامزاده حسن. شریعتی(داداش بیا یه چیز بنویس دیگه!!) و .... شما هم می توانید به این نقاط، نقاطی رو اضافه کنید و بعد بگید وقتی اینها رو می شنوید اولین مسائلی که به ذهنتون می رسه چیه؟ چه جور و چه نوع آدمهایی یادتون می آید؟ هرچند تا نکته که هست بگویید و دریغ نفرمایید لطفا...



_________________

بعد نوشت: این سوال منو جواب بدید لطفا. خیلی حیاتیه! لطفا!

بعد نوشت بعدی: از دیشب دارم یه داستان می نویسم... تازه الهام شده 

بعد نوشت بعدی بعدی: لطفا حتما به سوالم جواب بدید.....

 

****

از همه ی دوستان. عزیزان و گلهای روزگار تشکر می کنم که پست قبلی من با ۵2 نظر، رکورد نظرات این وبلاگ رو شکست. اگر می دونستم اینقدر نوشتم از اتاق خوابها و کمدها و یخچالها جذابه برای شما حتما زودتر و مفصل تر می نوشتم. به هر صورت سپاسگزارم از لبخندهای بی دریغ شما...

***

پس نوشت:

دوستان این وبلاگ خوشمزه را هم ببینید. مطمئنم لذت می برید. بی نظیر بود:

http://topolnevesht.blogfa.com/


+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت21:36توسط سميه رشيدي | |




یکی از مشکلاتی که من دارم - اول اینو بگم که از نظر خودم مشکلی نیستا، اطرافیان به چشم مشکل به اون نگاه می کنند و مشکل آفرینی می کنن- ماجراهای من و اتاقمه.

از اونجا که از اول زندگیم همیشه یه چیزی بوده که باعث بشه اتاق من خیلی هم اختصاصی نباشه و هرازگاهی پای خانواده ی محترم هم به اتاق من برسه، اتاق من، یکی از اجزای خونه محسوب می شه نه فضایی اختصاصی برای من. مثلا بچه تر که بودم یعنی زمان دبستان تا راهنمایی، به دلیل فضای نامناسب خونه، یخچال در اتاق من بود. البته مزایای بودن یخچال در اتاق خواب بر هیچکس پوشیده نیست اما معایبی داره ناگفتنی. مثلا وقتی زمان کار کردن یخچال ارج می رسید صداهای عجیبی از خودش بروز می داد. بعد اون یخچال که تازگی باهاش خداحافظی کردیم یه حالتی داشت که ما تو خونه بهش می گفتیم: لگد زدن! یعنی مثلا مهمون نشسته تو خونه، یدفعه از آشپزخونه صدایی شبیه کوبیده شدن کله ی یه بنده خدا به دیوار شنیده می شد. با هول میپرسید چی بود؟ ما می گفتیم هیچی، یخچال لگد می زنه! طرف شاخ درمیاور د که یعنی چی؟!

بعد از دوره ی راهنمایی، یعنی دقیقا با شروع دوره ی دبیرستان من، منزلمان عوض شد. از اونجا که خانواده شش دانگ حواسشون جمع بود که مبادا اتاق من اختصاصی برای خودم باشه، تنها کمد دیواری منزل رو در اتاق من تعبیه کردن. این بود که اتاق من گذرگاه هر ساعته ی اهل منزل بود. از همونجا بود که من بوی جدیدی رو در دنیا کشف کردم: بوی کمد دیواری. یعنی الان اگر کسی لباس از کمد دیواری خونه اش درآورده باشه پوشیده باشه، کنار من وایسه می فهمم! چون بوی کمد دیواری می ده.

بعد از اون، سال دوم دانشگاه من مصادف شد با بازهم تغییر منزل. این بار هم خانواده کم نذاشتن برای من. یه توضیح بدم که از منزل دبیرستان به بعد همه خونه ها مید این پدر-برادر بود. یعنی خودمون می ساختیم. نقشه و اینا همه با برادر مهندس و پدرم بود. بهتره بگم هست! بله این منزل که داشت ساخته می شد سه اتاق آماده کردن. طبق معمول با استدلال اینکه من تنهام کوچکترین اتاق برای من در نظر گرفته شد. اما این بار اتفاقی افتاد: اینکه این اتاق خیلی خیلی زیاد اختصاصی بود. یعنی یه تخت می ذاشتی و یه میز تمام اتاق پر بود و برای نماز باید کلی وسایل رو کج و راست می کردی تا یه تیکه جا گیر بیاری واسه نماز. بنده های خدا پدر و برادر من کلی فکراشونو گذاشتن رو هم که چه کنیم این اتاق از حالت اختصاصی دربیاد که: آهان! اتاق من بین حمام بود و اتاق پسرها. خوب قضیه حمام که منتفی بود. (یه توضیح اضافه کنم: اینکه این اتاق اتاقی بود که از فضای بین یک اتاق و حمام ایجاد شده بود و هیچ روزن و پنجره ای به خارج نداش!) تصمیم بر این شد که به دلیل عدم وجود نور در اتاق من، پنجره ای از بالای دیوار سه متری اتاق به اتاق برادرها باز شود. پنجره ای باریک و غیرقابل دسترس و بدون شیشه! باز هم مسئله حل شد و اتاق من فضای بازی شد برای مکالمات سه نفره ی ما. به حدی که چندباری در آخر شب پدر محترم جهت پاره ای تذکرات داد و بیدادی راه انداختن! البته این بخش پنجره ی مشترک کلی باعث خنده ی ما بود. یه وقتایی صحبتهای تلفنی همدیگه رو مسخره می کردیم. یه وقتایی موزیک درخواستی می خواستیم. بعد تازه! یه وقتایی که می خواستیم به هم چیزی بدیم از همون پنجره انجام می شد. مثلا یادمه یه بار که شب هوا سرد شده بود یه پتو به هم دادیم! یه توپ بیس بال هم داشتیم که گاهی از این پنجره برای هم می فرستادیم و بازی می کردیم و کلی شادی می کردیم و می خندیدیم. یادش به خیر!! البته کلی هم دعوا می کردیم. مثلا: اون چراغ لامصبو خاموش کن!! نه نمی خوام دارم کتاب می خونم! بعد یه دفعه می دیدی یه بالش از آسمون افتاد رو کله ات و بعدم یه دمپایی! خب هرکی بود بلند می شد خاموش می کرد دیگه!! و الی آخر...

بله! بعد ما بازهم خانه مان را عوض کردیم و این بار هم خانه ساخته شد و سه اتاق خواب و نه! این بار اتاق خواب من هیچ مشکلی نداشت. همه چیز خوب بود. وسایل رو چیدم و یک شب هم راحت و بی دغدغه تا نصفه شب بیدار موندم و بعد راحت خوابیدم و حس جدیدی تجربه کردم. اما فردای اون روز دیدم که بله! ظاهرا یکی از اتاقها برای دو نفر کوچیکه و اتاق من برای یک نفر بزرگ!! این شد که دوباره من به اتاقی وارد شدم با کمددیواری!!! دیدم این دور داره باز تکرار می شه. اما کاش نظم رعایت می شد و الان نوبت یخچال بود که بیاد تو اتاق من. اما افسوس!! باز من بودم  و کمددیواری!

والا قرار نبود پروسه ی خونه سازی های پدر و برادرم رو براتون توضیح بدم، می خواستم مشکل خودم رو مطرح کنم. اما حرف به درازا کشید.

***

اصلا هم نپرسید که چرا ما اینقدر خونه عوض کردیم! این ذات تنوع طلبی در هریک از اعضای خانواده ی ما یه جور بروز پیدا کرده. این بخشش مربوط به پدرمه!!!!!


+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت3:10توسط سميه رشيدي | |



در این بی حالی ها و بی انگیزگی ها جایی پیدا شد که کار فرهنگی انجام بدیم. شما هم دستی بجنبونید که بیشتر از این تو این لجنی که برامون فراهم کردن فرو نریم. شما هم می توانید این راه را ادامه دهید. با یک پست ساده. قابل توجه جناب مجید آغشته به خون پیرو بحث چند روز پیش که پرسیده بودن چه کارهایی می شه انجام داد در این شرایط! این یک راهشه...


در ضمن: لازم نیست حتما طنز نویس باشید تا بتوانید این بیانیه رو امضا کنید. همینقدر که به فکر فرهنگ کشورتون باشید کافیه!


| توضیحاتی درباره‌ی بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان+متن بیانیه |
حتما در خبرها خوانده‌اید که شهرداری مشهد نام بلوار ایرج میرزا را تغییر داده‌است؟! به چه نامی؟ «جلال آل احمد»!
درست است که شهر در دست شهرداری است. اما کسی نگفته که آنها با متخصصان و آگاهان مشورت نکنند. اگر به مشورت تن می‌دادند، شاید نام بلوار تغییر نمی‌کرد، یا اگر تغییر می‌کرد، «جلال آل احمد» نمی‌شد. شاید هم بروند ته و توی کار جلال را هم در بیاورند و با او نیز چنین کنند که با ایرج کردند.
موضوعی که قابل توجه و تاسف است، نه تغییر نام، بلکه توضیحات ناشیانه‌ای است که در قطع بزرگی چاپ و در بلوار نصب کرده‌اند.
در اعتراض به این نوع نگرش شهرداری مشهد، بیانیه‌ای به نگارش درآمده و به جمعی از طنزپردازان ارائه شده است. متن آنرا پس از این توضیحات آورده‌ام.

بنا بود انتشار بیانیه در سایت «آی طنز» – پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان – صورت بگیرد. اما ترجیح دادیم نخست آنرا به محک و نظر دوستان طنزپرداز بگذاریم و بعد از جمع‌آوری امضا، به «آی طنز» بسپاریم.
برای امضاء بیانیه لطفا نام، نام‌خانوادگی و نشانی وبلاگتان را(البته اگر صاحب وبلاگ هستید)، به ایمیل من Momeni AT maatine.com بفرستید یا در بخش نظرهای این پست در سایتhttp://maatine.com/88-06-16-iraj-mirza/comment-page-6/#comment-1021 اعلام کنید.
هر کس متن این بیانیه را در وبلاگش بازنشر یا لینک بدهد، به تاثیر، نفوذ و اطلاع‌رسانی کمک شایانی خواهد کرد.
این کوچک‌ترین کاری است که می‌توان برای پاسداشت حریم فرهنگ، ادبیات و طنز انجام داد.

.: خدا :.
بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد

شهرداری مشهد نام بلوار «ایرج میرزا» را در این شهر تغییر داده است و در توجیه اقدام خود بر روی پرده‌ی بزرگی، در یکی از معابر، اطلاعیه‌ای را منتشر نموده که از آن برداشتی جز عدم آگاهی از شاخصه‌های فرهنگی و ادبی چیز دیگری استنباط نمی‌شود. آنچه بیش از تغییر نام بلوار تاسف‌برانگیز است، توضیحات نامناسب، ناآگانه و اهانت‌آمیز درباره‌ی این چهره‌ی ادبی است.

ادبیات محل بازآفرینی و انعکاس واقعیات جامعه است. این انعکاس در آثار بسیاری از چهره‌های کهن و معاصر کشور به چشم می‌خورد. با دیدگاه شهرداری مشهد باید نام بسیاری از خیابان‌ها، میادین و ابنیه را در سطح کشور تغییر داد. زیرا که سعدی، مولانا، عبید زاکانی و بسیاری دیگر از ستارگان ادبیات ایران در آثار خود نکاتی را انعکاس داده‌اند که ممکن است با سلیقه‌ی کسانی همخوانی نداشته باشد. اما معیار رویارویی با مفاخر فرهنگی نباید سلیقه‌ی فردی یا گروهی در یک محدوده‌ی مکانی و زمانی باشد. میزان اعتبار فرهنگی هر شخصیتی در عرصه‌ی ناخود‌آگاه جمعی و تاریخی یک ملت تعیین می‌شود.

ما جمعی از طنزپردازان ضمن اظهار تاسف از این اقدام غیرفرهنگی و اعتراض به آن، از شهرداری و شورای شهر مشهد می‌خواهیم از این پس در مواجهه با مفاخرکشور با احتیاط و آگاهی بیشتری روبرو شود و ضمن بازگرداندن نام «ایرج میرزا» به این بلوار، بخاطر اقدام ناصواب و ناصحیح خود عذرخواهی نمایند.

امضاکنندگان بیانیه (تا این لحظه و به‌ترتیب زمان درج امضاء)

۱-مهدی استاد احمد ۲-نسیم عرب امیری ۳-محمدرضا ستوده ۴-مهدی کفاش ۵-سید ابراهیم نبوی ۶-فاضل ترکمن ۷-محمدعلی مومنی ۸-محمود فرجامی ۹-محمد فکری ۱۰-سهراب گل‌هاشم ۱۱-شیما شفیعی ۱۲-وحید نیک‌گو ۱۳-رضا ساکی ۱۴-پوریا عالمی ۱۵-محمدرضا عالی‌پیام ۱۶-محمد جاوید ۱۷-ابوالفضل بنائیان ۱۸-کاکه تیغون ۱۹-کسری عباس‌آبادی ۲۰-مهدی آزاده ۲۱-عبدالواحد رفیعی ۲۲-حامد حبیبی ۲۳-حامد تاملی ۲۴-محسن اشتیاقی ۲۵-معصومه پاکروان ۲۶-مهرداد صدقی ۲۷-احمد شریفی زمیدانی ۲۸-همایون حسینیان ۲۹-میلاد خوشخو ۳۰-ارژنگ حاتمی ۳۱-عبدالقادر بلوچ ۳۲-علی مرسلی ۳۳-ابوالفضل رنجبرراد ۳۴-کریم پورحمزاوی ۳۵-آتبین محبتی ۳۶-نازنین جمشیدی ۳۷-آرش فرهنگ‌پژوه ۳۸-احسان آهنی ۳۹-مجید رحمانی صانع ۴۰-شهرام شهیدی ۴۱-سعیده موسوی‌زاده ۴۲-وحید میرزایی ۴۳-سامان فیروزی ۴۴-حسین رضوی‌فرد ۴۵-مرتضی قربانی ۴۶-آرش فروزنده ۴۷-سیما بلورچی ۴۸-شیما آبگینه ۴۹-احسان پیربرناش ۵۰-علیرضا رضایی ۵۱-فرزام الفت ۵۲-محمدرضا حسینی ۵۳-حسین ناژفر ۵۴-محمد زره‌ساز ۵۵-ابوالفضل رودگر ۵۶-محمد سفری ۵۷-افشین گلکار ۵۸-علی رستگار ۵۹-مرمر الفت ۶۰-سمیه رشیدی



بجنبید و تعلل نکنید.

***

این هم برای تغییر روحیه بد نیست بعد از یک هفته:

http://khabaronline.ir/news-17626.aspx

***

عدد من رو ببینید در اون لیست!! قابل توجه دیوار و آ؛شته به خون!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت15:40توسط سميه رشيدي | |



(شب احیا. نمای داخلی منزل ما. واقع در محله‌ی ما.)

هیچوقت آدم حسابی نشدم و نمی‌شم بعد از این! همیشه این شبای احیا که از راه می‌رسن، یادم می‌افته چند وقته دلم می‌خواد شعر سهراب بخونم، آیدا در آینه‌ی احمد شاملو هوس می‌کنم، دلم تمبر هندی! می‌خواد، آی خربزه می‌چسبه! آهان! یادم نره که مانچی هم خیلی می‌چسبه. یعنی آدم رو می‌سوزونه، آی می‌سوزونه باید دو سه شیشه آب روش بخوری تا خاموش بشی. این خودش باعث می‌شه دو ساعت بیدار بمونی و عوارض بعد از آب خوردن رو تحمل کنی. بعدش هم که معده جواب نمی‌ده و می‌سوزه و باید دو ساعت دیگه هم بیدار بمونی. اینجوری به خودت کلک زدی و‌ تا سحر بیدار موندی. بله این وسطها هم تسبیح به دست، مهری به پیشانی می‌گذاری و الهی العفوی می‌گی و از خدا می‌خوای گناهای کوچیک و بزرگتو بیامرزه. در اثر خوردن همان مانچی که عرض شد، داغ کردم و از گوشهام آتیش بیرون می‌زنه. بهترین کار در این مواقع قرار گرفتن در جریان هوای تازه‌اس. حماقت می‌کنم و پنجره رو باز می‌کنم. میام می‌شینم سر بساط سهراب و احمد (شاملو) و تمبر هندی و آب و قرآن و مفاتیح و الهی العفو و یارب یارب خودم. تو حال و هوای خودم هستم و دارم دریای اردوان کامکار هم زمینه‌ی کارام گوش می‌کنم که می‌شنوم بعله! مثله اینکه تیم ملی تو کوچه‌مون بازی تدارکاتی داره! مسجد محله که از اون طرف داره وِر وِر با ترانه‌ی گوگوش نمی‌دونم یا کی نوحه می‌خونه. طرف صداش رو کشیده سرش و هی داد می‌زنه. من یاد ارمیا می‌افتم و اون پیاز و اشک درآوردن و ... (این قسمت رو یاسر برادر بهتر از همه می فهمه!) آهان مسجد رو می‌گفتم و تیم ملی‌ رو! خواننده‌ی مسجد رفته سراغ دعا و داره می‌خونه: یا وجیه عندال.... کرنر! کرنر! هوووووو! الاغ گفتم کرنره! نه به جون مادرم کرنر نشد. یکی از اون ور می‌گه: نه! کلنل نِیی!!(نمی‌دونستم تو محله‌مون هندی هم ساکنه!)... اشفع لنا عندالله... فیوز می‌پرونم در حد باشگاه‌ها! همون موقع یه بچه‌ی صدا بوقی از ته کوچه می‌خونه: من آمده‌ام... مـــــــــــــــــــن آمده‌ام!! بقیه هم دم می‌گیرن. اون‌ورم مسجد همه دم گرفتن: یاربی یاربی... حالا دیگه دارن با همون صداهای معمول که سعی می‌کنم بهش بی‌توجه باشم فوتبال بازی می‌کنن که یکی داد می‌زنه: پدر.... زنگو برا چی می‌زنی؟! بچه‌ها از خنده ریسه می‌رن می‌دون در سطح کوچه و پاهاشون رو کف کوچه می‌کوبن و می‌رن... یـــــــــــــــــــا رب!

به خودم، به خدای خودم می‌گم: خداجون! قربون اون ذاتت! قربون اون بزرگی‌ات! قربون اون جلالت! قربون اون جبروتت! قربون اون جمالت! قربون علی‌ات! ای خدا! ینی ننه بابای این فلان فلان شده‌ها که الان گرفتن نشستن واسه بخشش گناهاشون دعا می‌خونن رو می‌بخشی؟ می‌بخشی که این ...ها رو ول کردن تو کوچه و اومدن یه جا مثلا با تو خلوت کنن؟ پس خلوت بقیه چی؟ خدا ینی اینا رو می‌بخشی؟! با خودم می‌گم: من که از حقم نمی‌گذرم.

بعد تو این محله و همین حوالی می‌تونی چیزایی ببینی که حتی کوتریموکسازول و یدوکینول و هیوسین، شیت شیت هم نمی‌تونن این حالت تهوع و ... رو رفع کنن. مثلا ساعت نزدیک چهاره. مردم به این نتیجه رسیدن که زاری و ناله برای بخشش گناهان بسه بریم سحری بخوریم. دارن برمی‌گردن:

-         زری! اون چی بود خانوم... پوشیده بود؟ مگه اومده عروسی؟؟!

-         آره انگار دارن سند می‌دن. حاج‌آقا ... گفته مدارک ببریم!

-         (صدای خنده) آره منم از اون خربوزه ها خریدم. چه بوی بدی می‌دادن!

-         فردا صب بریم پیاده روی؟ حاج‌آقا ... هم می‌یاد.

-         هرهر.... کرکر....

ای زهر مار به حلق شما...

بعد باز به خدای خودم می‌گم: خدای مهربونم! خدای بزرگم! ای عزیز! ای جبار! ای منتقم! تو واقعا حالت به هم نمی‌خوره از ما بنده‌هات؟ از ما که حتی گریه و زاری و ناله هنوز از جونمون درنیومده می‌یایم دو دستی می‌چسبیم به روال سابق زندگی‌مون؟ یعنی تو انتظار نداری ما بعد از اینکه از مراسم احیا اومدیم بیرون یه ذره، یه ذره فرق کرده باشیم؟! قربون اون خدایی‌ات برم! اگه قرار بود تو هم مثه من و امثال من فکر کنی که دیگه...

قربونت برم خداجون که بزرگی‌ات سر آدم رو فرود می‌آره...


***

می خواستم بعد از سومین شب احیا این مطلب رو بنویسم، دیدم جفا می شه. شاید یکی دلش خواست برای آخرین شب قدر بیاد محله ی ما!!! گفتم زودتر بذارم تا به کسی ظلم نشه! کسانی که تمایل دارن تشریف بیارن بگن کروکی خدمتشون تقدیم بشه!!

پی نوشت برای خودم:

فک کن کسی بخواد............!

پی نوشت برای یاسر:

حالا معصوم که نیستم یه غلط املایی هم داشتم داداش! میومدی غیرخصوصی می ذاشتی ماهم پز می دادیم به داداش مهندس دامادمون. [گل]


+نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت12:31توسط سميه رشيدي | |



دین‌گریزی و دین‌زدگی فرزندان (1)


شاید به سادگی بتوان گفت «بیشتر» خانواده‌های امروزی در ایران، با این مشکل روبه‌رو شده، یا خواهند شد: دین‌گریزی و دین‌زدگی فرزند یا فرزندان. دو تعبیر «دین‌گریزی و دین‌زدگی» این روزها هم بسیار به گوشمان می‌خورند و هم بسیار آنها را باور کرده‌ایم. دلیل آن یا به عبارت بهتر، دلایل آن، بیشتر و عمیق‌تر از آن است که منِ نوعیِ بی‌خبر از علم جامعه‌شناسی و روانشناسی و ... بتوانم درباره آن حرف بزنم. اما بهانه‌ی اینکه ذهنم باز به سمت این دو تعبیر کشیده شد، همین ماه رمضان است. در این 7 روزی که از ماه رمضان گذشت، بیشتر از پیش پی بردم که آگاهی، دانش و سواد پدر و مادرها چقدر و چقدر لازم است و خائنانه، بی آگاهی، فرزندی را به این دنیا آوردن چه گناه کبیره‌ای است که متاسفانه یکی از مغفول‌ترین امور در نزد ماست. اگر این سه عامل در پدرها و مادرهای ما بود، شاید حالا کسی ما را به آن دو تعبیر متهم نمی‌کرد. اگر پدرها و مادرها می‌دانستند اجبار و زور غلط‌ترین راه‌های فهماندن چیزی به انسانهاست، اگر می‌دانستند انسان را از هرچه منع کنی برایش جذاب‌تر می‌شود، اگر می‌دانستند هرچه را با زور به کسی تحمیل کنی از آن پس خواهد کشید، اگر سعی نمی‌کردند در برخی موارد انتقام کودکی‌های سخت خود را از فرزندان بگیرند و هزار اگر دیگر، حالا کسی ما فرزندان را به دین‌گریزی و دین‌زدگی متهم نمی‌کرد.

با دوستی صحبت می‌کردم. این دوست خانواده‌ای به شدت مذهبی و متعلق به یکی از ارگان‌های دولتی دارد. از قضا این دوست راهش 180 درجه از خانواده‌اش دور است. تا آنجا که حتی در برخی موارد متهم به بی‌بند و باری هم می‌شود. این دوست کمی، فقط کمی، ادعای روشنفکری دارد. نماز نمی‌خواند و مدعی است که به دین اعتقادی ندارد. اما این دوست هرسال روزه می‌گیرد. دلیل و برهان او این است: «در روزه نوعی روح مازوخیستی هست که از آن لذت می‌برم.»

دوست دیگری دارم که او به معنای واقعی کلمه خود را دین‌زده می‌داند. کسی که پیش از این خوب نماز می‌خواند. قرآن خواندنش ترک نمی‌شد. برای نمازها به مسجد می‌رفت و ... . اما بنا به د لایلی این کارها را ترک کرد. این دوست هر سال روزه می‌گیرد. معتقد است روزه برای سلامتی مفید است. در کتب پزشکی خوانده که روزه موجب ایجاد تعادل در بدن می‌شود، بافت‌های چربی زائد را تا حدی از بین می‌برد، به عملکرد معده کمک می‌کند و ... .

این دو دوست من نماینده‌های کوچکی از انبوه این افراد است که اطرافم می‌بینم. افرادی که مدعی و متهم به دین‌گریزی و دین‌زدگی هستند، اما روزه می‌گیرند.

این چند روز به این مسئله عمیق فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که روح روزه‌داری، بدون در نظر گرفتن جنبه‌ی مذهبی آن، روح دوست‌داشتنی و مطلوبی است. از این رو که در کودکی ما ماه رمضان همراه با کلی چیزهای دوست داشتنی بوده است. حس و حال و هوا و بوی ماه رمضان که فقط سالی یکبار ایجاد می‌شود را که کنار بگذاریم، بیدار شدن در سحر همراه با شنیدن صدای ملایم نیایش و دعا که ناخودآگاه احساس آرامشی به انسان می‌دهد، تلاش برای نخوردن و نیاشامیدن و تقویت روحیه، تلاش برای کنترل رفتار و کردار در طول روز، درک لحظه‌ی افطار و گشایش روزه همراه با ربنای شجریان و اذان موذن‌زاده، صرف غذاهای خوشمزه بعد از یک روز تحمل و صبر و ... همه خاطرات شیرین و دوست‌داشتنی هستند که از کودکی در ذهن هریک از ما مانده است و هنوز دلمان می‌خواهد همان فضا ایجاد شود. همان حس و حال باشد. حتی سالی یکبار. من به این معتقدم که حس ما نسبت به مفاهیم و موضوعات ارتباط 99 درصدی به خاطره و پیشینه‌ی ذهنی ما به آن موضوع در دوران کودکی دارد. وقتی خاطره‌ی ماه رمضان برای ما مطلوب است، مفهوم ماه رمضان هم تا حدی مطلوب می‌شود و شاید همین دلیل آن است که حتی کسانی که دین‌گریز و دین‌زده هستند، در ماه رمضان، با بهانه‌های مختلف از جمله آن دو نمونه که ذکر شد، به سمت روزه‌داری گرایش دارند و از نظر من نام آن تنها همین است: بهانه.

اگر پدرها و مادرها کمی آگاهی و دانش داشتند به سادگی می‌توانستند با کمی تفکر، فرزندان را در راه دین رشد دهند و حالا خجالت نکشند!! که فرزندانشان دین‌گریز و دین‌زده هستند. به نظر من خجالت اصلی برای اینها است. اما این حرفها را نمی‌توان به پدرها و مادرها گفت. چون در آن صورت علاوه بر دین‌گریزی و دین‌زدگی، به بی‌ادبی و وقاحت و حق‌ ناشناسی نیز متهم خواهیم شد. پدرها و مادرها به عنوان هسته‌ی اصلی و اولیه‌ی رشد و تربیت فرزندان و سپس جامعه در ابعاد وسیع‌تر که صحبت از آن به هیچ عنوان در این مقال نگنجد. فقط کاش بدانند ما ذات دین‌گریزی و دین‌زدگی را با خود به این دنیا نیاوردیم. همین دنیا و آدمهایش، با پرورش و تربیت نادرستشان فرزندان را اینگونه بار آوردند. اما ذات و سرشت فرزندان در همین ماه مبارک قابل دیدن است. کسانی که ادعای عدم گرایش به دین دارند اما روزه را دوست دارند. در حالی که روزه نیز یکی از ابعاد دین ما است... .

ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه 1388/06/06ساعت14:6توسط سميه رشيدي | |





این روزها نه غم صدایم را می توانم پنهان کنم و نه بی فروغی این چشمها را. دست من نیستند. دلم خیلی گرفته است. با دوستی درباره این احساس حرف می زدم. گفت اگر روز دوشنبه در تجمع انقلاب تا آزادی بودی الان این حال را نداشتی و امیدوار می شدی و می فهمیدی جمع یعنی چه و ... .

یاد روز سه شنبه خودم افتادم. از محل کار خارج شدم. به اجبار. چون زودتر از معمول تعطیل شد. وارد خیابان شدم و ماشینها را دیدم که در ترافیکی عظیم به سمت ونک صف کشیده اند. راهها بسته بود. انقلاب بسته بود. ونک بسته بود و من فقط این دو جا را داشتم تا برگردم و به خانه برسم. در میان آن همه هیاهو به حال خودم اشک ریختم. سخت اشک ریختم. با صدای بلند اشک ریختم. احساس تنهایی و یکه بودن عمیقی بود. شاید و تنها شاید قابل درک باشد. اما به نظر من تنها در صورتی درک خواهد شد که احساس شود. گریه آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. و این یاس و نا امیدواری این روزها را هم. من نا امیدم چون چیزی از امید در اطرافم نیست. به خاطر محدودیتها مجبورم فوری به خانه برگردم چون اگر بمانم و در تجمع شرکت کنم آنوقت دیگر راهی برای بازگشت به خانه برایم متصور نیست. برای همین است که باید برگردم.اگر این اینترنت نبود تا تصاویر را ببینم حالا همینقدر امید هم برای نوشتن نبود. این دیگر در محدوده دردسرهای دختران جای نمی گیرد. این بدبختی دختران است. این ... . برای من کم پیش آمده آرزو کرده باشم که کاش پسر بودم. اما این روزها به کرات این حرف در دلم تکرار می شود. که اگر پسر بودم بی شک می رفتم در دل این دریای بیکران شاید امید به دلم بازگردد. حالا دارم سعی می کنم امیدوار باشم. با آنکه نوشتن برایم سخت است خودم را مجبور به نوشتن می کنم. این قلم اگر نگردد از من جنازه ای می ماند... همین!
***
بعد التحریر:
نامه شجریان به ضرغامی را عاشقانه دوست دارم. همین!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت17:16توسط سميه رشيدي | |



یکشنبه روز مادر بود. سالها است به این نام معروف است این روز. سالهاست که مردم این روز را حتی با حداقل‌ها پاس داشته‌اند. چرا نمی‌گوییم این روز شاید تنها روزی است که بسیاری مردان یادشان می‌آید همسرشان یک «زن» است؟ چرا فکر نمی‌کنیم بوی غذاهای خوشمزه‌ی ایرانی، ما را از زنان خانواده‌مان دور کرده است؟ چرا فقط اتوی لباس‌ها چشممان را جلب می‌کند نه دستانی که با هزار خستگی آنها را اتو کرده‌اند؟ چرا فقط لباس‌های شسته روی بندها را می‌بینیم بی‌که فکر کنیم چه دستان مهربانی آنها را روی بند صاف کرده‌اند؟ چرا یادمان می‌رود مادرهایی که در خانه‌مان هستند «زن» آفریده شده‌اند؟ چرا؟

خودم جواب این چراها را برایتان می‌گویم:

-        دل خوش سیخی چند ؟!!

متاسفانه درد معاش و فکر و دغدغه‌ی چند ریال پول بیشتر، آنچنان ذهن و روح ما را درگیر کرده که باید هم یادمان برود.

امسال که هرکس فراموش کرد حق داشت... یکشنبه این هفته روز زن بود و روز مادر. خیلی از ما فراموش کردیم. همه ما حق داشتیم. این بار درد معاش نبود که از یادمان برد. به قول قیصر عزیز:

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های سادة سرودنم

درد می‌ کند...

درد

درد

درد

دلم می‌خواهد چیزی شبیه خواب اصحاب کهف نصیبم شود.نه برای چهار سال! نه! حتی اگر شده تا آخر... تا آخرین لحظه و فقط لحظه آخر از خواب بیدار شوم و شادمان از اینکه دیگر تمام شد شکری به جای بیاورم و فاتحه...

***

از من نپرس خونه‌ت کجاس تو این همه ویرونه

ای هم‌قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت17:49توسط سميه رشيدي | |







انّا لله و انّا الیه راجعون...


+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت20:11توسط سميه رشيدي | |




بالاخره بعد از دو روز که دائم از دست خانواده فرار کردم و به اتاقم پناه بردم و از کوچکترین فرصتهام استفاده کردم، تونستم رمان «دائی جان ناپلئون» رو تموم کنم. عجب رمانی بود. چه سبکی. چه نگارشی. اصلا انگار همه چیز سر جای خودش بود. بماند یه جاهایی یه چیزایی آدم رو اذیت می کرد که چرا مثلا اینقدر آسمون به ریسمون بافته و ... اما آقا! دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآ.... رمان محشری بود. چقدر به جا از این اصطلاحات استفاده کرده بود و زیبا شخصیتهاشو معرفی کرده بود. دوست ندارم نوشته ام نقادانه باشه یا دیدگاه ادبی داشته باشم. دلم می خواد بگم که خیلی لذت بردم از این رمان. چون رمان خوبی بود. چون طنز بود. چون ملموس بود... آره! مهم تر از همه این بود که ملموس بود. واسه همین بود که وقتی تموم شد با خودم فکر کردم که من کلی دائی جان ناپلئون در چند قدمی خودم می شناسم. چه برسه در ابعاد وسیع تر... رمان یعنی همین. یعنی زندگی رو همچین بنویسی که خواننده بگه: آره! راست می گه ها! چرا من اینجوری ندیده بودمش!!

به هر حال من که دیر این رمان رو خوندم. به احتمال، خیلیها خیلی وقت پیش ها این رمان رو خوندن. اما کسانی که نخوندن به نظرم بخونن این رمان رو. مگه ما چندتا رمان خوب اینطوری داریم؟ البته در خوب بودن این رمان همین بس که برای داشتنش باید از دستفروش های خیابان انقلاب کمک گرفت!! چون چاپ این کتاب ممنوعه. حالا چرا ممنوعه؟!! دقیقا به همان دلیل که عرض شد. چون این رمان، زیادی ملموس می باشد...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت0:17توسط سميه رشيدي | |



حجاب

        / حجاب برتر

                     / حجاب بدتر

چند وقت پیش برای انجام کاری ناگزیر از رفتن به یکی از ادارات دولتی شدم. در نگهبانی متوقف شدم با صدای نگهبان که: خانوم یه کارت شناسایی بدین. بدون حرف، کارت شناسایی را از کیفم بیرون آوردم و به سمت جناب نگهبان گرفتم. ایشان هم در مقابل توده‌ای پارچة سیاه رنگ به من دادند. یک چادر مشکی. گفتم: آقا من قبلا هم اینجا اومده بودم از این برنامه‌ها نبود. اینها را در دلم و برای خودم گفتم. چون عجله داشتم با شتاب چادر را روی سرم انداختم و برای انجام کار به طبقات بالا رفتم و 3 دقیقه‌ای کارم را انجام دادم و برگشتم. جلوی نگهبانی ایستادم و چادر را روی میز گذاشتم و گفتم: کارتم لطفا. جناب نگهبان قبل از دادن کارت جمله‌ای گفت که مغزم سوت غریبی کشید. چادر را تا کنید. تمام خشم و نفرت را پشت چشمهام نگه داشتم. لحظه‌ای چشمها را بستم و باز کردم و شروع کردم به تا کردن چادر. در همان حال از نگهبان پرسیدم: این قانون تازگی اینجا رایج شده؟ چون من قبلا هم اینجا اومده بودم اما اینطور نبود. نگهبان با حالت عصبی غیر قابل توجیهی گفت: خانوم من نمی‌دونم این دستور از بالاس. گفتم: بله درسته. شما که چاره‌ای ندارید جز اجرای قانون. اما یه سوال دارم از شما. اینکه برا شما اصلا مهم نیست چه کاری انجام می‌دین؟ گفت: نه دیگه این یه دستوره. ما هم کاره‌ای نیستیم. به ما گفتن، ما هم باید اجراش کنیم. با خونسردی تصنعی گفتم: درسته. بله. پس اگر یه روز بیان به شما بگن از فردا هر خانومی اومد شما بهش بگین روسری یا چادرش رو برداره، بازم شما این کار رو انجام می‌دین؟ جاتون خالی بود که قیافه نگهبان را ببینید. با تعجبی وافر به من نگاه کرد و گفت: خانوم این چه حرفیه که شما می‌زنین. اصلا این حرف شما منطقی نیست. این حرفتون خیلی غیرمنطقیه. این چه حرفیه. من هم تمام مدت لبخند زدم. لبخندی که جناب نگهبان را عصبانی‌تر کرده بود. همینطور با تندی جواب می‌داد و همان جمله‌ها ررا تکرار می‌کرد که من کار تا کردن چادر را تمام کردم و با همان لبخند از آنجا بیرون آمدم.

در تمام طول برگشت مسیر، به حجاب فکر می‌کردم و به حجاب برتر و حجاب بدتر. اینکه ما برای خیلی مسائل تعریف نداریم. فقط بعضی ظواهر برایمان شده‌اند تعریف. البته روانشناسی اجتماعی حالت نگهبان مجالی دیگر می‌طلبد. اینکه چرا حرف من به نظرش غیرمنطقی بود؟ من فقط نقطه مقابل کار امروزشان را برایش تشریح کردم. نه بیشتر. پس چرا حرف مرا غیرمنطقی می‌دانست؟


(این عکس نمادین است.)

+نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت8:38توسط سميه رشيدي | |



 

این پدیده‌ای است که این‌ چند وقت اخیر بسیار با آن مواجه شده‌ام:

در خیابان کارگر ایستاده بودم، منتظر تاکسی برای رفتن به «سر فاطمی». تاکسی‌ها می‌آمدند و می‌رفتند. خیلی‌ها که پر از مسافر بودند که هیچ! بعضی‌ دیگر هم که اصلاً تاکسی نبودند! اما بعضی‌ از تاکسی‌ها که می‌آمدند، از دور چراغ می‌زدند و تا نزدیک من و چند مسافر دیگر می‌رسیدند، با وجود آنکه سرشان را به سمت ما می‌گرفتند و با حرکت سر مسیر را می‌پرسیدند، اما با سرعت از مقابلمان می‌گذشتند. چند بار اول احساس کردم شاید من مثل همیشه آرام آرام گفته‌ام: «ســــــــــر فـــــــــاطمـــــــــی»!! تاکسی بعد که رسید با سرعت گفتم: «سرفاطمی»! (نمی‌دونم چطوری باید لحن تند را با نوشتن نشان داد!) بازهم دیدم فایده‌ای ندارد. سرعت ماشین‌ها از سرعت گفتن من بیشتر بود. بازهم فکری به سرم زد که این بار به جای «سر فاطمی» فقط بگویم: «فاطمی» نتیجه این شد که چند تاکسی که تا سر فاطمی می‌رفتند را از دست دادم چون فکر می‌کردند من قصد رفتن به میدان فاطمی را دارم. تعجبم کم نمی‌شد و دائم رو به فزونی بود!! چند بار سعی کردم با سرعت تمام بگویم بلکه کسی بشنود! اما دریغ! نمی‌شد.

این اتفاق چند بار دیگر هم در جاهای مختلف برایم پیش آمده است. اما همیشه برام سواله که مثلا اگر مسیر من با یکی از آن ماشین‌ها که با سرعت می‌روند، یکی باشه و اون بخواد من رو سوار کنه،‌چه می‌کنه با اون همه سرعت!!!

داشتم به مهارت‌هایی که این زندگی شهری به ما یاد می‌ده فکر می‌کردم. عجب مهارت‌های مفیدی! تندخوانی را که یاد گرفته‌بودم. تندگویی را هم باید بیاموزیم!!


 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/12/18ساعت23:23توسط سميه رشيدي | |



 

شاید شما هم با این جمله مواجه شده باشید:

«اه! فلانی رو می‌گی؟ بابا اون که خیلی اروپایی فکر می‌کنه!»

به «اروپایی فکر کردن» ایرانی‌ها فکر می‌کنم. به اینکه اگر مدعی شویم اروپایی فکر می‌کنیم، ظاهرا زندگی راحتی خواهیم داشت:

در خیابان‌ها هرطور که دوست داریم رانندگی می‌کنیم، بی‌جا سبقت می‌گیریم و با بوق ممتد، حق‌ خودمان را اثبات می‌کنیم.

در اتوبوس‌ها، بی‌توجه به آدم‌های دیگر، بی‌توجه به پایی که زیر پاشنة کفشمان مانده است، بی‌توجه به فرد شکسته پا یا دستی که ایستاده است، به مقصدمان می‌رسیم.

در تاکسی‌ها، راحت و آزاد بر صندلی عقب می‌نشینیم و بی‌توجه به دو نفر دیگری که کنارمان نشسته‌اند، پاهایمان را راحت و آزاد می‌گذاریم و روزنامه‌مان را می‌خوانیم و همیشه دیگران را در بد نشستن، مقصر می‌دانیم.

از وسایل و ابزار دیگران برای مقاصد خودمان بهره می‌گیریم و بی توجه به نیاز همکار یا دوستمان، به خودمان حق هر کاری را می‌دهیم.

همیشه سرمان را بالا می‌گیریم.

همیشه به خودمان حق می‌‌دهیم.

همیشه دیگران را مقصر می‌دانیم.

به این فکر می‌کنم که اروپایی‌ها چه نژاد غریبی هستند!! چقدر با ما ایرانی‌ها فرق دارند! ما که اصلا هیچوقت اینگونه نیستیم...

- یعنی اصلا هیچوقت...؟

- نه اصلا هیچوقت!

این روزها شهرم، مایة آزار من است. نه! مردم شهرم مایه آزار من‌اند.

چه غم‌انگیز...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/08/13ساعت7:33توسط سميه رشيدي | |



 

صبح که از خونه بیرون می آمدم خواب خواب بودم و دو دل که بروم یا نروم/ دیر هم کردم که برخی را عصبانی کردم (شرمنده ديگه!!)/ تمام طول مسیر هم خوابیدم/وقتی پیاده شدم و از خیابان رد شدم تا سوار تاکسی شوم و به محل کار برسم.../ همان وسط راه یاد خاطرات دیروزم که برای مامان تعریف کرده بودم افتادم/ اینکه تا آخرین ریال پولم را خرج کرده بودم/اینکه حالا هیچ پولی در کیف ندارم/ گفتم: خوب ATM برای چیه؟/ همون موقع به پوچ بودن حرفم پی بردم/ کجای بزرگراه کردستان ATM هست آخه؟/ کیفم رو گشتم و دیدم ۱۲۵ تومان پول خرد دارم/ کرایه مسیر ۲۰۰ بود/ شده بودم عین مجید قصه های مجید/ بزرگراه کردستان رو پياده بالا می رفتم و داستان می بافتم/ اینکه خوب سوار می‌شم می گم پول ندارم: راننده هم درجا منو پیاده می کنه/ قبل از اینکه سوار بشم به راننده می گم که من پول زیادی همراه ندارم: راننده یا راهش رو می کشه می ره یا با نگاهی هرزه می گه اشکالی نداره سوار شو شما با هم کنار می یایم!! در ماشين رو مي كوبم و لگدي به لاستيكش مي زنم و ماشين مي ره/ سوار يك تاكسي می شم و از خانمی که کنارم نشسته می پرسم: ببخشید شما ۱۰۰تومان پول خرد دارید؟ خانم نگاه چپ چپی به من می اندازه و با تبختر و تکبر یه صد تومنی به من می ده و زیر لب حرفهایی می زنه و من پول رو به طرف صورتش پرت می کنم و می گم: من نیومدم که گدایی کنم. من می گم مشکلم اینه(دیالوگی از فیلم آژانس شیشه ای) و راننده به دلیل این رفتار من رو وسط بزرگراه پیاده می کنه!/ از کسانی که کنار خیابان ایستاده اند می پرسم: ببخشید شما ۱۰۰تومن پول خرد دارید؟ همه با بی تفاوتی به من نگاه می کنند و سوار ماشین می شوند و من می مانم. حس گداها را درک می کنم./ از صاحب مغازه ای که تازه باز کرده می پرسم: ببخشيد آقا! مي شه 100تومن به من قرض بدهيد من اولين فرصت براتون مي يارم. صاحب مغازه عصباني مي شه و مي گه: اول صبحي چه مشتريايي نصيب ما شدن خدايا!!(ديالوگي تحريف شده از فيلم آژانس شيشه‌اي) و من رو از مغازه بيرون مي كنه/ از اين خانمي كه داره بچه اش رو به مدرسه مي بره 100تومن پول مي گيرم و .../ نه! نمي شه/ واقعا نمي شه/ چه كار كنم؟‌سرم رو بلند كردم و ديدم تقريبا چيزي نمونده تا برسم!!/ اينطرف پل بودم و كافي بود برم اونطرف پل/ كنار بزرگراه ايستادم و تاكسي گرفتم و 1 دقيقه بعد پياده شدم/ همون 125 تومن رو دادم و پياده شدم/ زق زق پاها و سردرد ناشي از اين همه مشغوليت فكر تمام خواب صبحم را پراند/ وقتي از ماشين پياده شدم با خودم گفتم:

 

لعنت به شهري كه به خاطرِ نداشتن 100تومن پول، بايد از كجاها تا ناكجاهايش را پياده بروي...

***

اگه دوست داشتيد موقع خوندن اين پست اين آهنگ شماره ۵ آلبوم (فقط نگاه مي كنم) حميد حامي رو هم گوش كنيد:

http://www.umahal.com/album/3237.htm

**

اين تبليغ را هم ببينيد ضرر نمي كنيد كلي هم مي خنديد شايد هم مشتري شديد!!!

http://www.shop.porforosh.com/news.php?readmore=28

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت9:40توسط سميه رشيدي | |