تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...

 

این یک تست  جهانی است. لطفا درصورت تمایل به پاسخ دهی با دقت به آن پاسخ دهید. نوع شخصیت شما در پاسخ به کامنت شما نشان داده خواهد شد!!!

 

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت9:46توسط سميه رشيدي | |



 

 واقعا باورتون می شه؟؟ نه! جداً! باورتون می شه؟ اینکه یک سال گذشت؟ من که هنوز باور نمی‌کنم و با یادآوری‌اش اشک در چشمانم حلقه می‌زنه! یک سال گذشت ...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت1:5توسط سميه رشيدي | |



 

امروز به دلیل افزایش دوز حس طنز و شوخ طبعی در ذات مبارک بنده تصمیم گرفتم سوالات چهارگزینه ای  به سبک استاد نبوی عزیز مطرح کنم تا شما به آنها پاسخ دهید. پاسخها بنا به میل شما می توانند یکی از گزینه ها- دو تا از گزینه ها- سه تا از گزینه ها- چهارتا از گزینه ها- یا همه ی گزینه ها باشد. پاسخها را حتما برای من هم بفرستید. با سپاس.

 

۱- چرا در ایران هرگز تظاهرات ضد نژاد پرستی برگزار نمی شود؟

الف) نژاد پرستی در جهان وجود ندارد.

ب) چون ایران در امور کشورهای دیگر مداخله نکرده و نخواهد کرد.

ج) نژاد پرستی چی هست؟

د) کلا.

ه) ایشالا همزمان با ۱۶ آذر اون رو هم برگزار می کنیم.

 

۲- برای خوردن ساندویچ های گرد نظیر همبرگر دقیقا از کجا باید شروع کرد؟

الف) از همانجا که از کاغذ ساندویچ بیرون می آید.

ب) می چرخانیم و یک قسمت پر از سس و مخلفات را پیدا کرده از انجا شروع می کنیم.

ج) راست

د) چپ

ه) هرچی آقامون بگن.

و) مگه فرقی هم داره؟

 

۳- بعد از شنیدن نتیجه ی هریک از جلسات «مهم» مجلس اولین صوت خارج شده از دهان شما چیست؟ (برای نمونه می توانید جلسه ی پریروز مجلس را به خاطر بیاورید.)

الف) اه

ب) ایییییییییییی

ج) اوه

د) هان؟

ه) ای به روحت....

و) هورااااااااااااااااااا

ز) ... ...... .. .... . ... .. . ...... . ...... . ....

 

۴- (حکم بسیار قطعی و حتمی تغییر ساعات کاری ادارات و مدارس که چندین ماه است در دستور کار قرار دارد لغو شد). با داشتن این نمونه در ذهن اگر شما بشنوید تا چند وقت دیگر قرار است جلسات پیگیری علل و عوامل حوادث بازداشت/گاه (اسمش رو نبر) برگزار شود اولین واکنش حرکتی و صوتی شما چه خواهد بود؟

الف) دستها را به بالا برده: شکر 

ب) دستها به طرفین پرتاب شده و : ای بابا

ج) دستها را بر سر کوبانده و: ای خدا باز شروع شد

د) دستها و سر را با حرکاتی ریتمیک تکان داده و: ها ها

ه) حرکت و صوت دلبخواه

 

۵- در خبرها آمده بود پزشکی که گاز استریل در شکم بیماری جا نهاده بود دادگاهی شد. به نظر شما در صورت عدم لغو مجوز پزشکی وی این پزشک در ادامه ی فعالیت پزشکی خود چه چیزهایی در شکم بیماران جای خواهد نهاد؟ و بیمار پس از انجام عمل و به هوش آمدن با توجه به نوع وسیله ی جا مانده چه حالی خواهد داشت؟

الف) حلقه ی ازدواجش را (بیمار پس از به هوش آمدن عاشق دکتر خواهد شد. بنا به جنسیت بیمار این قضیه تغییراتی خواهد داشت.)

ب) سینی مخصوص انواع قیچی ها (بیمار پس از به هوش آمدن دچار روده بری مزمن خواهد شد.)

ج) پزشک بیهوشی را  (....)

 

******

به قول خواننده ی غرب زده :

بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده.

ما كه اين همه بهانه براي خنده داريم حيف نيست نخنديم؟ پس:

لبخند لطفا!

 

+نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت13:28توسط سميه رشيدي | |



والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز  نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ...

این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم.

نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!!
یادمه هر سال این روز که می رسید حس انزجار داشتم! نه به پرچمی که به زور می چسباندن رو زمین جلوی در ورودی یا نه از سرودای مضحکی که پخش می شد، از حال خودمون که اینجور با اسممون بازی می کردن و به زور سعی می کردن یه چیزایی به مغزمون تزریق کنن اونم به بهانه ی پاسداشت!!! مقام!!! دانش آموز!

آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... .

اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم:

لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......


+نوشته شده در چهارشنبه 1388/08/13ساعت14:39توسط سميه رشيدي | |




یکی از مشکلاتی که من دارم - اول اینو بگم که از نظر خودم مشکلی نیستا، اطرافیان به چشم مشکل به اون نگاه می کنند و مشکل آفرینی می کنن- ماجراهای من و اتاقمه.

از اونجا که از اول زندگیم همیشه یه چیزی بوده که باعث بشه اتاق من خیلی هم اختصاصی نباشه و هرازگاهی پای خانواده ی محترم هم به اتاق من برسه، اتاق من، یکی از اجزای خونه محسوب می شه نه فضایی اختصاصی برای من. مثلا بچه تر که بودم یعنی زمان دبستان تا راهنمایی، به دلیل فضای نامناسب خونه، یخچال در اتاق من بود. البته مزایای بودن یخچال در اتاق خواب بر هیچکس پوشیده نیست اما معایبی داره ناگفتنی. مثلا وقتی زمان کار کردن یخچال ارج می رسید صداهای عجیبی از خودش بروز می داد. بعد اون یخچال که تازگی باهاش خداحافظی کردیم یه حالتی داشت که ما تو خونه بهش می گفتیم: لگد زدن! یعنی مثلا مهمون نشسته تو خونه، یدفعه از آشپزخونه صدایی شبیه کوبیده شدن کله ی یه بنده خدا به دیوار شنیده می شد. با هول میپرسید چی بود؟ ما می گفتیم هیچی، یخچال لگد می زنه! طرف شاخ درمیاور د که یعنی چی؟!

بعد از دوره ی راهنمایی، یعنی دقیقا با شروع دوره ی دبیرستان من، منزلمان عوض شد. از اونجا که خانواده شش دانگ حواسشون جمع بود که مبادا اتاق من اختصاصی برای خودم باشه، تنها کمد دیواری منزل رو در اتاق من تعبیه کردن. این بود که اتاق من گذرگاه هر ساعته ی اهل منزل بود. از همونجا بود که من بوی جدیدی رو در دنیا کشف کردم: بوی کمد دیواری. یعنی الان اگر کسی لباس از کمد دیواری خونه اش درآورده باشه پوشیده باشه، کنار من وایسه می فهمم! چون بوی کمد دیواری می ده.

بعد از اون، سال دوم دانشگاه من مصادف شد با بازهم تغییر منزل. این بار هم خانواده کم نذاشتن برای من. یه توضیح بدم که از منزل دبیرستان به بعد همه خونه ها مید این پدر-برادر بود. یعنی خودمون می ساختیم. نقشه و اینا همه با برادر مهندس و پدرم بود. بهتره بگم هست! بله این منزل که داشت ساخته می شد سه اتاق آماده کردن. طبق معمول با استدلال اینکه من تنهام کوچکترین اتاق برای من در نظر گرفته شد. اما این بار اتفاقی افتاد: اینکه این اتاق خیلی خیلی زیاد اختصاصی بود. یعنی یه تخت می ذاشتی و یه میز تمام اتاق پر بود و برای نماز باید کلی وسایل رو کج و راست می کردی تا یه تیکه جا گیر بیاری واسه نماز. بنده های خدا پدر و برادر من کلی فکراشونو گذاشتن رو هم که چه کنیم این اتاق از حالت اختصاصی دربیاد که: آهان! اتاق من بین حمام بود و اتاق پسرها. خوب قضیه حمام که منتفی بود. (یه توضیح اضافه کنم: اینکه این اتاق اتاقی بود که از فضای بین یک اتاق و حمام ایجاد شده بود و هیچ روزن و پنجره ای به خارج نداش!) تصمیم بر این شد که به دلیل عدم وجود نور در اتاق من، پنجره ای از بالای دیوار سه متری اتاق به اتاق برادرها باز شود. پنجره ای باریک و غیرقابل دسترس و بدون شیشه! باز هم مسئله حل شد و اتاق من فضای بازی شد برای مکالمات سه نفره ی ما. به حدی که چندباری در آخر شب پدر محترم جهت پاره ای تذکرات داد و بیدادی راه انداختن! البته این بخش پنجره ی مشترک کلی باعث خنده ی ما بود. یه وقتایی صحبتهای تلفنی همدیگه رو مسخره می کردیم. یه وقتایی موزیک درخواستی می خواستیم. بعد تازه! یه وقتایی که می خواستیم به هم چیزی بدیم از همون پنجره انجام می شد. مثلا یادمه یه بار که شب هوا سرد شده بود یه پتو به هم دادیم! یه توپ بیس بال هم داشتیم که گاهی از این پنجره برای هم می فرستادیم و بازی می کردیم و کلی شادی می کردیم و می خندیدیم. یادش به خیر!! البته کلی هم دعوا می کردیم. مثلا: اون چراغ لامصبو خاموش کن!! نه نمی خوام دارم کتاب می خونم! بعد یه دفعه می دیدی یه بالش از آسمون افتاد رو کله ات و بعدم یه دمپایی! خب هرکی بود بلند می شد خاموش می کرد دیگه!! و الی آخر...

بله! بعد ما بازهم خانه مان را عوض کردیم و این بار هم خانه ساخته شد و سه اتاق خواب و نه! این بار اتاق خواب من هیچ مشکلی نداشت. همه چیز خوب بود. وسایل رو چیدم و یک شب هم راحت و بی دغدغه تا نصفه شب بیدار موندم و بعد راحت خوابیدم و حس جدیدی تجربه کردم. اما فردای اون روز دیدم که بله! ظاهرا یکی از اتاقها برای دو نفر کوچیکه و اتاق من برای یک نفر بزرگ!! این شد که دوباره من به اتاقی وارد شدم با کمددیواری!!! دیدم این دور داره باز تکرار می شه. اما کاش نظم رعایت می شد و الان نوبت یخچال بود که بیاد تو اتاق من. اما افسوس!! باز من بودم  و کمددیواری!

والا قرار نبود پروسه ی خونه سازی های پدر و برادرم رو براتون توضیح بدم، می خواستم مشکل خودم رو مطرح کنم. اما حرف به درازا کشید.

***

اصلا هم نپرسید که چرا ما اینقدر خونه عوض کردیم! این ذات تنوع طلبی در هریک از اعضای خانواده ی ما یه جور بروز پیدا کرده. این بخشش مربوط به پدرمه!!!!!


+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت3:10توسط سميه رشيدي | |



(شب احیا. نمای داخلی منزل ما. واقع در محله‌ی ما.)

هیچوقت آدم حسابی نشدم و نمی‌شم بعد از این! همیشه این شبای احیا که از راه می‌رسن، یادم می‌افته چند وقته دلم می‌خواد شعر سهراب بخونم، آیدا در آینه‌ی احمد شاملو هوس می‌کنم، دلم تمبر هندی! می‌خواد، آی خربزه می‌چسبه! آهان! یادم نره که مانچی هم خیلی می‌چسبه. یعنی آدم رو می‌سوزونه، آی می‌سوزونه باید دو سه شیشه آب روش بخوری تا خاموش بشی. این خودش باعث می‌شه دو ساعت بیدار بمونی و عوارض بعد از آب خوردن رو تحمل کنی. بعدش هم که معده جواب نمی‌ده و می‌سوزه و باید دو ساعت دیگه هم بیدار بمونی. اینجوری به خودت کلک زدی و‌ تا سحر بیدار موندی. بله این وسطها هم تسبیح به دست، مهری به پیشانی می‌گذاری و الهی العفوی می‌گی و از خدا می‌خوای گناهای کوچیک و بزرگتو بیامرزه. در اثر خوردن همان مانچی که عرض شد، داغ کردم و از گوشهام آتیش بیرون می‌زنه. بهترین کار در این مواقع قرار گرفتن در جریان هوای تازه‌اس. حماقت می‌کنم و پنجره رو باز می‌کنم. میام می‌شینم سر بساط سهراب و احمد (شاملو) و تمبر هندی و آب و قرآن و مفاتیح و الهی العفو و یارب یارب خودم. تو حال و هوای خودم هستم و دارم دریای اردوان کامکار هم زمینه‌ی کارام گوش می‌کنم که می‌شنوم بعله! مثله اینکه تیم ملی تو کوچه‌مون بازی تدارکاتی داره! مسجد محله که از اون طرف داره وِر وِر با ترانه‌ی گوگوش نمی‌دونم یا کی نوحه می‌خونه. طرف صداش رو کشیده سرش و هی داد می‌زنه. من یاد ارمیا می‌افتم و اون پیاز و اشک درآوردن و ... (این قسمت رو یاسر برادر بهتر از همه می فهمه!) آهان مسجد رو می‌گفتم و تیم ملی‌ رو! خواننده‌ی مسجد رفته سراغ دعا و داره می‌خونه: یا وجیه عندال.... کرنر! کرنر! هوووووو! الاغ گفتم کرنره! نه به جون مادرم کرنر نشد. یکی از اون ور می‌گه: نه! کلنل نِیی!!(نمی‌دونستم تو محله‌مون هندی هم ساکنه!)... اشفع لنا عندالله... فیوز می‌پرونم در حد باشگاه‌ها! همون موقع یه بچه‌ی صدا بوقی از ته کوچه می‌خونه: من آمده‌ام... مـــــــــــــــــــن آمده‌ام!! بقیه هم دم می‌گیرن. اون‌ورم مسجد همه دم گرفتن: یاربی یاربی... حالا دیگه دارن با همون صداهای معمول که سعی می‌کنم بهش بی‌توجه باشم فوتبال بازی می‌کنن که یکی داد می‌زنه: پدر.... زنگو برا چی می‌زنی؟! بچه‌ها از خنده ریسه می‌رن می‌دون در سطح کوچه و پاهاشون رو کف کوچه می‌کوبن و می‌رن... یـــــــــــــــــــا رب!

به خودم، به خدای خودم می‌گم: خداجون! قربون اون ذاتت! قربون اون بزرگی‌ات! قربون اون جلالت! قربون اون جبروتت! قربون اون جمالت! قربون علی‌ات! ای خدا! ینی ننه بابای این فلان فلان شده‌ها که الان گرفتن نشستن واسه بخشش گناهاشون دعا می‌خونن رو می‌بخشی؟ می‌بخشی که این ...ها رو ول کردن تو کوچه و اومدن یه جا مثلا با تو خلوت کنن؟ پس خلوت بقیه چی؟ خدا ینی اینا رو می‌بخشی؟! با خودم می‌گم: من که از حقم نمی‌گذرم.

بعد تو این محله و همین حوالی می‌تونی چیزایی ببینی که حتی کوتریموکسازول و یدوکینول و هیوسین، شیت شیت هم نمی‌تونن این حالت تهوع و ... رو رفع کنن. مثلا ساعت نزدیک چهاره. مردم به این نتیجه رسیدن که زاری و ناله برای بخشش گناهان بسه بریم سحری بخوریم. دارن برمی‌گردن:

-         زری! اون چی بود خانوم... پوشیده بود؟ مگه اومده عروسی؟؟!

-         آره انگار دارن سند می‌دن. حاج‌آقا ... گفته مدارک ببریم!

-         (صدای خنده) آره منم از اون خربوزه ها خریدم. چه بوی بدی می‌دادن!

-         فردا صب بریم پیاده روی؟ حاج‌آقا ... هم می‌یاد.

-         هرهر.... کرکر....

ای زهر مار به حلق شما...

بعد باز به خدای خودم می‌گم: خدای مهربونم! خدای بزرگم! ای عزیز! ای جبار! ای منتقم! تو واقعا حالت به هم نمی‌خوره از ما بنده‌هات؟ از ما که حتی گریه و زاری و ناله هنوز از جونمون درنیومده می‌یایم دو دستی می‌چسبیم به روال سابق زندگی‌مون؟ یعنی تو انتظار نداری ما بعد از اینکه از مراسم احیا اومدیم بیرون یه ذره، یه ذره فرق کرده باشیم؟! قربون اون خدایی‌ات برم! اگه قرار بود تو هم مثه من و امثال من فکر کنی که دیگه...

قربونت برم خداجون که بزرگی‌ات سر آدم رو فرود می‌آره...


***

می خواستم بعد از سومین شب احیا این مطلب رو بنویسم، دیدم جفا می شه. شاید یکی دلش خواست برای آخرین شب قدر بیاد محله ی ما!!! گفتم زودتر بذارم تا به کسی ظلم نشه! کسانی که تمایل دارن تشریف بیارن بگن کروکی خدمتشون تقدیم بشه!!

پی نوشت برای خودم:

فک کن کسی بخواد............!

پی نوشت برای یاسر:

حالا معصوم که نیستم یه غلط املایی هم داشتم داداش! میومدی غیرخصوصی می ذاشتی ماهم پز می دادیم به داداش مهندس دامادمون. [گل]


+نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت12:31توسط سميه رشيدي | |



 

سلام!

روزهايتان خوش!

غيبت صغري- كبراي اين روزها نه از پر كاري بود و نه از خوشي! البته شكر خدا كه واجبه ولي وقتي بعد از كلي فرار و گريز! راهت به اجبار ختم بشه به دندانپزشكي كه مجبور بشي براي بار دوم كاري رو كه هميشه مي ترسيدي يعني عصب كشي انجام بدي و البت روز قبلش يه آدمي كه مثلا منشي دندانپزشكي باشه دو ساعت تو رو كه از درد داري به خودت مي پيچي سر كار بذاره و بعد ببيني تمام اين دو ساعت دكترت منتظرت بوده و تو كلي اشك بريزي و كل درمانگاه دلشون برات بسوزه و همه دلشون بخواد كمكت كنن ولي هيچ كس تو بساطش يه قرص ايبوبروفن نداشته باشه كه بهت بده و تو اونقدر به سرت مشت بكوبي كه چشات ورم كنن و اشكات رو صورتت خشك بشن و با باد زمستوني پوستت بسوزه و تازه وقتي با كلي سختي رسيدي خونه مجبور باشي (مجبور باشي) تا ساعت ۱ شب بشيني پاي كامپيوتر و رو پايان نامه ات كار كني و شب كه با اون همه درد بخوابي همه اش خواب غزه و بچه هاي كشته شده رو ببيني و داغون بشي و ..............

نمي دونم اسم اين روزها و اين اتفاقها رو چي مي شه گذاشت. فعلا درد بعد از عصب كشي داره شروع مي شه و من فقط دارم به اين فكر مي كنم كه اگه بعضي دلخوشي ها نبود و اگه بعضي ها نبودن و اگه بعضي مهربونها نبودن و هزارتا اگه ديگه من چطوري اين دردا رو تحمل مي كردم؟

اما بعد از شكوه و شكايت دعوتتون مي كنم كه يه متن طنز از من بخونيد. اين متن رو همراه داستانم به جشنواره طنز ارسال كرده بودم كه خوب اين مورد توجه قرار نگرفت. شما بخوانيد و نظر بدهيد. ممنون


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در یکشنبه 1387/10/29ساعت12:36توسط سميه رشيدي | |



 

پیش از خواندن داستان اینجا را بخوانید:

اینجا هم فعلا خانه دیگر من است برخی بهانه ها را:

http://s-rashidi-adabiat.blogfa.com/

مصاحبه طنز دفتر طنز حوزه هنری به همین بهانه:

http://daftaretanz.ir/default.aspx?page=5545§ion=litem&id=68649

 

«تو آدم بشو نیستی!»

1

از همان پانزده- شانزده سالگی به خودم قول داده بودم اگر پسری داشته باشم، آنقدر تخس و بد دهن و پر رو بار بیاورمش که هیچ‌کس نتواند به او زور بگوید. که هیچ‌کس نتواند به او بگوید: «برو بچه ننه! برو مُفِت را بده مامانت برات پاک کنه! بابا پاستوریزه! کوچولو بیا!»

وقتی به دنیا آمد از ذوق دیوانه شده بودم. همان روز دوم شناسنامه‌اش را با افتخار گرفتم:

«قیصر کامرانی»

 


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در شنبه 1387/09/09ساعت8:48توسط سميه رشيدي | |