|
هنوز دستم به شانه ات نمی رسد. بس که بلند بالایی. نگران نمی شوم از کوتاهی دستم. روزی بزرگ خواهم شد و دستهایم را دور گردنت گره خواهم کرد. چقدر خوب است که زندگی آدم دور یک محور بچرخد. بی تکرار. بی ملال. بی ترس از تکراری بودن و تکراری شدن. بی ترس از روزمرگی. که نفسهایت هدر نروند. که هر حرف و کلامت شعری باشد که باید جایی نوشته شود. چقدر خوب است که راهها خسته ات نکنند. که دیگر راه طولانی و دوست نداشتنی خسته ات نکند. که بدوی. اصلا راه رفتن را فراموش کنی. که هی هر روز که بیدار شدی ذوق زده در آینه به خودت لبخند بزنی که: یک روز دیگر هم گذشت و این روزها و این فاصله ها کوتاهتر شد... حتی به اندازه ی یک روز و در دلت خوشحالی که همین لبخند هم اندکی از امروزت را گذراند. چقدر خوب است که هی بنشینی و از آرزوهایت برای من بگویی و من دیشب برایت نگفتم که چقدر همیشه از آن خانه های ساحلی که پنجره ای بزرگ رو به دریا دارند دوست داشتم و دلم می خواست این پنجره ها را صبح زود باز کنم و آن باد بی همتا را که از سوی ساحل می وزد روی گونه هایم احساس کنم تا یخ کنم و خوشحال باشم که این سرما دوام چندانی نخواهد داشت و طلوع چشمهای تو تمام هستی ام را شعله ور خواهد ساخت. چقدر خوب است که عنوان این نوشته را تو بهتر از همه خواهی فهمید و لبخندی خواهی زد و من بیشتر از قبل عاشق آن خواهم شد که نام کوچکم را با تلفظ تو بشنوم. *** برایم بگو تا آن روز که دستهایم به شانه هایت برسد منتظر خواهی ماند؟
فقط
گوش کن. هی وسط حرفام نگو می دونم! می فهمم! چون مطمئنم نمی فهمی! چون اگر
بخوای هم نمی تونی بفهمی. مسئله ذهن تو نیست! مسئله بزرگ بودن این حرفاس.
انقدر بزرگ که هرکی بشنوه خیال می کنه قصهاس. داستانه. افسانهاس. اما تو
گوش کن. فقط گوش کن. یادته وقتی حاج کاظم میگفت میدونی دسته بره نفر
برگرده یعنی چی، من عین اسبی که به نعلبندش نگاه کنه بهت نگا کردم و تو
برام توضیح دادی دسته چیه و گردان چیه و نفر؟؟ حالا قضیه ماست. که وقتی
بهت میگم میدونی عاشق شدن از روی یه اسم یعنی چی؟ اینجوری روبهروی من
دست به کمر میزنی و ابروهات رو درهم میکنی و سرت رو به علامت «چی میگی»
تکون میدی. باور
کن نمیتونی درک کنی. اینکه یه روز، یه شب، یه جا، اتفاقی، یه اسمی رو
ببینی، بعد دلت بخواد ببینی پشت این اسم کیه، بری سراغش، نیگاش کنی،
حرفاشو بخونی، هی بخونی، بری قبلتر، قبلتر، بعد حرفهای الانشو بخونی،
بعد بیای یه چیزی، یه جایی، یه حرفی براش بنویسی، بی اینکه مطمئن باشی اون
میخونه یا نه. بعد ببینی آره خونده. بعد ببینی آره یه جا، یه گوشه این
دنیا، یه جوابی برات گذاشته، بعد بری بخونیاش، خوشت بیاد، هی ادامه بدی،
ادامه بده، ادامه بدی، ادامه بده، حرف بزنی، حرف بزنه، دل ببندی، دل
ببنده، عاشق بشی، عاشق بشه، مجنون بشی، لیلی بشه، از خود بیخود بشی، مست
بشه، یکی بشید، یکی بشید، یکی بشید... اینا
رو شاید بفهمی. اما میفهمی عاشق یکی بشی با یه اسم، بی اینکه چشماش رو
دیده باشی یعنی چی؟ میدونی مجنون بشی، بیاینکه دستاش رو دیده باشی یعنی
چی؟ می دونی لیلی بشی، بیاینکه نفسش رو زیر بارون رو صورتت حس کرده باشی
یعنی چی؟ میدونی دیوونهاش بشی بیاینکه یه ثانیه کنارت نشسته باشه، یعنی
چی؟ نمیدونی.... هرگز نمیدونی... شنیدی سعدی درباره انتظار عاشق چی گفته؟ می گه: فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در می
دونی یعنی چی؟ بیخود به سجع و قافیه و بازی با کلمات سعدی نگاه نکن. به
حرفش فکر کن. که به چی نظر داشته. که چی رو درک کرده. که چشم انتظار بر در
داشتن یعنی چی؟ بیخود
از انتظار حرف میزنی. هیچکس نمیفهمه انتظار یعنی چی. که این واجها و
هجاها کنار هم چه دنیایی ساختن. یه دنیا انتظار. میفهمی انتظار چیه؟ نه!
انتظار رسیدن اتوبوس نیست. انتظار حتی رسیدن بچهات به این دنیا نیست.
انتظار رسیدن بچهات از مدرسه نیست. انتظار اومدن بهار هم
نیست. انتظار گل دادن گلهای باغچهات نیست. انتظار سراومدن برف و یخ نیست.
انتظار یه کلمه نیست. انتظار یه دنیاس. یه دنیا که برای این دوتا ساختنش.
با همین چندتا هجا کنار هم. انتظار یعنی صبر برای لحظهای که بعد از دل
بستن، بعد از عاشقی، بعد از لیلی شدن، بعد از مجنون شدن، بعد از دیوانهی
هم شدن، بعد از یکی شدن بدون اینکه همدیگه رو ببینن، یه روز، یه جا، یه
جوری، یه شکلی، به هم برسن و چشمهاشون آینهی چشمای هم بشه. که نفسهاشون
یکی بشه با هم. که بوسههاشون تموم نشه. که لبخنداشونو رو صورت هم جا
بذارن. که دنیای انتظار براشون تموم بشه. انتظار یعنی ندونی قراره چقدر
منتظر بمونی. اما بدونی قراره منتظر بمونی. باید منتظر بمونی. باید... .
چون خط سرنوشت تو، کف دستت، بیخود اینقدر طولانی نشده. که باید منتظر
بمونی، به قدر تمام سالهایی که خط سرنوشتت نشون می ده. تا این انتظار هم
سر بیاد. که ... دلتنگی
چیز بدی نیست. اما دلتنگی وقتی همراه با انتظار باشه، سخت می شه. حالا
چرا سرنوشت این دو تا باید اینجور باشه؟ که سختی دلتنگی باشه به همراه
انتظار؟ چرا دلتنگی حتما باید باشه؟ نه برای اینکه انتظار سخت بشه ها! نه!
یا نه برای اینکه دلشون برای هم بیشتر تنگ بشه ها! نه! حتی نه برای اینکه
بیشتر عاشق هم بشنا! بازم نه! اینا همهاش برا یه چیزه. اینکه اون یه روز
که یه جا یه جور یه شکلی به هم رسیدن، یادشون بیاد چه سخت بود اون فاصله.
چه سخت بود. که هیچ تکنولوژی نمیتونست این دوری رو برداره. که ساعت چند
ساعت تفاوت داشت. که وقتی با تلفن حرف میزدن صدا با چند ثانیه اختلاف
میرسید که خندههای این میرفت وسط حرفای اون. که تصویرشون با اختلاف
چند ثانیه به هم میرسید اما روز به روز بیشتر و بیشتر از قبل خدا رو شکر
میکردن که اینها هست. همینها هست. همین هایی که کمک میکنه فاصلهها کمتر
بشه. تا اونجا که میشه کمتر بشه. که کمتر بشه. اما بازهم باشه. تموم شدن
میمونه برای همون روز که یه جا یه جوری... هی
رفیق! چشماتو باز کن! این یه قصه نبود که تو رو خواب کنه. یه افسانه نبود
که بنویسیاش بشه قصه. این یه حقیقته. میفهمی؟ نمیفهمی. نمیفهمی... / نویسنده: سمیه رشیدی ورنکشی (والا من نمی دونم چطوری باید از دست این پسوند راحت بشم!!!!)
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است... (احمد شاملو) روزهای تاریک، روزهای بی روزن و روشنی،
روزهای تنهایی، روزهایی در آرزوی یافتن کبوترهایمان...روزی که قلب افسانه
بود، روزی که هیچ نبود، نه شب و نه روز، نه باران را سر باریدن بود و نه
آفتاب را سر تابیدن. روزهایی که زخمها را مرهمی نبود. روزهایی که پاها را
توانی برای رفتن نبود و دستها در آرزویی دور و دست نایافتنی، تنهایی را با
شب قسمت می کردند و عشق، در میان قحطی و خشکسالی، فراموش می شد. یکی از همین روزها بود روزی که معجزه ای دل آسمان شب را شکافت. معجزه ای که ابرها را بارور ساخت و پرندگان، دل انگیزترین ترانه های خود را از سینه های گرمشان از پس سالها حبس، رها ساختند و جهان را نوری عظیم فراگرفت و خداوند، همراه با دل من، لبخندی طولانی را آغاز کرد ... و تو در زندگی ام شکفتی... . بودن تو معنی واژه ی راز است که آن را هیچ معنی نیست جز خود واژه، خود حرف، خود کلمه، خود تو!
هر نفس از تو نوشتن کم است. نفس کم خواهم آورد. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. واژه کم خواهم آورد. در بهت و حیرت ظهور تو تنها سکوت واجب است...
تو کیستی؟ تو کیستی که کلامت شعر است و
نگاهت بوسه های پی در پی بر درگاه پروردگارمان؟ تو کیستی که اعجاز بودنت
هر روز بیش از دیروز دلم را گرم می سازد و ایمانم را سخت تر می کند و عمیق
تر... من و تو افسانه ایم... افسانه ای بی
بدیل. افسانه ای که هیچ کس نظیرش را نشنیده است. هیچ کس تاکنون فرزندانش
را با آن به خواب نبرده است. اما ما افسانه ای بی نظیر برای فرزندان آینده
خواهیم بود. این افسانه ها از پس بودن من و تو آغاز می شوند... افسانه ها
از قلب حقیقت می رویند و من و تو حقیقتیم... از پس اندیشیدن به حضور تو، سجده ی شکر، واجب است... شکر...
بگذار سر به سينه ي من ، تا که بشنوي آهنگ اشتياق دلي دردمند را. شايد که بيش ازين نپسندي به کار عشق، آزار اين رميده ي سر در کمند را. بگذار سر به سينه ي من، تا بگويمت: اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست؟ بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان، عمري ست در هواي تو از آشيان جداست. دلتنگم آنچنان که: اگر بينمت به کام، خواهم که جاودانه بنالم به دامنت شايد که جاودانه بماني کنار من، اي نازنين-که هيچ وفا نيست با منت- تو، آسمان آبي آرام و روشني، من، چون کبوتري که پرم در هواي تو يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو، بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح بگذار تا بنوشمت، اي چشمه ي شراب. بيمار خنده هاي تو ام، بيشتر بخند خورشيد آرزوي مني،گرم تر بتاب. فریدون مشیری *** این شعر زیبای فریدون مشیری عزیز را هنرمند گرانقدر کشورمون علیرضا قربانی با آهنگسازی فوق العاده زیبای فرهاد فخرالدینی خوانده و عجیب دلنواز و بی نظیره. توصیه ی امشب من گوش کردن به این آهنگه. اگر دسترسی ندارید، از اینجا می توانید بشنوید: http://www.semital.com/song/11087.htm
اول اینکه اگر برای خواندن اون پست کولاک وعده داده شده آمدید باید بگم تشریف ببرید بعدا بیایید... فعلا یه دو کلوم حرف دل پیش اومد می خواهیم یواشکی با دوستان بگیم و دل سبک کنیم.... روابط بین آدمها به نظرم از پیچیده ترین و عجیب ترین و از طرفی ترسناکترین پدیده هاییه که ما در زندگی با انها روبرو می شیم... هزار نشیب و فراز داره... هزار ترس و واهمه... هزار غم و اندوه... اما بدترین بخش روابط به نظرم مربوط به زمانیه که شما احساس کنی در رابطه ات دچار مشکلی شدی آن هم فقط به یک دلیل: به خاطر گذشته ات و حوادثی که در آن رخ داده و در نتیجه شخصیت فعلی شما را ساخته... این زمانها آدم فقط یک احساس دارد: کاش نباشم... حس غریبی است درک این احساس. باید درکش کرده باشید تا بدانید چه عمقی دارد این حرف... و چقدر دردناک است و این هم یکی از همان داستانهاست پُر آب چشم... *** کاش نباشم... عزیزم! مرا ببخش... همین!
بی حوصله که می شوم کارهایم که عقب می افتند راهها که تا خانه کش می آیند و هوا تاریکتر می شود خسته که می شوم و پاهایم به زق زق می افتند بیمار که می شوم و مثل همین چند روز گذشته تب می کنم خواب آشفته که می بینم و از خواب می پرم دلم که هوایی یک هوای خوب و دلپذیر آبان ماهی می شود درست وقتی این اتفاقها می افتند یاد تو می افتم... *** چند روزی بیمار شده بودم. تب داشتم. تب دار تب ریز تبریزی!! *** اگر این وبلاگ نبود این روزها هیچ نمی نوشتم. آنوقت حتما دق می کردم. *** پرویز مشکاتیان... *** یکی بیاد دست و پای منو ببنده ببردم آرایشگاه!!! *** یکی هم بیاد ... نه نمی خواد. اون کار خودمه! *** دیشب که زنگ زدم و هیچ کس گوشی را برنداشت سه بار خدا را شکر کردم. یکی نیست بگه آدم عاقل غیرعاقل! پس برای چی زنگ زدی؟؟ آدمیزاد ذات غریبی داره ها!! یه کاری رو انجام می ده تا انجام نشه!! پناه بر خدا... *** دوست داشتین به سوال دوستمون کلاغ برفی که تو وبلاگش مطرح کرده جواب بدین. یه جورایی باعث می شه آدم یه جور دیگه به هویت و نام خودش در این فضا فکر کنه: http://hamedbuz.blogfa.com/
این مطلب فقط برای تغییر فضاست و هیچ ارزش دیگری ندارد! فصل تابستان تمام شد. ماه رمضان تمام شد.
روزهایی گذشت که دیگر هرگز بازنمی گردند. روزهایی که خاطره شان شاید
فراموشمان شود. اما تقویمها گاه گاه یادآور خواهند بود که چنین روزهایی هم
بودند. بادها و بارانهای این روزها که همه مان را غافلگیر کرده اند نیز به
ما می گویند چشمها را بشویید. روزهای دیگری از راه می رسند. با رنگهایی
دیگر. با بو هایی دیگر. دوست دارم باور کنم این تغییر فصل را. برق نگین انگشتری کیست که این روزها و شبها آرامش آبی ابرها را بر پهنه ی آسمان برهم زده است؟
(شب احیا. نمای داخلی منزل ما. واقع در
محلهی ما.) هیچوقت آدم حسابی نشدم و نمیشم بعد از
این! همیشه این شبای احیا که از راه میرسن، یادم میافته چند وقته دلم میخواد
شعر سهراب بخونم، آیدا در آینهی احمد شاملو هوس میکنم، دلم تمبر هندی! میخواد،
آی خربزه میچسبه! آهان! یادم نره که مانچی هم خیلی میچسبه. یعنی آدم رو میسوزونه،
آی میسوزونه باید دو سه شیشه آب روش بخوری تا خاموش بشی. این خودش باعث میشه دو
ساعت بیدار بمونی و عوارض بعد از آب خوردن رو تحمل کنی. بعدش هم که معده جواب نمیده
و میسوزه و باید دو ساعت دیگه هم بیدار بمونی. اینجوری به خودت کلک زدی و تا سحر
بیدار موندی. بله این وسطها هم تسبیح به دست، مهری به پیشانی میگذاری و الهی
العفوی میگی و از خدا میخوای گناهای کوچیک و بزرگتو بیامرزه. در اثر خوردن همان
مانچی که عرض شد، داغ کردم و از گوشهام آتیش بیرون میزنه. بهترین کار در این
مواقع قرار گرفتن در جریان هوای تازهاس. حماقت میکنم و پنجره رو باز میکنم. میام
میشینم سر بساط سهراب و احمد (شاملو) و تمبر هندی و آب و قرآن و مفاتیح و الهی
العفو و یارب یارب خودم. تو حال و هوای خودم هستم و دارم دریای اردوان کامکار هم
زمینهی کارام گوش میکنم که میشنوم بعله! مثله اینکه تیم ملی تو کوچهمون بازی
تدارکاتی داره! مسجد محله که از اون طرف داره وِر وِر با ترانهی گوگوش نمیدونم
یا کی نوحه میخونه. طرف صداش رو کشیده سرش و هی داد میزنه. من یاد ارمیا میافتم
و اون پیاز و اشک درآوردن و ... (این قسمت رو یاسر برادر بهتر از همه می فهمه!)
آهان مسجد رو میگفتم و تیم ملی رو! خوانندهی مسجد رفته سراغ دعا و داره میخونه:
یا وجیه عندال.... کرنر! کرنر! هوووووو! الاغ گفتم کرنره! نه به جون مادرم کرنر
نشد. یکی از اون ور میگه: نه! کلنل نِیی!!(نمیدونستم تو محلهمون هندی هم
ساکنه!)... اشفع لنا عندالله... فیوز میپرونم در حد باشگاهها! همون موقع یه بچهی
صدا بوقی از ته کوچه میخونه: من آمدهام... مـــــــــــــــــــن آمدهام!! بقیه
هم دم میگیرن. اونورم مسجد همه دم گرفتن: یاربی یاربی... حالا دیگه دارن با همون
صداهای معمول که سعی میکنم بهش بیتوجه باشم فوتبال بازی میکنن که یکی داد میزنه:
پدر.... زنگو برا چی میزنی؟! بچهها از خنده ریسه میرن میدون در سطح کوچه و
پاهاشون رو کف کوچه میکوبن و میرن... یـــــــــــــــــــا رب! به خودم، به خدای خودم میگم: خداجون!
قربون اون ذاتت! قربون اون بزرگیات! قربون اون جلالت! قربون اون جبروتت! قربون
اون جمالت! قربون علیات! ای خدا! ینی ننه بابای این فلان فلان شدهها که الان
گرفتن نشستن واسه بخشش گناهاشون دعا میخونن رو میبخشی؟ میبخشی که این ...ها رو
ول کردن تو کوچه و اومدن یه جا مثلا با تو خلوت کنن؟ پس خلوت بقیه چی؟ خدا ینی
اینا رو میبخشی؟! با خودم میگم: من که از حقم نمیگذرم. بعد تو این محله و همین حوالی میتونی
چیزایی ببینی که حتی کوتریموکسازول و یدوکینول و هیوسین، شیت شیت هم نمیتونن این
حالت تهوع و ... رو رفع کنن. مثلا ساعت نزدیک چهاره. مردم به این نتیجه رسیدن که
زاری و ناله برای بخشش گناهان بسه بریم سحری بخوریم. دارن برمیگردن: -
زری! اون چی بود خانوم... پوشیده بود؟ مگه اومده
عروسی؟؟! -
آره انگار دارن سند میدن. حاجآقا ... گفته مدارک
ببریم! -
(صدای خنده) آره منم از اون خربوزه ها خریدم. چه بوی بدی
میدادن! -
فردا صب بریم پیاده روی؟ حاجآقا ... هم مییاد. -
هرهر.... کرکر.... ای زهر مار به حلق شما... بعد باز به خدای خودم میگم: خدای
مهربونم! خدای بزرگم! ای عزیز! ای جبار! ای منتقم! تو واقعا حالت به هم نمیخوره
از ما بندههات؟ از ما که حتی گریه و زاری و ناله هنوز از جونمون درنیومده مییایم
دو دستی میچسبیم به روال سابق زندگیمون؟ یعنی تو انتظار نداری ما بعد از اینکه
از مراسم احیا اومدیم بیرون یه ذره، یه ذره فرق کرده باشیم؟! قربون اون خداییات
برم! اگه قرار بود تو هم مثه من و امثال من فکر کنی که دیگه... قربونت برم خداجون که بزرگیات سر آدم
رو فرود میآره... می خواستم بعد از سومین شب احیا این مطلب رو بنویسم، دیدم جفا می شه. شاید یکی دلش خواست برای آخرین شب قدر بیاد محله ی ما!!! گفتم زودتر بذارم تا به کسی ظلم نشه! کسانی که تمایل دارن تشریف بیارن بگن کروکی خدمتشون تقدیم بشه!! پی نوشت برای خودم: فک کن کسی بخواد............! پی نوشت برای یاسر: حالا معصوم که نیستم یه غلط املایی هم داشتم داداش! میومدی غیرخصوصی می ذاشتی ماهم پز می دادیم به داداش مهندس دامادمون. [گل]
مثلا دارم زندگی می کنم. مثلا دارم
ادعا می کنم که دارم زندگی میکنم. تازه این وسطا که ادعای زندگیم همیشگیه، این
روزها دارم ادعا میکنم که روزه هم میگیرم. فقط به خاطر خدا! به خودم میگم تو رو
به علی قسم بیخیال این برای خدا روزه گرفتن شو. این چه حرکاتیه؟ مثلا روزهای
اونم برای خدا. از ساعت 4 که میرسی خونه داری هی غر میزنی که من تشنهام. تازه
ایده هم میدی که: کاش اجازه میدادن مثلا تا 3 لیوان در طول روز آب بخوری! یا
مثلا ده دیقه که مونه اذان بشه بشینی سر سفره و یه ذره دعا بخونی و بعد هی بگی چرا
اذان نمیشه! بابا دهنمون.... اون سه نقطه حرف بدی نبود! منظور این بود که دهنمون
خشک شده از بس تشنهایم! خدا چرا ما مثلا تو خراسون نیستیم( منظورم استان خراسونه)
که زودتر از همهجا اذان میشه! خدا بسه دیگه! این چرا امروز ربناش رو با ناز میخونه!
بابا اذان بده دیگه! خب بندهی خر خدا! این چه روزه گرفتنیه؟! تازه ادعاشم میشه...
همین ادعاها کشته! *** مثلا دارم زندگی میکنم. شدم یه پا
عقده و مشکل فروخوردهی عاطفی و روحی! مثلا از صب هزار بار رفتم تو این باکس
موبایلم و اون آخرین اس ام اسی که اومده رو خوندم که چیه؟! هیچی یه دوستی که حالا
خیلی هم دوستی خاصی با هم نداریم و خیلی آدم خاصی برای من نیست، برای من نوشته آره
خوبم عزیزم! اونوقت هربار بعد از اینکه اینو خوندم و دلم غنج رفت، به خودم میگم
بار آخره! اما نیم ساعت دیگه مچ خودمو میگیرم که دارم میرم تو این باکس موبایلم
و اون آخرین... تازه این آخر عقدههای فروخورده نیست که! نشستم و موبایلم و
چسبوندم بیخ گوشم (یعنی گذاشتمش رو میزم!) دارم کارامو میکنم. اسپیکرم هم روشنه.
یه دفعه صدای نویز انداختن موبایل رو اسپیکرم شنیده میشه. گل از گلم میشکفه که:
آخ جون! یکی یا داره بهم اس ام اس میده یا بهم زنگ میزنه که ازم سوال نداشته
باشه یا کاری نداشته باشه و فقط دلش برام تنگ شده باشه! نویز که تموم میشه میبینم
خبری نیست. میفهمم پارازیت بوده! مثلا دارم زندگی میکنم. هرکی میگه
فلان کارو دارم میگم آره. من انجامش میدم. حالا نه برای خدا و پیغمبر و دین و
ایمون و آخر و عاقبتا! نه! برا پول! که انجامش بدم و پولش رو بگیرم و یه خاکی تو
سرش کنم مثه بقیه پولام. بعد که کارو تحویل میگیرم، به فکر میافتم که از کی میتونم
کمک بگیرم تا اون کار انجام بشه. آخرشم مجبور میشم اون شندرغازی که از طرف میگیرمو
به دو قسمت مساوی تقسیم کنم و بدم به رفیقی که در لحظات سخت به کمک اومده! حالا
انگار نه انگار که خودم من تاحالا چند بار عین سگ پاسوخته واسه کارای اون تا کجاها
رفتم و چیکارا کردم. *** مثلا دارم زندگی میکنم. مثلا یه
وقتایی درگیر احساسات فرویدی و نیهیلستی و اومانیستی و هدایتی و .. هم میشم و میگم
از زندگی خسته شدم! آخه کی از زندگی اینجوری خسته میشه؟! سراسر شادی و شعف. سراسر
شور و نشاط. سراسر غوغا و شلوغی و عدم بیکاری. سراسر محبت و عشق. سراسر... این
پاراگرافو نمیتونم تمومش کنم. اونم فقط به خاطر «یه کلمه» که تو این پاراگراف نمیدونم
از کجا خودش رو انداخته وسط واژهها که بفهمم دری وری گفتنم حدی داره. بس کنم. برم
یه گوشه بشینم و صبر پیش گیرم... بعد التحریر: این سه پاراگراف به هم ربط دارن! ربط اساسی. همه شون یه مشت چرندیاته. خودتونو خسته نکنید! بعدالتحریر 2: این یه اس ام اس بود که سارا برام فرستاده بودش. این رو هم نزدیک بیست هزار بار خوندم: چه خاک بر سر شده ام من این روزها که هی نگرانم از دست بدهم آدمهایی را که توی دلشان جایی ندارم... بعدالتحریر 3: دیدم خیلی نامردیه این متنه دری وری من رو بخونید و هیچ چیز دستتون رو نگیره. این جمله هدیه به چشمان خسته ی شما: کاری نکنید، که خداوند، دردهای کوچکتان را با دردهای بزرگتری، از خاطرتان ببرد...
ینی زندگی همینه. تصور کن سحر با زور و زنگ و دبنگ این
موبایل بی صاحب که ول کنم نیست و هر 9 دیقه یه بار، درست هر 9 دیقه یه بار! زنگ
اعصاب خوردکنش رو فرو می کنه تو سر تو که: هی پاشو! دیر شد! از جات بپری انگار که
آقات بالا سرت وایساده باشه! انگار مامان هم خواب مونده باشه... بعد پاشی یادت
بیاد انگار همین چند دیقه پیشم بیدار شده بودی اما نفهمی برای چی. بعد هی دست بکشی
به صورتت که مطمئن بشی بیداری. پاهات رو زمین باشه اما سرت سنگین باشه. بری
آشپزخونه. سماور... نون.. لیوان... مامان... بعد بری یه گوشه ولو شی و همه ی این
خوابایی که تو چشمات جمع شدن رو ربط بدی به حموم رفتن و دری وری بگی به هرچی حموم
و آب گرم و شامپوه و بعد هی چشماتو باز کنی ببینی مامان می ره اینور... می ره
اونور... بعد باز دوباره چشماتو ببندی... بعد یه دفعه پاشی بی که بفهمی چرا بری رادیو
بیاری... رادیویی که انقدر وقته باهاش کار نکردی یادت رفته. 5 دیقه بزنی تو سرش تا
یه جایی رو بگیره. که ندونی کجا برنامه سحر داره. که آخرش پیام رو بگیری که یکی
داره با سوز دو بیتی های باباطاهر می خونه و تو هی با خودت زمزمه اش کنی و سحریت
رو بخوری و بخندی با مامان و بعد که دیگه 5 دیقه مونده به سحر پاشی و یه دفه یاد
یه چیزی/ یه چیزای عین فیلم بیاد جلو چشمت. که یادت بیاد اولین بار که قرار بود تو بیای
دانشکده من بهت گفتم پس زیارتتون می کنیم.. گفتی آره زیارت نامه یادت نره... بعد
با صدای آروم برای مامان این خاطره رو تعریف کنی و مامان فقط یه لبخند بزنه و بره
دنبال بقیه کاراش و تو بمونی هاج و واج و مات... بین صدای دعای سحر رادیو پیام و
دانشکده ادبیات و 22 مهر و زیارت نامه و بری تا آخر اون روز و با صدایی که این بار
فقط خودت می شنویش بگی اون روز اولین بار بود که می دیدمش. که یادت بیاد الان خیلی وقته که دیگه خاطره ای ایجاد نشده. که خیلی وقته از یکی خبر نداری... که خیلی دلت... بعد تمام خوابت بپره.
بری رادیو رو خاموش کنی و یه گوشه پرتش کنی و بیای بشینی بنویسی که امروز چه سحری
بود و چه فرخنده..
. که یادت بیاد
زندگی همینه که تو تو دستش عین یه عروسکی که هروقت بخواد تو رو
مـــــــــــــــــــــــــــی بره جاهایی که فکرش رو نمی کنی. و هی به خودت بگی
امروز عجب سحری بود که چقدر فرق داشت با هر روز... که دلت بخواد هرروز همینجوری
تکرار شه که تکرار شه که تکرار... اما ته دلت بدونی امروز فقط فقط امروز اینطوری
بود. یعنی زندگی همینه. این همه بالا و پایین. این همه دل لرزه.
این همه ناخوشی و غم. این همه لبخند... لبخند لطفا... *** آن روز، زیر آسمانی که سقفش از شعر بود و من بودم و تو ... آن شب که آسمان ستاره میپاشید بر خیابانهایی که من هیچ نمیشناختمشان و نام هر کوچهی آنها نام پرندهای بود از آن پرندهها که من هیچ نمیشناختمشان... آن غروب که ندایی آسمان دربرم میگرفت و من -مبهوت- میان زمین و تو و آسمان و ستارهها دستانم را بلند میکردم... آن شب آن شب ستارهباران خدایم را لبخند زنان در میان کلمات شعر تو یافتم و دستانم گرم شد از لذت حضوری که هیچ نمیشناختمش یک سال پیش در چنین روزی... (هرکی یادش اومد جایزه داره! جایزه راستی راستی!)
با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت با هرچه رود راه تو را می توان سرود بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را با دستهای روشن تو می توان گشود... (محمدرضا عبدالملکیان) **با سپاس از جناب وحیدی برای رفع این اشکال فاحش! دلم برای آن انگشتر کبود رنگ تنگ شده...همان که عقیقی کبود و مستطیل است که شریفه ی «بسم الله الرحمن الرحیم» برآن حک شده.... که همسایه ی نیم گنبدی است در اسارت باریکه ای از نقره... *** همچنان پست قبلی را بخوانید. این نوشته جرقه ای بود که ... . *** در مورد پست قبل این جمله را هم بخوانید: فرانسيس
بيكن مي گويد: «اطلاع ساده و سطحي از فلسفه، شخص را به انكار وجود خالق
سوق مي دهد، ولي اطلاع وسيع و عميق از فلسفه شخص را متدين و خداشناس مي
نمايد».
*** حالا مطمئن نیستم. نچ نچ نکنید و پشت دست خودتون هم نزنید. شاید این اتفاق افتاده باشه. شاید هم اصلا من تصور کردم. من زیاد تصور می کنم کلا. مثلا ممکنه یکبار تصور کنم رفتم جایی که خیلی دوست دارم. یا کسی رو دیدم که خیلی دوست دارم. یا دارم با کسی که ازش متنفرم دعوا می کنم!! اینها همه اش تصوره ها!! حقیقت نیست که!! یا... اما امیدوارم این سرخوشی بی سابقهی امروز من هم اثر همان تصور و توهم باشه. خدا ببخشه... راستی! نوشته جدید دوست من در آغشته به خون را بخوانید. (نمی دونم چرا نمی شه لینک افزود!! خودتون از پیوندها پیدا کنید و بخوانید. لطفا)
دیشب... در خوابی آشفته... استادم قیصر امین پور را یافتم... به عمد تغییر چهره داده بود... گفت می خواهم شناخته نشوم... مغازه ای گرفته بود در جایی پرت... گفت می خواهم نان بفروشم... پرسید تو چطور مرا پیدا کردی؟.. گفتم.. استاد! من بوی شما رو حس می کنم... استادم نگاه عمیقی به من انداخت... استادم نان می فروخت... استادم جوان شده بود... از خواب پریدم... چقدر دلم برایش تنگ شده... *** این شعر تاریخ مصرفش گذشته اما چون دوستش دارم می نویسم. مربوط به روز نیمه شعبان است. البته بی ارتباط با آن روز بزرگ: صدایت درست ساعت 10.57 دقیقه رویید از گلدسته ی پیام * من درست ساعت 10.57 دقیقه ویران شدم... * آن روز جمعه بود آه...
هرچه بود گذشت. اما داشتم به این فکر می کردم که چقدر شبیه مردم بودن سخته. هی این روزها به خودم می گم آخه چرا؟ جواب که نداره این سوال. خب حتما باید همینجوری باشه دیگه. یه عروسی خواستیم بریم. برای اولین بار به عنوان خواهر شوهر تصمیم گرفتیم مثل مردم عادی (البته مثل بانوان عادی) به خودمون برسیم و بریم عروسی برادر. نه مثل همیشه که عادی و ساده راهمون رو می کشیدیم و می رفتیم و ناچار هم باید یه گوشه کز می کردیم و از شیرینی و شام عروسی میل می کردیم و بعد هم می آمدیم خانه و راحت می خوابیدیم. چقدر هزینه!! یعنی چی؟ میک آپ ۴۰ هزار تومن با مژه ۴۵ هزار تومن!!!!!!! شینیون!! ۲۰ هزار تومن!! خدایا این هـــــــــمه پول واقعا؟؟!! حالا من که اینقدر هزینه نکردم اما انگار نتیجه داد. هرکی ما رو به عنوان خواهر داماد دید ازمون تا می تونست تمجید کرد و تعریف کرد که واااااااای موهات چقدر فوق العاده اس. موهای خودته یا پروتزه؟ (من هم با شنیدن واژه پروتز فقط یاد دندانپزشکی می افتادم و دلم می لرزید. می دونید که قضایای من رو با دندانپزشکی و باقی قضایا؟!!) یا اینکه چقدر رنگ لباست قشنگه. کجا دادی برات دوختن؟ چقدر آرایشت جالبه!! کدوم آرایشگاه رفتی؟ چاق شدی... لاغر شدی.... اوووووووووه!! یه عالمه اظهار نظر. خوب من هم مجبور بودم بشنوم. اما سخت بود واقعا. آنقدر که بعد از رسیدن به خونه درست ۲ ساعت با همون هیبت خواهر شوهری بیهوش شدم... . پ.ن: این مژه مصنوعی خیلی پدیده جالب و جذابیه ها. تازه فهمیدم! پ.ن ۲: خواهر شوهر انگار فرقی با خواهر نداره. من که هنوز خواهرم. فقط برادرام شدن ۳ تا!! پ.ن ۳: شبیه مردم عادی بودن سخت است. برای من که سخت بود و پر هزینه! پ.ن ۴: برای عروسی برادرم هم دوست داشتم دعوتت کنم چه برسه به عروسی خودم...
گفتند: «بندگی چیست؟» گفت: «عمر در ناکامی گذاشتن»(نوشته بر دریا، شرح احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی، 224) حسن ختام: و گفت: اگر فردا در قیامت با من گویند: «چه آوردی؟» گویم: «سگی به من دادی
در دنیا، من خود با او درمانده بودم تا در من و در بندگان تو نیفتد و
نهادی پر نجاست به من داده بودی، من جمله عمر در پاک کردن او بودم.»(نوشته بر دریا، شرح احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی، ص 228)
همیشه معتقد بودم یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن... همون قضیه ی آب رفته و جوی بی بازگشت. بعضی حال و هواها وقتی رفتن دیگه رفتن... کلی روزای خوب پیش بینی کرده بودم. خوندن کتابهایی که این چند وقت خریده بودم و با حوصله کنار هم در کتابخانه ای که دوستش دارم چیده بودم. شنیدن موسیقیهایی که این چند وقت به آرشیوم اضافه شدن. نوشتن مقاله و شعر و داستانهای جدید. انگار هرچیزی که به دستم می رسید رو برای یه روز راحت و آرام نگه می داشتم. اصلا تا همین چند وقت پیش جمله کلیشه ایم شده بود اینکه: باشه بعداْ... نمی دونم چرا اون روزها اونجور بودم و این روزها اینجور. انگار اصلا هم مهم نیست. اما باز هم اعتقادم قوی تر شد که یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن... *** ۱. این حال من ربطی به سیاست ... ۲. شب از نیمه گذشته است. دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند... ۳. شروع کردم مثنوی بخونم. شاید دست نوازش مولانا شفا بخش باشه. امیدوارم بمونه...
آلبوم جدید شادمهر عقیلی رو از دست ندید. صدا و موسیقی خوب با ترانه های دلچسب و گاه غمگین. شاید آدم رو تو یه عصر جمعه ی تابستون به اشک بنشونه. اما بد هم نیست. فکر می کنم ترانه زیر مربوط به همین آلبوم باشه. دلچسبه. مثل شربت آبلیموهای دست ساز مادرم در عصرهای دلتنگی این روزها... نوش جان!
عادت... آغوشتُ به غیر من به
روی هیشکی وا نکن منُ از این دلخوشیا، آرامشم،
جدا نکن من برای با تو بودن پر
عشق و خواهشم واسه بودن کنارت تو
بگو به هرکجا پر میکشم منُ تو آغوشت بگیر آغوش
تو مقدسه بوسیدنت برای من تولد
یک نفسه چشمای مهربون تو منُ
به آتیش میکشه نوازش دستای تو عادته
ترکم نمیشه فقط تو آغوش خودم
دغدغههاتُ جا بذار به پای عشق من بمون
هیچکسُ جای من نیار مُهر لباتُ رو تن و
روی لب کسی نزن فقط به من بوسه بزن
به روح و جسم و تن من
ببخشید چی گفتید؟ نه... بذارید خودم ازش بپرسم... به من
حتما میگه... چی؟ به من چه؟ خوب راست میگی... به من چه اصلا... ببخش منُ این
روزا حالم زیاد خوب نیست... یعنی خوبم اما یه دفعه بد میشم... گفتید چند روز؟...
آهان... سال؟... دکتر یعنی اینقدر طول میکشه؟...
مگه چه مرضی گرفتم که مداواش چند سال طول
میکشه؟... باشه... Free
cell بازی میکنم...
اه... بازم باید Undo بزنم... چرا فقط یه بار؟... این چه
قانون مسخرهایه؟... کی گفته؟... اصلا از
کی اینجور قانونا تصویب میشن؟... تو از کجا میگی؟... کجا نوشته؟ کجا خوندی؟ داری
دروغ میگی مثه... مثه سگ... پشیمونم... به خدا پشیمونم... نمیبینی پشیمونی رو تو
چشمام؟... ببین دستامم میلرزن... نه
دکتر! ... الان یه چند سالی هست اینجوری شدم... گرمم میشه... دستام گرم... پاهام
سرد.... سرم گیج میره... میگه یه چیز شیرین بخور... چرا تو اصلا بجز آب چیزی نمیخوری
؟... نه دیگه این بازیا رو دوست ندارم... بازی که نشه توش انقدر Undo زد که برگرده اول بازی... اول
بازی... همونجا که همهچی دست نخورده منتظر من نشستن... دیگه از این بازیا خوشم
نمییاد... من دیگه سنم اجازه نمیده... من باید عاقل باشم... باید به فکر دوا
درمون باشم... دکتر چقدر خطرناکه؟... یعنی میکُشه؟... چقدر زنده میمونم؟... دکتر
این مرض، Undo نداره؟... نمیشه رفت اول
اول خط؟... الان یه کم تب دارم... دست و پاهام یخه... سرم داغه.. داغ داغ... نه
قهوه نه چای! ... فقط یه لیوان آب خنک لطفا... آخه از گلوم هیچی پایین نمیره...
یه کم تبم کم بشه دوباره میرم سراغ Free cell... انقدر بازی میکنم تا یاد بگیرم بدون Undo چطوری میشه
تا ته بازی رفت و آخرش پشیمون نشد؟... دکتر یعنی این مرض اینقدر خطرناکه؟...مداواش
کنم یا ولش کنم برای خودش راحت زندگی کنه و آخرش بیسر و صدا بمیره؟... دکتر... به
دادم برس دکتر... سرم داغه... این بازی رو چرا نمیشه برد اول خط؟... این قانون
مسخره از طرف کی گذاشته شده؟... من اصلا قبولش ندارم... من اصلا... یه کم تب دارم... اما بالاخره یه روز مجبورشون
میکنم دست از این قانونای مسخرهشون بردارن... یعنی چی فقط یه بار؟... اصلا به من
چه؟ راست میگی... اصلا به من چه ربطی... سردرد دارم دکتر... سردرد تپشی... سر
درد... درد سر... درد سر... *** بعد التحریر: ندارد...
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟
وی آرزوی هردو جهانم! چونی؟ من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی... *** یعنی می شود این درد لعنتی ناشناخته و موذی که چند روزی است پایم را به خانه زنجیر کرده، دست از سرم بردارد؟ این روزها نفس، فضای خالی میان دو «درد» است و بیداری، خالیِ میان دو کابوسِ پر از هذیان. *** وقتی هر نفس می شه شکل قفس... *** حالا که اوقاتم خوش شد دلم نیامد شما را هم سهیم نکنم. این یکی از هزاران خبر جذاب و جالب امروز کشورمان است. همه اش با خودم می گم: آخه چراآآآآ؟! (حذف پايان نامه از کارشناسي ارشد! تداوم تصميمات شتابزده دولت نهم - سه شنبه 25 فروردین 1388 [2009.04.14] (روز آنلاین) ياسمين منطقي وزارت علوم، تحقيقات و فن آوري در يک تصميم عجيب از حذف پايان نامه در تحصيلات کارشناسي ارشد براي اصلاح الگوي مصرف خبر داد. حذف پايان نامه به بهانه اصلاح الگوي مصرف، به دنبال اعلام سال 88 از سوي رهبر جمهوري اسلامي به عنوان سال اصلاح الگوي مصرف صورت مي گيرد. حمید حسيني قائم مقام وزير علوم به رسانه ها گفته است: "با توجه به اينکه سال 88، سال اصلاح الگوي مصرف نام گرفته است ،ما هم سعي داريم دوره کارشناسي ارشد را سريع تر و کوتاه تر برگزار کنيم." به گفته وي از "امسال قرار است برخي دانشگاه ها، شيوه جديدي را بيازمايند که در آن پايان نامه از گردونه کار خارج مي شود چرا که اين امر وقت بسياري از دانشجو را مي گيرد و استاد راهنما هم به واسطه اينکه درگير پايان نامه است، نمي تواند به ساير امور رسيدگي کند."...)
1) دستت که به شانهام میرسد سبک میشوم انگار نقشة تمام راههای گمِ رسیدن به تو را در یک لحظه از حفظ میشوم. سنگینی شانهام از خاطرهای است که در بیراهههای مبهمِ با تو بودن سرگردان و حیران میرود و میرود و می... 2) بگذار با همین خیال همین خیال که گاه در تاریک روشنای شبهای بیخوابی تکه تکه و پاره پاره به سراغم میآید و معبرهای سنگین و کوچههای بیتحرک شهر نیز راه آن را نمیتواند بست بیاید و آرام بر شیشة پنجره بنوازد نغمة بیداری مرا... 16 روز پس از شروع بهار
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|