تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره...
شنبه 16 آبان1388
شعر ...  
 

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

و دست مرد

نه سیلی

که مشت محکم بر...

و مشت دست چپ مرد روی صورت زن

و چشمهای زنش دو

                           دويي

                                     زد و خيره

به روي حلقه ي مرد...

 

[فلش بكي اينجا]:

 

ببين! ببين! نه! اين...

كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است.

آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو...

نه! تو!

نه عشق من!‌ نفس من! نظر فقط از تو

قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي

شوم براي تو اي عشق آفتابي من!

نظر فقط از تو

و دست زن حلقه

به دور بازوي مرد...

 

‍[دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]:

 

نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت

نه خشم و نه مشتي

فقط تفي محكم

به روي صورت مردي شبيه هر مردي

شبيه هر مردي...

كه هيچ فرق نداشت.

كه مشت و نعره و داد

-سلاح هر مردي-

براي او هم شد

كلام آخر و ...

 آه!

ديالوگ آخر

براي زن باشد:

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

 

 

***

همينه كه هست!! چيكار كنم؟

اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا!

من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!

 

شنبه 25 مهر1388
کمی شعر و بعد هم خبر! ...  
،

هر روز

کمی پیش از طلوع آفتاب

به روزگارت بیندیش.

روزها

پیش از خورشید

در دل تو

طلوع می کنند...


***

امروز روز غریبی بود! خبرهایی در یکی از خبرگزاریها خوندم که برای خود من عجیب بود. درسته که متهم به پست پر کنی و آب بستن و اینها می شوم، اما شما هم بخوانید:

1- قابل توجه بانوان سر زننده به این وبلاگ و البته خود بنده!!

سرويس وبلاگ بانوان راه‌اندازي شد!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68706

2- ایرنا: موسوی و رهنورد طلاق می گیرند!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68774

3- کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت + عکس!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68740

4- پلیس، همکلاسی جدید دانش‌آموزان!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68777

***

می توانید نظر خود را درباره ی هریک از خبرها در بخش نظرات منعکس کنید. هرچند من درباره ی تاثیر نظرتان در هیچ کجا هیچ قولی نمی دهم!!

دوشنبه 16 شهریور1388
امسال تمام روزه هایم شک دار ند.... ...  


 

هرم گرمای تابستان و خشکیدگی لبهای این روزها...

از آب حتی می توانم بگذرم

اما از تو...

***

هراس نبودنـ...

هراس بودنـ...

زندگی سراسر هراس است:

هراس نبودن تو

هراس بودن من...

***

یادتان باشد

شبی فرزندانتان را با این قصه خواب کنید:

که دختری عاشـ...

نه!

اصلا فراموشش کنید!

 

شهریور88

یکشنبه 4 مرداد1388
یاسین... ...  

بسم‌الله الرحمن الرحیم

یس(1)

زندگی از میان انگشتانت سرک می‌کشد

و مهربانی چون دو بال سفید

از میان دو چشم روشنت

بر اوج زندگی من

گسترده می‌شود.

*

یس

آیة زمینی من می‌شوی

آن هنگام که هجای اول نام‌هایمان

چون زوجی خوشبخت

از دل تاریخ

یس را فریاد می‌زنند؛

قلب حرف‌های خدا را.

*

یس

سرنوشت ربطی به تاریخ ندارد؟!

عاشقان گمنام هم گاهی همان لیلی و مجنون می‌شوند

با همان نام‌ها

با همان نام‌ها.

فریاد بلند تو می‌شوم

آنجا که همچون همتای تاریخی‌ام

کنارت می‌ایستم

تا بمانی

تا محکم بمانی

تا همیشه بمانی و ماندنت

بهانة ماندن من شود...

*

یس

خدا را دیگرگونه دوست دارم این روزها...

فسبحن الّذی بیده ملکوتُ کل شیءٍ و الیه تُرجعون (83)

آبان 1387.

 

***

این شعر مربوط به گذشته است. خیلی دور. خیلی... روزهایی که آرزویی بود و هوسی و امیدی.

نه که این روزها نباشد، اما... مرام دنیا این است که همیشه یکسان نباشد. پس غم نخوریم...

 

یکشنبه 14 تیر1388
تف سر بالا... ...  


مثل یک حباب

روی این سراب

آه! یا نه...

این حباب را چه کار با من شبیه هیچ؟

مثل یک بنای ایستاده در آستانه ی خراب

در کنار های های بال جغد شوم

بی امید عافیت

یا نه!

بی امید عاقبت

به سرنوشت شوم و چرک خویش

بر تمام اوج پست آن

بر تمام گوشه و کنار سست آن

تف روانه می کنم

تف به سمت آسمان...

 

سه شنبه 19 خرداد1388
تجربه های شاعری ...  

آفتاب و زمین خیس.

جدال بی دلیل نور و قطره های باران.

درخشش چاقو.

نرده های خیس

سرخ.

در رگهای من

خون موج می زد

حالا در رگهای نرده... 


یکشنبه 27 اردیبهشت1388
گناه من قسم خود خواسته ام بود... ...  


اینها که می گویم دروغ نیستند

قسم به ....

باورم کن!

بی قسم...

این دست‌های من.

کافی نیست؟

به کدام سمت و سو

به کدام چراغ

به کدام سرزمین مقدس باید التجا می‌جستم

تا باورم کنی؟

تا ببینی‌ام

تا بشنوی...

تا تنها نگاه نکنی

بی‌باور نگاهم نکنی...

باورم نکردی

حالا

فنجان‌های قهوه‌ام

بی‌نصیب از حرکت و چرخش انگشتی مانده‌اند.

مرا کدام فال به واقعیت خواهد رساند؟

به حقیقت؟...

به دست‌های خودم

که اینک حکم مقدس‌ترین خاک را دارند، قسم...

به همین پیشانی که انگار مُهری ساخته شده از خاکی مقدس است، قسم...

عاشقانه بود هرچه بود

غمگنانه است هرچه هست...

***

اردیبهشت را ببین که دستهایش را برای بدرقه تکان می دهد... دارد می رود...

شنبه 12 اردیبهشت1388
ممنونم از باران که رخت های مرا که بوی تو را گرفته بودند، شست... ...  

پذیرایی بی‌نظیری بود:

یک لیوان آب سرد

انگار که برای قربانی‌ات آماده‌اش کرده باشی.

یک بغض بی‌نهایت

با زخم‌هایی که خوب عمیقشان می‌کردی.

یک هم‌آغوشی گرم

که تمامش بوی خداحافظی می‌داد

و یک هالة کبود دردناک بر روی بازوی چپم

تا بدانم این دردها که تو داده‌ای و هنوز هم دامنه دارد

به این زودی‌ها

مرهم نخواهند یافت.

پذیرایی بی‌نظیری بود.

ممنونم...

شنبه 5 اردیبهشت1388
بمانی* من می شوی؟ ...  


آه عشق من!

چه بی نظیری تو!

نه سکوت‌های من فایده‌ای داشتند

نه بستن این سر بی‌صاحب که انگار دست از درد برنمی‌دارد!

نه عشق من!

نمی‌توان با تو نبود.

نمی‌توان با تو کاری نداشت.

نمی‌توان به سراغ تو نیامد –حتی شده گاه گاه-

آنقدر هستی که هستی شده‌ای برایم...

پس ای عشق هستی بخش من!

بمان...

 ***

* بمانی: در قدیم بعضی خانواده ها که فرزندانشان می مردند، نام «بمانی» را برای فرزندی که به دنیا می آمد می گذاشتند تا او «بماند»....

دوشنبه 17 فروردین1388
در بیراهه های شب های بی خوابی ...  

1)

دستت که به شانه‌ام می‌رسد

سبک می‌شوم

انگار نقشة تمام راه‌های گمِ رسیدن به تو را

در یک لحظه

از حفظ می‌شوم.

سنگینی شانه‌ام

از خاطره‌ای است

که در بیراهه‌های مبهمِ با تو بودن

سرگردان و حیران

می‌رود و می‌رود و می‌...

 

2)

بگذار با همین خیال

همین خیال که گاه

در تاریک روشنای شب‌های بی‌خوابی

تکه تکه و پاره پاره به سراغم می‌آید

و معبرهای سنگین و کوچه‌های بی‌تحرک شهر نیز

راه آن را نمی‌تواند بست

بیاید و آرام بر شیشة پنجره بنوازد

نغمة بیداری مرا...

 

16 روز پس از شروع بهار

 

شنبه 8 فروردین1388
گل سرخ و نام های کوچک تو ...  

 

به سرنوشت خودم فکر می‌کنم/ و به نام کوچک تو / به نام‌های کوچک تو./ حقیقت، آوارگونه بر سرم می‌ریزد و تنها می‌شوم./ تنهایی من هم بزرگ است./ مثل تنهایی نشسته در فاصلة دو نام کوچکت. / غبطه می‌خورم به این فاصله./ به این تنهایی که اینقدر عاشقش هستی./ اما آیا سزاوار دوست داشتنت هست؟ / حسادت؟ / نه! غبطه.../

از من می‌گریختی.

- و هنوز هم-

اما

من نه دشنه‌ای در دست داشتم

نه خنجری در آستین، پنهان.

من گلی سرخ داشتم

پنهان کرده در مشت کوچکم

روزی که دستم را

مقابل چشمانت باز کردم،

نماندی.

رفتی.

بی که بدانی

گل‌های سرخ

عمر کوتاهی دارند.

***

به قسمت آخر شعر خودم (بخش قرمز رنگ!) اعتقاد ندارم! این را چه می‌گویند؟!

پنجشنبه 8 اسفند1387
شعری برای روز میلادم ...  

شعرها گفته‌ نمی‌شوند، می‌آیند...

 

دو صندلی.

درست روبه‌روی هم.

یکی را تو عقب می‌کشی

برای من.

دیگری

- بی‌شک-

برای توست

تا بنشینی و خیره شوی به چشم‌های من که حالا باید خیس‌ شوند.

نگاهت که خیره می‌ماند

دنیا کوچک می‌شود

دنیا دو نقطة قهوه‌ای می‌شود

نشسته در میانة پیشانی بلندت.

اما حالا

هردو صندلی خالی‌اند

مثل روز تولد من

که دست اتفاق

می‌کشاندم درست روبه‌روی همان‌جا

تا ببینمشان که غمگینانه و صبور

روبه‌روی هم نشسته‌اند.

یکی عقب کشیده شده تا شاید

من روی آن بنشینم

و دیگری

- بی‌شک-

برای توست...

و این قصه که روزهاست تکرار می‌شود

بی که حتی نقطه‌ای از آن جابه‌جا شود.

دو صندلی

درست روبه‌روی هم

یکی را تو عقب می‌کشی

برای من.

دیگری .....................

دو صندلی درست روبه روی هم...

 

چهارشنبه 30 بهمن1387
آي عشق! چهره آبي ات را بنماي... ...  

صلت كدام قصيده اي ای غزل؟

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني

                                                                                        احمد شاملو

بن بست خلوتي بس

تو را و مرا
بی من و تو
بن بست خلوتی بس!

شنبه 26 بهمن1387
چند حکایت ...  

 

حکایت روزهای پایانی بهمن/ پایانی من...

روزهای پایانی بهمن چه سخت می‌گذرند

روزهای بهمن چه بی ابر شده‌اند.

چه بی باران.

گاه‌گاهی می‌بارند.

کوتاه و کم

درست مثل بودن تو.

تمام باران‌ها تو را می‌خوانند.

امروز هم باران می‌بارد.

درست همین حالا

می‌بارد و من خیس می‌شوم.

اما تو!

عزیز دلم!

با خیال راحت چترت را باز کن!

بی‌هراس از حضور ناگهانی غریبه‌ای.

من به بی‌چتری عادت کرده‌ام...

***

 

 حکایت شب‌ها و دست‌های گم شدة تو!

 

شب‌ها

وقتی همه خوابیدند

وقتی همه خوابیدند، حتی ستاره‌ها

من

بیدار می‌مانم و تمام زمین و آسمان را

به دنبال یافتن دست‌های گم‌شدة تو
می‌گردم.

هر شب

زمین و آسمان را مرور می‌کنم.

***

کجا گم‌شده‌ای که نه در زمین می‌یابمت و نه در آسمان؟
دست‌هایت کجا گم شدند؟
در جیب کدام پالتوی دخترانه دست‌هایت گم شدند؟!!


 

 

شنبه 5 بهمن1387
برای تو که این روزها ... ...  

 

۱)

بزرگترین ستم تو بر من این است:

که تنها زمانی نگاهم می‌کنی

که نگاه من جای دیگری است...

***

 ۲)

گفته بود: «قطع کن بهت زنگ می‌زنم.»

و من سالهاست کنار این تلفن ایستاده‌ام.

من و تلفن هردو زنگ زده‌ایم

اما او زنگ نزده است!

چه خوب که من نمی‌دانستم

هیچ تلفن عمومی‌ای

هیچ‌وقت زنگ نخواهد خورد...

***

 ۰)

‌گفت: «گل بادامم! بگذار ببوسمت...»

‌گفتم: «من بادام تلخم! زهرت می‌شود...»

بوسید.

رفت....

 

یکشنبه 15 دی1387
پراکنده های این روزها... ...  

 

۱) ضد معشوق نامه!!

 

کوچک می‌شوی

در حد یک عکس

در قاب کوچک صفحة موبایلم...

حالا بزرگتر می‌شوی.

این را می‌گویند:

Full Screen !

***

وقتی می‌گویم: «دوستت دارم»

به فکر خودم نیستم.

من تنها

به فکر پدری مهربان

برای کودکان فردای خودم هستم!

***

فردا صبح قلبم را خواهم بخشید.

تازگی چیزهایی دربارة اهدای عضو شنیده‌ام...

***

۲- دیروز بالاخره بعد از مدتها دو تا فوتبال دیدم یکی از یکی بهتر. بازی پیروزی که خوب بود۳-۱ (قابل توجه پنجره چوبی) . اما استقلال لذت بخش بود. کلی انرژی گرفتم و انرژی پراکندم در سطح منزل!! آرش برهانی آقای گل می شه. حالا ببینید کی گفتم!

۳- حلیم نذر مادربزرگ را خواهیم پخت یکی از همین روزها به مناسبت محرم . ما که نفهمیدیم اینکه یکی دیگه نذر کنه و یکی دیگه یا افراد دیگه ای انجامش بدن یعنی چی؟! اما ما مجبوریم انجام بدیم. به نظرم این کار از مرده پرستی هم بدتره (ارجاع به نظر جناب سهیل در پست قبلی!)

۴- روزها می گذرند

من هم...

گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ

می فروشم به شما...

۵- دعا فراموش نشود لطفا.

 

۶- اینجا همه هر لحظه میپرسند

-((حالت چطور است؟))-

اما کسی یک بار

از من نپرسید

-((بالت…))

(قیصر امین پور)

 

یکشنبه 1 دی1387
سلام زمستانی ...  
 

سلام.

این یک سلام مخصوص است. سلامی مخصوص اولین روز زمستان. زمستان فصل عشق است. به اشتباه برخی فصل های دیگر را به این نام می خوانند. همین زمستان است. حالا خواهید دید!

زمستانتان مبارک.

این چند شعر داغ را فعلا بر من ببخشایید که بضاعتم این روزها همینقدر است.

 

رکوعی طولانی:

سبــحان ربـــی العظـــــیم و بـــحمــده

مورچه‌ای دانه به لانه‌اش می‌برد...

***

گفتم:

دست‌هایت را دوست دارم.

روز تولدم، دست‌های بریده‌اش را برایم فرستاد.

دیگر دوستش ندارم...

***

گفتم:

دست‌هایت را دوست دارم.

روز تولدم، دست‌های بریده‌اش را برایم فرستاد.

گفتم:

چشم‌هایت را هم دوس...

***

تمام قهوه‌های جهان تلخ شده‌اند انگار.

یا نه!

تلخی از لب‌های من است

که بر اثر بوسة ناگهانی دیشب تو...

***

 

یکشنبه 5 آبان1387
هزارتوی خیال ...  

 

سلام.

گفته بودم این بار که بیایم

شعری تازه خواهم آورد.

شعری لطیف و خیال انگیز

چون بافة موهای بلندی

که همیشه در پس روسری سبزی که تو دوستش خواهی داشت،

پنهان است.

قرارما این بود

که شعرم را به موهای بافته‌ام گره بزنم.

به بافة گیسوانی که لطیف‌اند و خیال‌انگیز

که دست که رویشان می‌کشی

تمام طول جادة ابریشم را درک کنی.

گفته‌ بودی روزی که بیایی

نشانی خانه‌مان را با خودت خواهی آورد.

خانه‌ای که راهش بی‌شک از جادة ابریشم می‌گذرد.

***

بافة موهایم را در باد که پریشان می‌کنم

تمام عظمت جادة ابریشم را

و تمام افسانه‌های بافتة تو را بر باد می‌دهم.

پریشانی گیسوهایم را شعر می‌کنم

و دوباره می‌بافم

و دوباره در جادة ابریشم گم می‌شوم و خانه‌مان را نمی‌یابم.

از آن روز که به دنبال نشانی خانه‌مان رفتی

تا همین امروز که جادة ابریشم را به تاراج برده‌اند،

روزهای زیادی گذشته‌ است.

روزهایی که بی تو گذشت.

روزهایی که با من گذشت

و من هر روز موهایم را در باد

به سمت جادة ابریشم

به سمت خانه‌مان

پریشان می‌کنم و به باد می‌سپارم

و می‌بافم و می‌بافم و شعری نمی‌یابم

چون تو که سال‌هاست در خیال، بودنت را می‌بافم و ... نمی‌آیی.

 

یکشنبه 28 مهر1387
مع الجریده ...  

                             مع الجریده

اخرج من معطفه الجریده                       از بارانی‌اش روزنامه‌ای درآورد

و علیه الثقاب                                        و جعبه کبریتی

و دون‌ان بلاحظ اضطرابی                         بی دیدن اضطراب من

و دونما اهتمامی                                    بی اعتنا

تناول السکر من امامی                           قندان را برداشت از روبرویم

ذوب فی الفنجان قطعتین                        در فنجان دو حبه آب کرد

و فی دمی ذوب ذوب وردتین                   در خونم انگار گل سرخی آب کرد

ذوبتی...لملمنی... بعثرنی                      آبم کرد... به هم رساند... و پراکند

شربت من فنجانه                                 از فنجانش نوشیدم

سافرت فی دخانه و ما عرفت این             در دود سیگارش سفر کردم...به ناکجا

کان هناک جالسا و لم یکن هناک             نشسته بود، اما آنجا نبود

یطالع الاخبار                                        دنبال اخبار بود

و کنت فی جوارحی تأکلنی الافکار            من کنار او... در بر اندیشه‌ها

تضربنی الامطار                                     زیر شلاق باران

یا لیت هذا الرجل المسکون بالاسرار         کاش این مرد در بند اسرار

فکر ان یقرأنی ففی عیونی اجمل الاخبار   به ذهنش خطور می‌کرد که مرا بخواند که                                                     که در چشمان من  زیباترین خبرهاست

و بعد لحظتین و دون این یرانی                دو لحظه‌ای گذشت، بی آنکه ببیندم

و یعرف الشوق الذی اعترانی                  بی آنکه شورم را دریابد

تناول المعطف من امامی                        از جلوی رویم بارانی را برداشت

و غاب فی الزحام                                  و در جمعیت ناپدید شد

مخلفا وراء الجریده                                روزنامه تنها از او به جا ماند

وحیده مثلی انا وحیده                            تنها بود، مثل من، تنها، من تنها...

نزار قبانی

ترجمه زینب محمدی

و رفت...

 

یکشنبه 7 مهر1387
از همه جا... ...  

 

به نجوای سرانگشتان نجیبت

چشمانم را می‌گشایم.

اما دریغا که سایش مژگان و

جدال پلک‌ها

-چون همیشه-

خیال تو را فراری می‌دهند... .

 

***

1.    پیروزی دیشب استقلال خیلی خوش گذشت!!

2.    پیروزی پیروزی هم بر هواداران مبارک!

3.    چهارشنبه، شبکه 4 قراره تله تئاتری پخش کنه با عنوان «خرده جنایت‌های زناشوهری». براساس نمایشنامه‌ای از اریک امانوئل اشمیت. پیشنهاد می‌کنم اصلا از دست ندهیدش. دو شخصیت داره که زن و شوهری هستن. بازیگران: محمدرضا فروتن و نیکی کریمی. حضور فروتن که یکی از دلایله برای جذابیت این تله تئاتر. اما خود نمایشنامه فوق‌العاده است. فراموش نکنید.

۴. ادامه ی مطلب قبلی را هم به زودی خواهم نوشت.

 

یکشنبه 24 شهریور1387
برای دیدن تو از حادثه ها گذشته ام ...  

 

نه ستاره‌ها بی‌فروغ شده‌اند

و نه ماه باریک و بی‌نور...

نه زمین خشکیده است

و نه آسمان دل از دریاها و برکه‌ها کنده است...

اتفاق ساده‌ای است این:

«وقتی تو نیستی

نه هست‌های ما چونان که بایدند

و نه بایدها...»*

 

* قیصر امین‌پور

****

من خوبم! شما چطور؟!

 سهم من از با تو بودن/ غم تلخ غروبه

شنبه 5 مرداد1387
تعبیر خواب من چیست؟ ...  

خسته بودم.

نگاهم کرد و دستم را گرفت.

سرد بود. با تعجب نگاهش کردم. لبخند زد. انگار که بگوید: نگران نباش. هستم.

نگران بودم.

پله ها را که دوتا یکی دست در دست هم و با هم می‌دویدیم، من می‌خندیدم و او نگاه می‌کرد. نمی‌خندید.

نگاه مرا که دید. لبخند زد. انگار که گفته باشد: بیا تا کنار آن درخت سبز مسابقه بدهیم.

لبخند زدم و دویدم.

دستم رها شد از دستش.

سردم شد.

سردِ سرد.

به پشت سرم نگاه کردم.

نبود.

به روبه رو نگاه کردم.

درخت نبود. او نبود. من بودم.

یکه و تنها مانده بودم و سردم بود.

خسته بودم.

خواستم نگاهش کنم.

چشمانم مات ماندند.

نبود.

فهمیدم زمان از خواب بیدار شدن فرا رسیده است... .

***

بهتر آنکه هرگز نبينمت

در رؤيای خويش

تا بيدار شوم و جست‌وجو کنم

دستانی را که حضور ندارند...

( اوتومونو ياکاموچی) 

دوشنبه 3 تیر1387
غزل غزل ها تویی که هنوز ناسروده مانده ای برایم! ...  

  

 

«هرآنچه پرسه زدم عشق و آن حوالي را»**

نشد كه بازبيابم توِ خيالي را

 

حوالي دلم و كوچه ي نبودن تو

چه سرپناه اميني است دست‌ خالي را

 

زدست دادمت و اين گناه تب‌داري است

كه بوسه داد شبي برگ‌هاي قالي را

 

بدان اميد كه روزي، شبي، زماني گنگ

به گامهات دهد بوسه ی مثالي را

 

خيال آنكه رسيده است ليلي اي از راه

دوباره داد به مجنون غم ليالي را

 

گناه كرده‌ام و كيفر دلم اين است

كه تا ابد بكشد بار خشكسالي را

 

پُر از صداست درونم، صداي آبِ حيات

به سنگ زن بشكن كوزه ي سفالي را

 

 

29/2/86

 

- اما بعد الغزل!!:

* شاعر نیستم. شعرها گاه خود به سراغ من می آیند.

**با وامداري كامل از استادم حسين منزوي كه عجيب دلم را هوايي سرودن كرده بود.

 

 

دوشنبه 30 اردیبهشت1387
شعر ترجمه!! ...  

 

 

آن روز که با عشقم

برای همیشه خداحافظی می کردم

با خودم گفتم:

«باید به دنبال عشق دیگری باشم.»

همان لحظه

عشقم برگشت

و خیره به من نگاه کرد.

نگاهی که معنی آن را

درست نفهمیدم اما

فکر می کنم چیزی در این حدود بود:

Shut your mouth!

 

***

دیگر حوصله ی نوشتن از نمایش گاه کتاب نیست. بگذریم بهتر است...

***

اما بعد بعد التحریر:

ظاهرا عنوان این شعر دوستان را دچار کژتابی ذهن کرده است. با عرض شرمندگی باید گفت منظور از عنوان «شعر ترجمه» آن نیست که شعری ترجمه شده و این- ترجمه آن است. هیچ حقیقت پنهانی وجود ندارد. وقتی این شعر را سرودم خواب بودم. ناگهان بیدار شدم شعر را نوشتم و باز هم خوابیدم. وقتی دوباره بیدار شدم دیدم شعرم شبیه به شعرهایی است که از زبانی دیگر ترجمه  شده اند و حقیقت این است که این شعر ترجمه شده از زبان خواب به بیداری است. پس عنوان من چندان هم بی ربط نبود... . هرچند عنوان تغییری نخواهد کرد اما تمام انتقادات وارده بر روی چشم.

 

یکشنبه 25 فروردین1387
اولین عاشقانه ی سال ...  

پیشکش به دورترین حضرت مهربانی

عشق و جنون 

1)

مست مي شوم اين روزها

و خيال خواب و

خواب هاي رنگين کمانی

يك دم نيز

رهايم نمي كنند و بيداري

محكوميتي زجر آور است.

**

2)

مست مي شوم.

نه از نسيم بهاري و

نه از گرده ي گلها و

نه رويش شكوفه ها.

مست مي شوم و

مدام

خيال خواب دارم.

**

3)

مست مي شوم

نه از عطر سيب و بهار نارنج هاي دور از دست

و نه از آفتاب و باد بهاري

و نه از تأثير داروهاي ضد حساسيت!

**

4)

مست مي شوم

از قرص هاي روزمرگي و عادت

و از شربت هاي سراسر تلخ ضد خوش باوري

روزي هزار بار

بدون تأخير

تا مست شوم

و بخوابم

و در خواب هاي رنگين كماني ام

دوباره تو

بازگشته باشي... .