|
عید غدیر خم مبارک دعایتان را نیازمندم. روزهای نیکی این چنین را برای دعا از دست ندهیم و به یاد هم باشیم. *** همچنان به سوال پیشین فکر کنید و پاسخ دهید. درباره اش هنوز حرفهایی هست. *** و یک شعر ... به ماه و مغربش به این ستارههای لعنتی، به برفها لمیده روی بستر لطیف کوه، به گامها و چترهای خیس عصر روز جمعه در
کنار هم به برگهای خشک که بیقرار برگ دیگری از سرِ درخت میپرند، به این پرندههای عاشق پریدن و رسیدن و
بال در کنار بال هم زدن، به آفتاب و ابر.... بر این همه رشک میبرم عجیب. دلم کمی -فقط کمی- هوای شرجی رسیدنی شگفت کرده است... رسیدن و نگاه در نگاه و دستها... آه... *** پ.ن: شگفت، در ابعاد خدا
میشود: معجزه...
یاد آخرین شعر تو می افتم نه بی دلیل... آخرین میوه ی درخت انار حیاط خانه مان امسال نصیب من شد می دانی! روزهاست نگه داشته بودمش تا... حالا دیگر وقتش رسیده انگار چاقو روی پوست خشکش لیـــــــــــــــز می خورد. وقتی از چهار طرف باز می شود پنج دانه انار با شیطنت می لغزند و بیرون می افتند و من به خودم فکر می کنم و به تو و به عدد مقدس خودمان که این پنج شکل قلب است و دانه های اناری که من با یاد تو آن را می گشایم هم حتی این را می دانند. دانه های انار را یکی یکی به دهان می برم یکی تو یکی من و چقدر مزه ی این انار ملس این بار فرق دارد با همه ی انارهای عمرم . . . همیشه انار را دوست داشتم و دارم... میوه ی بهشتی...
از چشمهای من نترس و از لبهایم که به کدامین تعبیر گشوده خواهند شد... *** ابا نکن. دستت را به من نشان بده. بگذار خطهایی که بیپروا یکدیگر را در آغوش گرفته اند و در پهنهی دست مهربان تو جا خوش کردهاند را ببینم. بگذار تمام خطها را از بر کنم. این حق من است... خط سرنوشت من از میان دستهای تو میگذرد. حتی اگر دستهایت آن سوی مرزهای بیسو فراتر از آسمان و خاک من سوز تنهایی را تجربه کنند... *** دستهایت را به من نشان بده. زندگی من، از سرانگشتان تو آغاز میشود...
«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!» و دست مرد نه سیلی که مشت محکم بر... و مشت دست چپ مرد روی صورت زن و چشمهای زنش دو دويي زد و خيره به روي حلقه ي مرد... [فلش بكي اينجا]: ببين! ببين! نه! اين... كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است. آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو... نه! تو! نه عشق من! نفس من! نظر فقط از تو قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي شوم براي تو اي عشق آفتابي من! نظر فقط از تو و دست زن حلقه به دور بازوي مرد... [دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]: نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت نه خشم و نه مشتي فقط تفي محكم به روي صورت مردي شبيه هر مردي شبيه هر مردي... كه هيچ فرق نداشت. كه مشت و نعره و داد -سلاح هر مردي- براي او هم شد كلام آخر و ... آه! ديالوگ آخر براي زن باشد: «ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!» *** همينه كه هست!! چيكار كنم؟ اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا! من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!
، هر روز کمی پیش از طلوع آفتاب به روزگارت بیندیش. روزها پیش از خورشید در دل تو طلوع می کنند... *** امروز روز غریبی بود! خبرهایی در یکی از خبرگزاریها خوندم که برای خود من عجیب بود. درسته که متهم به پست پر کنی و آب بستن و اینها می شوم، اما شما هم بخوانید: 1- قابل توجه بانوان سر زننده به این وبلاگ و البته خود بنده!! سرويس وبلاگ بانوان راهاندازي شد!!! http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68706 2- ایرنا: موسوی و رهنورد طلاق می گیرند!!! http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68774 3- کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت + عکس!! http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68740 4- پلیس، همکلاسی جدید دانشآموزان! http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68777 *** می توانید نظر خود را درباره ی هریک از خبرها در بخش نظرات منعکس کنید. هرچند من درباره ی تاثیر نظرتان در هیچ کجا هیچ قولی نمی دهم!!
هرم گرمای تابستان و خشکیدگی لبهای این روزها... از آب حتی می توانم بگذرم اما از تو... *** هراس نبودنـ... هراس بودنـ... زندگی سراسر هراس است: هراس نبودن تو هراس بودن من... *** یادتان باشد شبی فرزندانتان را با این قصه خواب کنید: که دختری عاشـ... نه! اصلا فراموشش کنید!
شهریور88
بسمالله الرحمن الرحیم یس(1) زندگی از میان انگشتانت سرک میکشد و مهربانی چون دو بال سفید از میان دو چشم روشنت بر اوج زندگی من گسترده میشود. * یس آیة زمینی من میشوی آن هنگام که هجای اول نامهایمان چون زوجی خوشبخت از دل تاریخ یس را فریاد میزنند؛ قلب حرفهای خدا را. * یس سرنوشت ربطی به تاریخ ندارد؟! عاشقان گمنام هم گاهی همان لیلی و مجنون میشوند با همان نامها با همان نامها. فریاد بلند تو میشوم آنجا که همچون همتای تاریخیام کنارت میایستم تا بمانی تا محکم بمانی تا همیشه بمانی و ماندنت بهانة ماندن من شود... یس خدا را دیگرگونه دوست دارم این روزها... فسبحن الّذی بیده ملکوتُ کل شیءٍ و الیه تُرجعون (83) آبان 1387. *** این شعر
مربوط به گذشته است. خیلی دور. خیلی... روزهایی که آرزویی بود و هوسی و امیدی. نه که این
روزها نباشد، اما... مرام دنیا این است که همیشه یکسان نباشد. پس غم نخوریم...
مثل یک
حباب روی این
سراب آه! یا
نه... این حباب
را چه کار با من شبیه هیچ؟ مثل یک بنای
ایستاده در آستانه ی خراب در کنار های
های بال جغد شوم بی امید
عافیت یا نه! بی امید
عاقبت به سرنوشت
شوم و چرک خویش بر تمام
اوج پست آن بر تمام
گوشه و کنار سست آن تف روانه
می کنم تف به سمت
آسمان...
آفتاب و زمین خیس. جدال بی دلیل نور و قطره های باران. درخشش چاقو. نرده های خیس سرخ. در رگهای من خون موج می زد حالا در رگهای نرده...
اینها که
می گویم دروغ نیستند قسم به
.... باورم کن! بی قسم... این دستهای
من. کافی
نیست؟ به کدام سمت
و سو به کدام
چراغ به کدام
سرزمین مقدس باید التجا میجستم تا باورم
کنی؟ تا ببینیام تا
بشنوی... تا تنها
نگاه نکنی بیباور
نگاهم نکنی... باورم
نکردی حالا فنجانهای
قهوهام بینصیب
از حرکت و چرخش انگشتی ماندهاند. مرا کدام
فال به واقعیت خواهد رساند؟ به حقیقت؟... به دستهای
خودم که اینک
حکم مقدسترین خاک را دارند، قسم... به همین
پیشانی که انگار مُهری ساخته شده از خاکی مقدس است، قسم... عاشقانه
بود هرچه بود غمگنانه است
هرچه هست... *** اردیبهشت را ببین که دستهایش را برای بدرقه تکان می دهد... دارد می رود...
پذیرایی بینظیری بود: یک لیوان آب سرد انگار که برای قربانیات آمادهاش کرده باشی. یک بغض بینهایت با زخمهایی که خوب عمیقشان میکردی. یک همآغوشی گرم که تمامش بوی خداحافظی میداد و یک هالة کبود دردناک بر روی بازوی چپم تا بدانم این دردها که تو دادهای و هنوز هم
دامنه دارد به این زودیها مرهم نخواهند یافت. پذیرایی بینظیری بود. ممنونم...
آه عشق من! چه بی نظیری تو! نه سکوتهای من
فایدهای داشتند نه بستن این سر بیصاحب
که انگار دست از درد برنمیدارد! نه عشق من! نمیتوان با تو
نبود. نمیتوان با تو کاری
نداشت. نمیتوان به سراغ تو
نیامد –حتی شده گاه گاه- آنقدر هستی که هستی
شدهای برایم... پس ای عشق هستی بخش
من! بمان... *** * بمانی: در قدیم بعضی خانواده ها که فرزندانشان می مردند، نام «بمانی» را برای فرزندی که به دنیا می آمد می گذاشتند تا او «بماند»....
1) دستت که به شانهام میرسد سبک میشوم انگار نقشة تمام راههای گمِ رسیدن به تو را در یک لحظه از حفظ میشوم. سنگینی شانهام از خاطرهای است که در بیراهههای مبهمِ با تو بودن سرگردان و حیران میرود و میرود و می... 2) بگذار با همین خیال همین خیال که گاه در تاریک روشنای شبهای بیخوابی تکه تکه و پاره پاره به سراغم میآید و معبرهای سنگین و کوچههای بیتحرک شهر نیز راه آن را نمیتواند بست بیاید و آرام بر شیشة پنجره بنوازد نغمة بیداری مرا... 16 روز پس از شروع بهار
به سرنوشت خودم فکر میکنم/ و به نام کوچک تو / به نامهای کوچک تو./ حقیقت، آوارگونه بر سرم میریزد و تنها میشوم./ تنهایی من هم بزرگ است./ مثل تنهایی نشسته در فاصلة دو نام کوچکت. / غبطه میخورم به این فاصله./ به این تنهایی که اینقدر عاشقش هستی./ اما آیا سزاوار دوست داشتنت هست؟ / حسادت؟ / نه! غبطه.../ از من میگریختی. - و هنوز هم- اما من نه دشنهای در دست داشتم نه خنجری در آستین، پنهان. من گلی سرخ داشتم پنهان کرده در مشت کوچکم روزی که دستم را مقابل چشمانت باز کردم، نماندی. رفتی. بی که بدانی گلهای سرخ عمر کوتاهی دارند. *** به قسمت آخر شعر خودم (بخش قرمز رنگ!) اعتقاد ندارم! این را چه میگویند؟!
شعرها گفته نمیشوند، میآیند... دو صندلی. درست روبهروی هم. یکی را تو عقب میکشی برای من. دیگری - بیشک- برای توست تا بنشینی و خیره شوی به چشمهای من که حالا باید خیس شوند. نگاهت که خیره میماند دنیا کوچک میشود دنیا دو نقطة قهوهای میشود نشسته در میانة پیشانی بلندت. اما حالا هردو صندلی خالیاند مثل روز تولد من که دست اتفاق میکشاندم درست روبهروی همانجا تا ببینمشان که غمگینانه و صبور روبهروی هم نشستهاند. یکی عقب کشیده شده تا شاید من روی آن بنشینم و دیگری - بیشک- برای توست... و این قصه که روزهاست تکرار میشود بی که حتی نقطهای از آن جابهجا شود. دو صندلی درست روبهروی هم یکی را تو عقب میکشی برای من. دیگری .....................
مرا احمد شاملو
حکایت روزهای پایانی بهمن/ پایانی من... روزهای پایانی بهمن چه سخت میگذرند روزهای بهمن چه بی ابر شدهاند. چه بی باران. گاهگاهی میبارند. کوتاه و کم درست مثل بودن تو. تمام بارانها تو را میخوانند. امروز هم باران میبارد. درست همین حالا میبارد و من خیس میشوم. اما تو! عزیز دلم! با خیال راحت چترت را باز کن! بیهراس از حضور ناگهانی غریبهای. من به بیچتری عادت کردهام... *** حکایت شبها و دستهای گم شدة تو! شبها وقتی همه خوابیدند وقتی همه خوابیدند، حتی ستارهها من بیدار میمانم و تمام زمین و آسمان را به دنبال یافتن دستهای گمشدة تو هر شب زمین و آسمان را مرور میکنم. *** کجا گمشدهای که نه در زمین مییابمت و نه در آسمان؟
۱) بزرگترین ستم تو بر من این است: که تنها زمانی نگاهم میکنی که نگاه من جای دیگری است... *** ۲) گفته بود: «قطع کن بهت زنگ میزنم.» و من سالهاست کنار این تلفن ایستادهام. من و تلفن هردو زنگ زدهایم اما او زنگ نزده است! چه خوب که من نمیدانستم هیچ تلفن عمومیای هیچوقت زنگ نخواهد خورد... *** ۰) گفت: «گل بادامم! بگذار ببوسمت...» گفتم: «من بادام تلخم! زهرت میشود...» بوسید. رفت....
۱) ضد معشوق نامه!! کوچک میشوی در حد یک عکس در قاب کوچک صفحة موبایلم... حالا بزرگتر میشوی. این را میگویند: Full Screen ! *** وقتی میگویم: «دوستت دارم» به فکر خودم نیستم. من تنها به فکر پدری مهربان برای کودکان فردای خودم هستم! *** فردا صبح قلبم را خواهم بخشید. تازگی چیزهایی دربارة اهدای عضو شنیدهام... *** ۲- دیروز بالاخره بعد از مدتها دو تا فوتبال دیدم یکی از یکی بهتر. بازی پیروزی که خوب بود۳-۱ (قابل توجه پنجره چوبی) . اما استقلال لذت بخش بود. کلی انرژی گرفتم و انرژی پراکندم در سطح منزل!! آرش برهانی آقای گل می شه. حالا ببینید کی گفتم! ۳- حلیم نذر مادربزرگ را خواهیم پخت یکی از همین روزها به مناسبت محرم . ما که نفهمیدیم اینکه یکی دیگه نذر کنه و یکی دیگه یا افراد دیگه ای انجامش بدن یعنی چی؟! اما ما مجبوریم انجام بدیم. به نظرم این کار از مرده پرستی هم بدتره (ارجاع به نظر جناب سهیل در پست قبلی!) ۴- روزها می گذرند من هم... گاهگاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما... ۵- دعا فراموش نشود لطفا. ۶- اینجا همه هر لحظه میپرسند -((حالت چطور است؟))- اما کسی یک بار از من نپرسید -((بالت…)) (قیصر امین پور)
سلام. این یک سلام مخصوص است. سلامی مخصوص اولین روز زمستان. زمستان فصل عشق است. به اشتباه برخی فصل های دیگر را به این نام می خوانند. همین زمستان است. حالا خواهید دید! زمستانتان مبارک. این چند شعر داغ را فعلا بر من ببخشایید که بضاعتم این روزها همینقدر است. رکوعی طولانی: سبــحان ربـــی العظـــــیم و بـــحمــده مورچهای دانه به لانهاش میبرد... ***
گفتم: دستهایت را دوست دارم. روز تولدم، دستهای بریدهاش را برایم فرستاد. دیگر دوستش ندارم... *** گفتم: دستهایت را دوست دارم. روز تولدم، دستهای بریدهاش را برایم فرستاد. گفتم: چشمهایت را هم دوس... *** تمام قهوههای جهان تلخ شدهاند انگار. یا نه! تلخی از لبهای من است که بر اثر بوسة ناگهانی دیشب تو... ***
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|