«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!»
و دست مرد
نه سیلی
که مشت محکم بر...
و مشت دست چپ مرد روی صورت زن
و چشمهای زنش دو
دويي
زد و خيره
به روي حلقه ي مرد...
[فلش بكي اينجا]:
ببين! ببين! نه! اين...
كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است.
آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو...
نه! تو!
نه عشق من! نفس من! نظر فقط از تو
قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي
شوم براي تو اي عشق آفتابي من!
نظر فقط از تو
و دست زن حلقه
به دور بازوي مرد...
[دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]:
نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت
نه خشم و نه مشتي
فقط تفي محكم
به روي صورت مردي شبيه هر مردي
شبيه هر مردي...
كه هيچ فرق نداشت.
كه مشت و نعره و داد
-سلاح هر مردي-
براي او هم شد
كلام آخر و ...
آه!
ديالوگ آخر
براي زن باشد:
«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!»
***
همينه كه هست!! چيكار كنم؟
اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا!
من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!






