|
واقعا باورتون می شه؟؟ نه! جداً! باورتون می شه؟ اینکه یک سال گذشت؟
من که هنوز باور نمیکنم و با یادآوریاش اشک در چشمانم حلقه میزنه! یک سال گذشت
...
امروز به دلیل افزایش دوز حس طنز و شوخ طبعی در ذات مبارک بنده تصمیم گرفتم سوالات چهارگزینه ای به سبک استاد نبوی عزیز مطرح کنم تا شما به آنها پاسخ دهید. پاسخها بنا به میل شما می توانند یکی از گزینه ها- دو تا از گزینه ها- سه تا از گزینه ها- چهارتا از گزینه ها- یا همه ی گزینه ها باشد. پاسخها را حتما برای من هم بفرستید. با سپاس. ۱- چرا در ایران هرگز تظاهرات ضد نژاد پرستی برگزار نمی شود؟ الف) نژاد پرستی در جهان وجود ندارد. ب) چون ایران در امور کشورهای دیگر مداخله نکرده و نخواهد کرد. ج) نژاد پرستی چی هست؟ د) کلا. ه) ایشالا همزمان با ۱۶ آذر اون رو هم برگزار می کنیم. ۲- برای خوردن ساندویچ های گرد نظیر همبرگر دقیقا از کجا باید شروع کرد؟ الف) از همانجا که از کاغذ ساندویچ بیرون می آید. ب) می چرخانیم و یک قسمت پر از سس و مخلفات را پیدا کرده از انجا شروع می کنیم. ج) راست د) چپ ه) هرچی آقامون بگن. و) مگه فرقی هم داره؟ ۳- بعد از شنیدن نتیجه ی هریک از جلسات «مهم» مجلس اولین صوت خارج شده از دهان شما چیست؟ (برای نمونه می توانید جلسه ی پریروز مجلس را به خاطر بیاورید.) الف) اه ب) ایییییییییییی ج) اوه د) هان؟ ه) ای به روحت.... و) هورااااااااااااااااااا ز) ... ...... .. .... . ... .. . ...... . ...... . .... ۴- (حکم بسیار قطعی و حتمی تغییر ساعات کاری ادارات و مدارس که چندین ماه است در دستور کار قرار دارد لغو شد). با داشتن این نمونه در ذهن اگر شما بشنوید تا چند وقت دیگر قرار است جلسات پیگیری علل و عوامل حوادث بازداشت/گاه (اسمش رو نبر) برگزار شود اولین واکنش حرکتی و صوتی شما چه خواهد بود؟ الف) دستها را به بالا برده: شکر ب) دستها به طرفین پرتاب شده و : ای بابا ج) دستها را بر سر کوبانده و: ای خدا باز شروع شد د) دستها و سر را با حرکاتی ریتمیک تکان داده و: ها ها ه) حرکت و صوت دلبخواه ۵- در خبرها آمده بود پزشکی که گاز استریل در شکم بیماری جا نهاده بود دادگاهی شد. به نظر شما در صورت عدم لغو مجوز پزشکی وی این پزشک در ادامه ی فعالیت پزشکی خود چه چیزهایی در شکم بیماران جای خواهد نهاد؟ و بیمار پس از انجام عمل و به هوش آمدن با توجه به نوع وسیله ی جا مانده چه حالی خواهد داشت؟ الف) حلقه ی ازدواجش را (بیمار پس از به هوش آمدن عاشق دکتر خواهد شد. بنا به جنسیت بیمار این قضیه تغییراتی خواهد داشت.) ب) سینی مخصوص انواع قیچی ها (بیمار پس از به هوش آمدن دچار روده بری مزمن خواهد شد.) ج) پزشک بیهوشی را (....) ****** به قول خواننده ی غرب زده : بخند به روي دنيا دنيا به روت بخنده. ما كه اين همه بهانه براي خنده داريم حيف نيست نخنديم؟ پس: لبخند لطفا!
از چشمهای من نترس و از لبهایم که به کدامین تعبیر گشوده خواهند شد... *** ابا نکن. دستت را به من نشان بده. بگذار خطهایی که بیپروا یکدیگر را در آغوش گرفته اند و در پهنهی دست مهربان تو جا خوش کردهاند را ببینم. بگذار تمام خطها را از بر کنم. این حق من است... خط سرنوشت من از میان دستهای تو میگذرد. حتی اگر دستهایت آن سوی مرزهای بیسو فراتر از آسمان و خاک من سوز تنهایی را تجربه کنند... *** دستهایت را به من نشان بده. زندگی من، از سرانگشتان تو آغاز میشود...
«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!» و دست مرد نه سیلی که مشت محکم بر... و مشت دست چپ مرد روی صورت زن و چشمهای زنش دو دويي زد و خيره به روي حلقه ي مرد... [فلش بكي اينجا]: ببين! ببين! نه! اين... كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است. آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو... نه! تو! نه عشق من! نفس من! نظر فقط از تو قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي شوم براي تو اي عشق آفتابي من! نظر فقط از تو و دست زن حلقه به دور بازوي مرد... [دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]: نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت نه خشم و نه مشتي فقط تفي محكم به روي صورت مردي شبيه هر مردي شبيه هر مردي... كه هيچ فرق نداشت. كه مشت و نعره و داد -سلاح هر مردي- براي او هم شد كلام آخر و ... آه! ديالوگ آخر براي زن باشد: «ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد!» *** همينه كه هست!! چيكار كنم؟ اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا! من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!
والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ... این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم. نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!! آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... . اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم: لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......
فقط
گوش کن. هی وسط حرفام نگو می دونم! می فهمم! چون مطمئنم نمی فهمی! چون اگر
بخوای هم نمی تونی بفهمی. مسئله ذهن تو نیست! مسئله بزرگ بودن این حرفاس.
انقدر بزرگ که هرکی بشنوه خیال می کنه قصهاس. داستانه. افسانهاس. اما تو
گوش کن. فقط گوش کن. یادته وقتی حاج کاظم میگفت میدونی دسته بره نفر
برگرده یعنی چی، من عین اسبی که به نعلبندش نگاه کنه بهت نگا کردم و تو
برام توضیح دادی دسته چیه و گردان چیه و نفر؟؟ حالا قضیه ماست. که وقتی
بهت میگم میدونی عاشق شدن از روی یه اسم یعنی چی؟ اینجوری روبهروی من
دست به کمر میزنی و ابروهات رو درهم میکنی و سرت رو به علامت «چی میگی»
تکون میدی. باور
کن نمیتونی درک کنی. اینکه یه روز، یه شب، یه جا، اتفاقی، یه اسمی رو
ببینی، بعد دلت بخواد ببینی پشت این اسم کیه، بری سراغش، نیگاش کنی،
حرفاشو بخونی، هی بخونی، بری قبلتر، قبلتر، بعد حرفهای الانشو بخونی،
بعد بیای یه چیزی، یه جایی، یه حرفی براش بنویسی، بی اینکه مطمئن باشی اون
میخونه یا نه. بعد ببینی آره خونده. بعد ببینی آره یه جا، یه گوشه این
دنیا، یه جوابی برات گذاشته، بعد بری بخونیاش، خوشت بیاد، هی ادامه بدی،
ادامه بده، ادامه بدی، ادامه بده، حرف بزنی، حرف بزنه، دل ببندی، دل
ببنده، عاشق بشی، عاشق بشه، مجنون بشی، لیلی بشه، از خود بیخود بشی، مست
بشه، یکی بشید، یکی بشید، یکی بشید... اینا
رو شاید بفهمی. اما میفهمی عاشق یکی بشی با یه اسم، بی اینکه چشماش رو
دیده باشی یعنی چی؟ میدونی مجنون بشی، بیاینکه دستاش رو دیده باشی یعنی
چی؟ می دونی لیلی بشی، بیاینکه نفسش رو زیر بارون رو صورتت حس کرده باشی
یعنی چی؟ میدونی دیوونهاش بشی بیاینکه یه ثانیه کنارت نشسته باشه، یعنی
چی؟ نمیدونی.... هرگز نمیدونی... شنیدی سعدی درباره انتظار عاشق چی گفته؟ می گه: فرق است میان آنکه یارش در بر با آنکه دو چشم انتظارش بر در می
دونی یعنی چی؟ بیخود به سجع و قافیه و بازی با کلمات سعدی نگاه نکن. به
حرفش فکر کن. که به چی نظر داشته. که چی رو درک کرده. که چشم انتظار بر در
داشتن یعنی چی؟ بیخود
از انتظار حرف میزنی. هیچکس نمیفهمه انتظار یعنی چی. که این واجها و
هجاها کنار هم چه دنیایی ساختن. یه دنیا انتظار. میفهمی انتظار چیه؟ نه!
انتظار رسیدن اتوبوس نیست. انتظار حتی رسیدن بچهات به این دنیا نیست.
انتظار رسیدن بچهات از مدرسه نیست. انتظار اومدن بهار هم
نیست. انتظار گل دادن گلهای باغچهات نیست. انتظار سراومدن برف و یخ نیست.
انتظار یه کلمه نیست. انتظار یه دنیاس. یه دنیا که برای این دوتا ساختنش.
با همین چندتا هجا کنار هم. انتظار یعنی صبر برای لحظهای که بعد از دل
بستن، بعد از عاشقی، بعد از لیلی شدن، بعد از مجنون شدن، بعد از دیوانهی
هم شدن، بعد از یکی شدن بدون اینکه همدیگه رو ببینن، یه روز، یه جا، یه
جوری، یه شکلی، به هم برسن و چشمهاشون آینهی چشمای هم بشه. که نفسهاشون
یکی بشه با هم. که بوسههاشون تموم نشه. که لبخنداشونو رو صورت هم جا
بذارن. که دنیای انتظار براشون تموم بشه. انتظار یعنی ندونی قراره چقدر
منتظر بمونی. اما بدونی قراره منتظر بمونی. باید منتظر بمونی. باید... .
چون خط سرنوشت تو، کف دستت، بیخود اینقدر طولانی نشده. که باید منتظر
بمونی، به قدر تمام سالهایی که خط سرنوشتت نشون می ده. تا این انتظار هم
سر بیاد. که ... دلتنگی
چیز بدی نیست. اما دلتنگی وقتی همراه با انتظار باشه، سخت می شه. حالا
چرا سرنوشت این دو تا باید اینجور باشه؟ که سختی دلتنگی باشه به همراه
انتظار؟ چرا دلتنگی حتما باید باشه؟ نه برای اینکه انتظار سخت بشه ها! نه!
یا نه برای اینکه دلشون برای هم بیشتر تنگ بشه ها! نه! حتی نه برای اینکه
بیشتر عاشق هم بشنا! بازم نه! اینا همهاش برا یه چیزه. اینکه اون یه روز
که یه جا یه جور یه شکلی به هم رسیدن، یادشون بیاد چه سخت بود اون فاصله.
چه سخت بود. که هیچ تکنولوژی نمیتونست این دوری رو برداره. که ساعت چند
ساعت تفاوت داشت. که وقتی با تلفن حرف میزدن صدا با چند ثانیه اختلاف
میرسید که خندههای این میرفت وسط حرفای اون. که تصویرشون با اختلاف
چند ثانیه به هم میرسید اما روز به روز بیشتر و بیشتر از قبل خدا رو شکر
میکردن که اینها هست. همینها هست. همین هایی که کمک میکنه فاصلهها کمتر
بشه. تا اونجا که میشه کمتر بشه. که کمتر بشه. اما بازهم باشه. تموم شدن
میمونه برای همون روز که یه جا یه جوری... هی
رفیق! چشماتو باز کن! این یه قصه نبود که تو رو خواب کنه. یه افسانه نبود
که بنویسیاش بشه قصه. این یه حقیقته. میفهمی؟ نمیفهمی. نمیفهمی... / نویسنده: سمیه رشیدی ورنکشی (والا من نمی دونم چطوری باید از دست این پسوند راحت بشم!!!!)
1- چند روز گذشته به دلیل بیماری قلبی مادر محترم ناچار از رفت و آمد به بیمارستان و قرار گرفتن در آن فضای متفاوت و ویژه بودم. در این فضا صحنه های جالب و بدیعی می دیدم. از کسی که دست کسی را که هیچ نمی شناخت گرفته بود و با هم به سمت آزمایشگاه می رفتند. از شوهری که دست دور شانه های همسرش گذاشته بود و آرام با او حرف می زد. از بیمارانی که در بخش بستری بودند و هربار به بهانه ای از تخت خود پایین می آمدند به هم اتاقی های دیگر هم سری می زدند و لبخند و احوالپرسی ای نثار هم می کردند و از یکدیگر می خواستند اگر کاری بود بی رودربایست بگویند و راحت باشند. از دختری که دمپایی های کسی را که هیچ نمی شناخت برایش جفت می کرد و با مهربانی برای پایین آمدن از تخت کمکش می کرد. از زمان مرخص شدن هریک از بیماران که همه از نظافتچی تا سرپرستار با مهربانی و عطوفت تمام دعای خیر بدرقه ی راه بیمار می کردند و لبخند می زدند و من واقعا سرشار از نوعی لذت می شدم. نوعی که دوست داشتنی بود. 2- امروز ظهر که شکر خدا کارهای مادر محترم به سرانجام رسید و ایشان مرخص شدند، در حال بازگشت به منزل، در میانه ی ترافیک عادی شهر، خودرویی به سپر خودروی ما برخورد کرد. پدر محترم برای رسیدگی به امور قصد پیاده شدن داشت که سایر رانندگان اطلاع دادند اتفاق خاصی نیفتاده و لازم نیست پیاده شوند. پدر محترم هم منصرف شد و در حال دوباره سوار شدن بود که در این میانه راننده ی یک وانت فحشی به شدت!! روانه ی راننده ی خودروی ما کرد!!! پدر با عصبانیت پیاده شد و برادر نیز. پدر در حال رفتن به طرف فرد وانتی بود که فرد وانتی از خودرو پیاده شد در حالی که زنجیری!! در دست داشت و فحشهایی آنچنان بر لب!! درگیری کوچکی ایجاد شد ولی شکر خدا بی خسارت!! ظاهری گذشت. داشتم با خودم این چند روز را مرور می کردم. رفتارهایی که در بیمارستان دیده بودم. به خودم می گفتم چه چیز آن افراد را در بیمارستان چنان با هم مهربان کرده بود؟ مگر آنها آدمهایی از جنس همه نیستند؟ دلیل چیست؟ و در عین حال چه چیز فرد وانتی را چنین گستاخ کرده بود که به هرشکل که می خواهد در سطح جامعه ناهنجاری از خود بروز دهد و چنان رفتارهایی داشته باشد؟ باز با خودم گفتم دلیل مهربانی آنها بیماری و ضعف بود و دلیل گردنفرازی و فحاشی این، اتکا به قدرت و زور بازو و قدرت صدا!! داشتم با خودم فکر می کردم کاش همه همیشه بیمار بودیم تا با هم مهربان می بودیم... *** می دونم که بیماری تنها راه محبت کردن و مهربانی نیست.امیدوارم متوجه باشید که ورای این نوشته و ظاهر اون، حرفهای دیگری منظور بوده است. امیدوارم متهم به بدنیتی و بدذاتی نشوم. همین...
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت. روزی که کمترین سرود بوسه است... (احمد شاملو) روزهای تاریک، روزهای بی روزن و روشنی،
روزهای تنهایی، روزهایی در آرزوی یافتن کبوترهایمان...روزی که قلب افسانه
بود، روزی که هیچ نبود، نه شب و نه روز، نه باران را سر باریدن بود و نه
آفتاب را سر تابیدن. روزهایی که زخمها را مرهمی نبود. روزهایی که پاها را
توانی برای رفتن نبود و دستها در آرزویی دور و دست نایافتنی، تنهایی را با
شب قسمت می کردند و عشق، در میان قحطی و خشکسالی، فراموش می شد. یکی از همین روزها بود روزی که معجزه ای دل آسمان شب را شکافت. معجزه ای که ابرها را بارور ساخت و پرندگان، دل انگیزترین ترانه های خود را از سینه های گرمشان از پس سالها حبس، رها ساختند و جهان را نوری عظیم فراگرفت و خداوند، همراه با دل من، لبخندی طولانی را آغاز کرد ... و تو در زندگی ام شکفتی... . بودن تو معنی واژه ی راز است که آن را هیچ معنی نیست جز خود واژه، خود حرف، خود کلمه، خود تو!
هر نفس از تو نوشتن کم است. نفس کم خواهم آورد. دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است. واژه کم خواهم آورد. در بهت و حیرت ظهور تو تنها سکوت واجب است...
تو کیستی؟ تو کیستی که کلامت شعر است و
نگاهت بوسه های پی در پی بر درگاه پروردگارمان؟ تو کیستی که اعجاز بودنت
هر روز بیش از دیروز دلم را گرم می سازد و ایمانم را سخت تر می کند و عمیق
تر... من و تو افسانه ایم... افسانه ای بی
بدیل. افسانه ای که هیچ کس نظیرش را نشنیده است. هیچ کس تاکنون فرزندانش
را با آن به خواب نبرده است. اما ما افسانه ای بی نظیر برای فرزندان آینده
خواهیم بود. این افسانه ها از پس بودن من و تو آغاز می شوند... افسانه ها
از قلب حقیقت می رویند و من و تو حقیقتیم... از پس اندیشیدن به حضور تو، سجده ی شکر، واجب است... شکر...
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|