تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...

سلام و تشکر بخاطر نظرات پرتقالی تان!

تصور کنید تنهای تنها ،در یک جایی دور افتاده بسر می برید. بدون دسترسی به تلفن / اینترنت/ شبکه های تلویزیونی و روزنامه! نه یه چیزهایی تو مایه ی سریال لاست ، تقریبا حالت تام هنکس فیلم "کشتی شکسته"!

خوب قبل از ارسال تون به این جزیره می تونید ده انتخاب داشته باشید از چند موضوع. به شرح زیر:

- ده تا کتاب بیاد ماندنی

- ده تا فیلم یا سریال محبوب

-ده تا ترانه خاطره انگیز!

- ده تا هم میوه / تنقلات یا غذای مورد علاقه تون که با هلی کوپتر براتون از اون بالا ارسال کنند

و ده هم تا وسیله ضروری بدلخواه! اگه خواستید یه ملزوماتی هم بهش اضافه کنید.

انتخاب باشماست!

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت13:18توسط سميه رشيدي | |



بگذار سر به سينه ي من ، تا که بشنوي

                         آهنگ اشتياق دلي دردمند را.


شايد که بيش ازين نپسندي به کار عشق،

                         آزار اين رميده ي سر در کمند را.


بگذار سر به سينه ي من، تا بگويمت:

                         اندوه چيست، عشق کدام است، غم کجاست؟


بگذار تا بگويمت: اين مرغ خسته جان،

                         عمري ست در هواي تو از آشيان جداست.


دلتنگم آنچنان که: اگر بينمت به کام،

                         خواهم که جاودانه بنالم به دامنت


شايد که جاودانه بماني کنار من،

                         اي نازنين-که هيچ وفا نيست با منت-


تو، آسمان آبي آرام و روشني،

                         من، چون کبوتري که پرم در هواي تو


يک شب ستاره هاي تو را دانه چين کنم

                         با اشک شرم خويش بريزم به پاي تو،


بگذار تا ببوسمت، اي نوشخند صبح

                         بگذار تا بنوشمت، اي چشمه ي شراب.


بيمار خنده هاي تو ام، بيشتر بخند

                       خورشيد آرزوي مني،گرم تر بتاب.

                                                      فریدون مشیری

***

این شعر زیبای فریدون مشیری عزیز را هنرمند گرانقدر کشورمون علیرضا قربانی با آهنگسازی فوق العاده زیبای فرهاد فخرالدینی خوانده و عجیب دلنواز و بی نظیره. توصیه ی امشب من گوش کردن به این آهنگه. اگر دسترسی ندارید، از اینجا می توانید بشنوید:

http://www.semital.com/song/11087.htm

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/26ساعت22:32توسط سميه رشيدي | |



،

هر روز

کمی پیش از طلوع آفتاب

به روزگارت بیندیش.

روزها

پیش از خورشید

در دل تو

طلوع می کنند...


***

امروز روز غریبی بود! خبرهایی در یکی از خبرگزاریها خوندم که برای خود من عجیب بود. درسته که متهم به پست پر کنی و آب بستن و اینها می شوم، اما شما هم بخوانید:

1- قابل توجه بانوان سر زننده به این وبلاگ و البته خود بنده!!

سرويس وبلاگ بانوان راه‌اندازي شد!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68706

2- ایرنا: موسوی و رهنورد طلاق می گیرند!!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68774

3- کودک 6ساله تلويزيون آمریکا را سر کار گذاشت + عکس!!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68740

4- پلیس، همکلاسی جدید دانش‌آموزان!

http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=68777

***

می توانید نظر خود را درباره ی هریک از خبرها در بخش نظرات منعکس کنید. هرچند من درباره ی تاثیر نظرتان در هیچ کجا هیچ قولی نمی دهم!!

+نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت18:31توسط سميه رشيدي | |





نظر شما چیست؟


***

کلا!


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت18:50توسط سميه رشيدي | |



اول اینکه اگر برای خواندن اون پست کولاک وعده داده شده آمدید باید بگم تشریف ببرید بعدا بیایید... فعلا یه دو کلوم حرف دل پیش اومد می خواهیم یواشکی با دوستان بگیم و دل سبک کنیم....


روابط بین آدمها به نظرم از پیچیده ترین و عجیب ترین و از طرفی ترسناکترین پدیده هاییه که ما در زندگی با انها روبرو می شیم... هزار نشیب و فراز داره... هزار ترس و واهمه... هزار غم و اندوه... اما بدترین بخش روابط به نظرم مربوط به زمانیه که شما احساس کنی در رابطه ات دچار مشکلی شدی آن هم فقط به یک دلیل: به خاطر گذشته ات و حوادثی که در آن رخ داده و در نتیجه شخصیت فعلی شما را ساخته... این زمانها آدم فقط یک احساس دارد: کاش نباشم... حس غریبی است درک این احساس. باید درکش کرده باشید تا بدانید چه عمقی دارد این حرف... و چقدر دردناک است و این هم یکی از همان داستانهاست پُر آب چشم...

***

کاش نباشم...

عزیزم! مرا ببخش... همین!

+نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت23:27توسط سميه رشيدي | |



 

 

این وبلاگ به زودی با پستی کولاک!! به روز خواهد شد...

 

***

به این می گن جنگولک بازیه وبلاگی!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 1388/07/18ساعت5:9توسط سميه رشيدي | |



ابتدا سپاس بسیار از الطاف و پاسخهای خوب و مفید دوستان درباره ی سوال من در پست قبلی.
حقیقت اینه که سوال اصلی را هنوز نپرسیده ام.
این را شنیده اید که سعدی علیه الرحمه گفته است:
نه همین لباس زیباست نشان آدمیت
در بسیاری مواضع و اماکن و موقعیتهای زندگی خودم ناگهان به یاد این شعر می افتم و به فکر فرو می روم.
نکته و گره اصلی ذهنی من در مورد لباس و نوع پوشش مربوط به این است:
اینکه محل زندگی افراد تا چه میزان می تواند و باید روی پوشش ظاهری آنها تأثیر داشته باشد؟
وقتی در پست قبل سوال کردم با شنیدن نام مناطق مختلف شهر تهران به یاد چه چیز می افتید و نظرتان چیست؟ می خواستم ببینم تا چه میزان به پوشش افراد اشاره می شود.
خیلی وقتها برای خود من پیش آمده است که در برخورد با دوستان یا آشنایان، از روی ظاهر و پوشش آنها توانسته ام حدس بزنم در کدام منطقه زندگی می کنند. اینکه چگونه را شما خود خواهید دانست. تصور من این است که شما هم در چنین موقعیتهایی قرار گرفته اید. اما هنوز با وجود اینکه بسیار درباره ی این مسئله فکر کرده ام به نتیجه نرسیده ام. به پاسخ این سوال که آیا باید اینطور باشد؟ آیا این اتفاقی ناخودآگاه است؟ اینکه ما با توجه به محل زندگی مان نوع پوشش مان متفاوت خواهد بود.
اتفاقا مشاهداتی از افراد که گاه گاه به گوش می خورد نیز بر این پیچیدگی دامن می زد. برای مثال دوستان من درباره یکی از آشناها صحبت می کردند. وقتی یکی به محل زندگی او که مثلا جایی در یکی از مناطق جنوب تهران بود اشاره کرد، دیگری گفت: وااا! با این تیپ و ظاهرش از اونجا میاد؟ اصلا فکرشم نمی کردم!
این مکالمه بازهم مرا به فکر فرو برد. اینکه آیا ما باید با توجه به مکان زندگی وضعیت ظاهری مان را متناسب کنیم؟
اینکه مثلا همانطور که نیره اشاره کرد، اگر کسی در شهرک غرب زندگی می کند ظاهرش باید طوری باشد که شما متوجه شوی او از کجا آمده است؟ یا مثلا کسی  که در حومه ی کرج!! زندگی می کند باید وضعیت ظاهری اش این مسئله را نشان دهد؟ یا مثلا اونطور که الناز به شهرک ولیعصر اشاره کرده بود با وضعیتی که تشریح کرد و ادوات همراه آنها!! آیا باید اینطور باشد؟
واقعا این سوالات برای من حل نشده اند.
در این نکته که محیط زندگی به طور ناخودآگاه فرهنگی را به افراد ساکن در آن منطقه القا می کند شکی نیست. همانطور که منطقه ی زندگی افراد روی بیان و لحن و واژگان افراد موثر است، بر روی وضعیت ظاهری نیز تاثیر خواهد گذاشت.
اما اینکه حد عدول از این تاثیر نابخود چیست؟ دوباره مکالمه ی دوستانم را بخوانید! آنها معتقد بودند چون ایشان در آن منطقه ساکن است باید پوششی متناسب با همان منطقه داشته باشد. آیا این صحیح است؟ آیا باید اینطور باشد؟ آیا این تناسب حقیقی و لازم است؟ 


***

این بود جان کلام... باقی به دست شماست.

+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/14ساعت6:12توسط سميه رشيدي | |



من راجع به شهر تهران حرف می زنم:


در این که در شهر ما مناطق مختلف با نامهای مختلف وجود دارد شکی نیست و همه ما به آن اذعان داریم. مثلا آذری. شهرک غرب. شهران. تهرانپارس. نارمک. سعادت آباد. شهرک ولیعصر. مولوی. شوش. جمهوری. ولنجک. جردن. شمیران. امامزاده حسن. شریعتی(داداش بیا یه چیز بنویس دیگه!!) و .... شما هم می توانید به این نقاط، نقاطی رو اضافه کنید و بعد بگید وقتی اینها رو می شنوید اولین مسائلی که به ذهنتون می رسه چیه؟ چه جور و چه نوع آدمهایی یادتون می آید؟ هرچند تا نکته که هست بگویید و دریغ نفرمایید لطفا...



_________________

بعد نوشت: این سوال منو جواب بدید لطفا. خیلی حیاتیه! لطفا!

بعد نوشت بعدی: از دیشب دارم یه داستان می نویسم... تازه الهام شده 

بعد نوشت بعدی بعدی: لطفا حتما به سوالم جواب بدید.....

 

****

از همه ی دوستان. عزیزان و گلهای روزگار تشکر می کنم که پست قبلی من با ۵2 نظر، رکورد نظرات این وبلاگ رو شکست. اگر می دونستم اینقدر نوشتم از اتاق خوابها و کمدها و یخچالها جذابه برای شما حتما زودتر و مفصل تر می نوشتم. به هر صورت سپاسگزارم از لبخندهای بی دریغ شما...

***

پس نوشت:

دوستان این وبلاگ خوشمزه را هم ببینید. مطمئنم لذت می برید. بی نظیر بود:

http://topolnevesht.blogfa.com/


+نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت21:36توسط سميه رشيدي | |




یکی از مشکلاتی که من دارم - اول اینو بگم که از نظر خودم مشکلی نیستا، اطرافیان به چشم مشکل به اون نگاه می کنند و مشکل آفرینی می کنن- ماجراهای من و اتاقمه.

از اونجا که از اول زندگیم همیشه یه چیزی بوده که باعث بشه اتاق من خیلی هم اختصاصی نباشه و هرازگاهی پای خانواده ی محترم هم به اتاق من برسه، اتاق من، یکی از اجزای خونه محسوب می شه نه فضایی اختصاصی برای من. مثلا بچه تر که بودم یعنی زمان دبستان تا راهنمایی، به دلیل فضای نامناسب خونه، یخچال در اتاق من بود. البته مزایای بودن یخچال در اتاق خواب بر هیچکس پوشیده نیست اما معایبی داره ناگفتنی. مثلا وقتی زمان کار کردن یخچال ارج می رسید صداهای عجیبی از خودش بروز می داد. بعد اون یخچال که تازگی باهاش خداحافظی کردیم یه حالتی داشت که ما تو خونه بهش می گفتیم: لگد زدن! یعنی مثلا مهمون نشسته تو خونه، یدفعه از آشپزخونه صدایی شبیه کوبیده شدن کله ی یه بنده خدا به دیوار شنیده می شد. با هول میپرسید چی بود؟ ما می گفتیم هیچی، یخچال لگد می زنه! طرف شاخ درمیاور د که یعنی چی؟!

بعد از دوره ی راهنمایی، یعنی دقیقا با شروع دوره ی دبیرستان من، منزلمان عوض شد. از اونجا که خانواده شش دانگ حواسشون جمع بود که مبادا اتاق من اختصاصی برای خودم باشه، تنها کمد دیواری منزل رو در اتاق من تعبیه کردن. این بود که اتاق من گذرگاه هر ساعته ی اهل منزل بود. از همونجا بود که من بوی جدیدی رو در دنیا کشف کردم: بوی کمد دیواری. یعنی الان اگر کسی لباس از کمد دیواری خونه اش درآورده باشه پوشیده باشه، کنار من وایسه می فهمم! چون بوی کمد دیواری می ده.

بعد از اون، سال دوم دانشگاه من مصادف شد با بازهم تغییر منزل. این بار هم خانواده کم نذاشتن برای من. یه توضیح بدم که از منزل دبیرستان به بعد همه خونه ها مید این پدر-برادر بود. یعنی خودمون می ساختیم. نقشه و اینا همه با برادر مهندس و پدرم بود. بهتره بگم هست! بله این منزل که داشت ساخته می شد سه اتاق آماده کردن. طبق معمول با استدلال اینکه من تنهام کوچکترین اتاق برای من در نظر گرفته شد. اما این بار اتفاقی افتاد: اینکه این اتاق خیلی خیلی زیاد اختصاصی بود. یعنی یه تخت می ذاشتی و یه میز تمام اتاق پر بود و برای نماز باید کلی وسایل رو کج و راست می کردی تا یه تیکه جا گیر بیاری واسه نماز. بنده های خدا پدر و برادر من کلی فکراشونو گذاشتن رو هم که چه کنیم این اتاق از حالت اختصاصی دربیاد که: آهان! اتاق من بین حمام بود و اتاق پسرها. خوب قضیه حمام که منتفی بود. (یه توضیح اضافه کنم: اینکه این اتاق اتاقی بود که از فضای بین یک اتاق و حمام ایجاد شده بود و هیچ روزن و پنجره ای به خارج نداش!) تصمیم بر این شد که به دلیل عدم وجود نور در اتاق من، پنجره ای از بالای دیوار سه متری اتاق به اتاق برادرها باز شود. پنجره ای باریک و غیرقابل دسترس و بدون شیشه! باز هم مسئله حل شد و اتاق من فضای بازی شد برای مکالمات سه نفره ی ما. به حدی که چندباری در آخر شب پدر محترم جهت پاره ای تذکرات داد و بیدادی راه انداختن! البته این بخش پنجره ی مشترک کلی باعث خنده ی ما بود. یه وقتایی صحبتهای تلفنی همدیگه رو مسخره می کردیم. یه وقتایی موزیک درخواستی می خواستیم. بعد تازه! یه وقتایی که می خواستیم به هم چیزی بدیم از همون پنجره انجام می شد. مثلا یادمه یه بار که شب هوا سرد شده بود یه پتو به هم دادیم! یه توپ بیس بال هم داشتیم که گاهی از این پنجره برای هم می فرستادیم و بازی می کردیم و کلی شادی می کردیم و می خندیدیم. یادش به خیر!! البته کلی هم دعوا می کردیم. مثلا: اون چراغ لامصبو خاموش کن!! نه نمی خوام دارم کتاب می خونم! بعد یه دفعه می دیدی یه بالش از آسمون افتاد رو کله ات و بعدم یه دمپایی! خب هرکی بود بلند می شد خاموش می کرد دیگه!! و الی آخر...

بله! بعد ما بازهم خانه مان را عوض کردیم و این بار هم خانه ساخته شد و سه اتاق خواب و نه! این بار اتاق خواب من هیچ مشکلی نداشت. همه چیز خوب بود. وسایل رو چیدم و یک شب هم راحت و بی دغدغه تا نصفه شب بیدار موندم و بعد راحت خوابیدم و حس جدیدی تجربه کردم. اما فردای اون روز دیدم که بله! ظاهرا یکی از اتاقها برای دو نفر کوچیکه و اتاق من برای یک نفر بزرگ!! این شد که دوباره من به اتاقی وارد شدم با کمددیواری!!! دیدم این دور داره باز تکرار می شه. اما کاش نظم رعایت می شد و الان نوبت یخچال بود که بیاد تو اتاق من. اما افسوس!! باز من بودم  و کمددیواری!

والا قرار نبود پروسه ی خونه سازی های پدر و برادرم رو براتون توضیح بدم، می خواستم مشکل خودم رو مطرح کنم. اما حرف به درازا کشید.

***

اصلا هم نپرسید که چرا ما اینقدر خونه عوض کردیم! این ذات تنوع طلبی در هریک از اعضای خانواده ی ما یه جور بروز پیدا کرده. این بخشش مربوط به پدرمه!!!!!


+نوشته شده در جمعه 1388/07/03ساعت3:10توسط سميه رشيدي | |



در این بی حالی ها و بی انگیزگی ها جایی پیدا شد که کار فرهنگی انجام بدیم. شما هم دستی بجنبونید که بیشتر از این تو این لجنی که برامون فراهم کردن فرو نریم. شما هم می توانید این راه را ادامه دهید. با یک پست ساده. قابل توجه جناب مجید آغشته به خون پیرو بحث چند روز پیش که پرسیده بودن چه کارهایی می شه انجام داد در این شرایط! این یک راهشه...


در ضمن: لازم نیست حتما طنز نویس باشید تا بتوانید این بیانیه رو امضا کنید. همینقدر که به فکر فرهنگ کشورتون باشید کافیه!


| توضیحاتی درباره‌ی بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان+متن بیانیه |
حتما در خبرها خوانده‌اید که شهرداری مشهد نام بلوار ایرج میرزا را تغییر داده‌است؟! به چه نامی؟ «جلال آل احمد»!
درست است که شهر در دست شهرداری است. اما کسی نگفته که آنها با متخصصان و آگاهان مشورت نکنند. اگر به مشورت تن می‌دادند، شاید نام بلوار تغییر نمی‌کرد، یا اگر تغییر می‌کرد، «جلال آل احمد» نمی‌شد. شاید هم بروند ته و توی کار جلال را هم در بیاورند و با او نیز چنین کنند که با ایرج کردند.
موضوعی که قابل توجه و تاسف است، نه تغییر نام، بلکه توضیحات ناشیانه‌ای است که در قطع بزرگی چاپ و در بلوار نصب کرده‌اند.
در اعتراض به این نوع نگرش شهرداری مشهد، بیانیه‌ای به نگارش درآمده و به جمعی از طنزپردازان ارائه شده است. متن آنرا پس از این توضیحات آورده‌ام.

بنا بود انتشار بیانیه در سایت «آی طنز» – پایگاه طنز و فکاهی پارسی‌زبانان – صورت بگیرد. اما ترجیح دادیم نخست آنرا به محک و نظر دوستان طنزپرداز بگذاریم و بعد از جمع‌آوری امضا، به «آی طنز» بسپاریم.
برای امضاء بیانیه لطفا نام، نام‌خانوادگی و نشانی وبلاگتان را(البته اگر صاحب وبلاگ هستید)، به ایمیل من Momeni AT maatine.com بفرستید یا در بخش نظرهای این پست در سایتhttp://maatine.com/88-06-16-iraj-mirza/comment-page-6/#comment-1021 اعلام کنید.
هر کس متن این بیانیه را در وبلاگش بازنشر یا لینک بدهد، به تاثیر، نفوذ و اطلاع‌رسانی کمک شایانی خواهد کرد.
این کوچک‌ترین کاری است که می‌توان برای پاسداشت حریم فرهنگ، ادبیات و طنز انجام داد.

.: خدا :.
بیانیه‌ی جمعی از طنزپردازان در اعتراض به اقدام موهن شهرداری مشهد

شهرداری مشهد نام بلوار «ایرج میرزا» را در این شهر تغییر داده است و در توجیه اقدام خود بر روی پرده‌ی بزرگی، در یکی از معابر، اطلاعیه‌ای را منتشر نموده که از آن برداشتی جز عدم آگاهی از شاخصه‌های فرهنگی و ادبی چیز دیگری استنباط نمی‌شود. آنچه بیش از تغییر نام بلوار تاسف‌برانگیز است، توضیحات نامناسب، ناآگانه و اهانت‌آمیز درباره‌ی این چهره‌ی ادبی است.

ادبیات محل بازآفرینی و انعکاس واقعیات جامعه است. این انعکاس در آثار بسیاری از چهره‌های کهن و معاصر کشور به چشم می‌خورد. با دیدگاه شهرداری مشهد باید نام بسیاری از خیابان‌ها، میادین و ابنیه را در سطح کشور تغییر داد. زیرا که سعدی، مولانا، عبید زاکانی و بسیاری دیگر از ستارگان ادبیات ایران در آثار خود نکاتی را انعکاس داده‌اند که ممکن است با سلیقه‌ی کسانی همخوانی نداشته باشد. اما معیار رویارویی با مفاخر فرهنگی نباید سلیقه‌ی فردی یا گروهی در یک محدوده‌ی مکانی و زمانی باشد. میزان اعتبار فرهنگی هر شخصیتی در عرصه‌ی ناخود‌آگاه جمعی و تاریخی یک ملت تعیین می‌شود.

ما جمعی از طنزپردازان ضمن اظهار تاسف از این اقدام غیرفرهنگی و اعتراض به آن، از شهرداری و شورای شهر مشهد می‌خواهیم از این پس در مواجهه با مفاخرکشور با احتیاط و آگاهی بیشتری روبرو شود و ضمن بازگرداندن نام «ایرج میرزا» به این بلوار، بخاطر اقدام ناصواب و ناصحیح خود عذرخواهی نمایند.

امضاکنندگان بیانیه (تا این لحظه و به‌ترتیب زمان درج امضاء)

۱-مهدی استاد احمد ۲-نسیم عرب امیری ۳-محمدرضا ستوده ۴-مهدی کفاش ۵-سید ابراهیم نبوی ۶-فاضل ترکمن ۷-محمدعلی مومنی ۸-محمود فرجامی ۹-محمد فکری ۱۰-سهراب گل‌هاشم ۱۱-شیما شفیعی ۱۲-وحید نیک‌گو ۱۳-رضا ساکی ۱۴-پوریا عالمی ۱۵-محمدرضا عالی‌پیام ۱۶-محمد جاوید ۱۷-ابوالفضل بنائیان ۱۸-کاکه تیغون ۱۹-کسری عباس‌آبادی ۲۰-مهدی آزاده ۲۱-عبدالواحد رفیعی ۲۲-حامد حبیبی ۲۳-حامد تاملی ۲۴-محسن اشتیاقی ۲۵-معصومه پاکروان ۲۶-مهرداد صدقی ۲۷-احمد شریفی زمیدانی ۲۸-همایون حسینیان ۲۹-میلاد خوشخو ۳۰-ارژنگ حاتمی ۳۱-عبدالقادر بلوچ ۳۲-علی مرسلی ۳۳-ابوالفضل رنجبرراد ۳۴-کریم پورحمزاوی ۳۵-آتبین محبتی ۳۶-نازنین جمشیدی ۳۷-آرش فرهنگ‌پژوه ۳۸-احسان آهنی ۳۹-مجید رحمانی صانع ۴۰-شهرام شهیدی ۴۱-سعیده موسوی‌زاده ۴۲-وحید میرزایی ۴۳-سامان فیروزی ۴۴-حسین رضوی‌فرد ۴۵-مرتضی قربانی ۴۶-آرش فروزنده ۴۷-سیما بلورچی ۴۸-شیما آبگینه ۴۹-احسان پیربرناش ۵۰-علیرضا رضایی ۵۱-فرزام الفت ۵۲-محمدرضا حسینی ۵۳-حسین ناژفر ۵۴-محمد زره‌ساز ۵۵-ابوالفضل رودگر ۵۶-محمد سفری ۵۷-افشین گلکار ۵۸-علی رستگار ۵۹-مرمر الفت ۶۰-سمیه رشیدی



بجنبید و تعلل نکنید.

***

این هم برای تغییر روحیه بد نیست بعد از یک هفته:

http://khabaronline.ir/news-17626.aspx

***

عدد من رو ببینید در اون لیست!! قابل توجه دیوار و آ؛شته به خون!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت15:40توسط سميه رشيدي | |



بی حوصله که می شوم

کارهایم که عقب می افتند

راهها که تا خانه کش می آیند و هوا تاریکتر می شود

خسته که می شوم و پاهایم به زق زق می افتند

بیمار که می شوم و مثل همین چند روز گذشته تب می کنم

خواب آشفته که می بینم و از خواب می پرم

دلم که هوایی یک هوای خوب و دلپذیر آبان ماهی می شود

درست وقتی این اتفاقها می افتند

یاد تو می افتم...

***

چند روزی بیمار شده بودم. تب داشتم. تب دار تب ریز تبریزی!!

***

اگر این وبلاگ نبود این روزها هیچ نمی نوشتم. آنوقت حتما دق می کردم.

***

پرویز مشکاتیان...

***

یکی بیاد دست و پای منو ببنده ببردم آرایشگاه!!!

***

یکی هم بیاد ... نه نمی خواد. اون کار خودمه!

***

دیشب که زنگ زدم و هیچ کس گوشی را برنداشت سه بار خدا را شکر کردم. یکی نیست بگه آدم عاقل غیرعاقل! پس برای چی زنگ زدی؟؟ آدمیزاد ذات غریبی داره ها!! یه کاری رو انجام می ده تا انجام نشه!! پناه بر خدا...

***

دوست داشتین به سوال دوستمون کلاغ برفی که تو وبلاگش مطرح کرده جواب بدین. یه جورایی باعث می شه آدم یه جور دیگه به هویت و نام خودش در این فضا فکر کنه:

http://hamedbuz.blogfa.com/

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت20:3توسط سميه رشيدي | |