تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

تو را نگاه می کنم...

این مطلب فقط برای تغییر فضاست و هیچ ارزش دیگری ندارد!


فصل تابستان تمام شد. ماه رمضان تمام شد. روزهایی گذشت که دیگر هرگز بازنمی گردند. روزهایی که خاطره شان شاید فراموشمان شود. اما تقویمها گاه گاه یادآور خواهند بود که چنین روزهایی هم بودند. بادها و بارانهای این روزها که همه مان را غافلگیر کرده اند نیز به ما می گویند چشمها را بشویید. روزهای دیگری از راه می رسند. با رنگهایی دیگر. با بو هایی دیگر. دوست دارم باور کنم این تغییر فصل را.


برق نگین انگشتری کیست

که این روزها و شبها

آرامش آبی ابرها را بر پهنه ی آسمان

برهم زده است؟


+نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت12:41توسط سميه رشيدي | |



(شب احیا. نمای داخلی منزل ما. واقع در محله‌ی ما.)

هیچوقت آدم حسابی نشدم و نمی‌شم بعد از این! همیشه این شبای احیا که از راه می‌رسن، یادم می‌افته چند وقته دلم می‌خواد شعر سهراب بخونم، آیدا در آینه‌ی احمد شاملو هوس می‌کنم، دلم تمبر هندی! می‌خواد، آی خربزه می‌چسبه! آهان! یادم نره که مانچی هم خیلی می‌چسبه. یعنی آدم رو می‌سوزونه، آی می‌سوزونه باید دو سه شیشه آب روش بخوری تا خاموش بشی. این خودش باعث می‌شه دو ساعت بیدار بمونی و عوارض بعد از آب خوردن رو تحمل کنی. بعدش هم که معده جواب نمی‌ده و می‌سوزه و باید دو ساعت دیگه هم بیدار بمونی. اینجوری به خودت کلک زدی و‌ تا سحر بیدار موندی. بله این وسطها هم تسبیح به دست، مهری به پیشانی می‌گذاری و الهی العفوی می‌گی و از خدا می‌خوای گناهای کوچیک و بزرگتو بیامرزه. در اثر خوردن همان مانچی که عرض شد، داغ کردم و از گوشهام آتیش بیرون می‌زنه. بهترین کار در این مواقع قرار گرفتن در جریان هوای تازه‌اس. حماقت می‌کنم و پنجره رو باز می‌کنم. میام می‌شینم سر بساط سهراب و احمد (شاملو) و تمبر هندی و آب و قرآن و مفاتیح و الهی العفو و یارب یارب خودم. تو حال و هوای خودم هستم و دارم دریای اردوان کامکار هم زمینه‌ی کارام گوش می‌کنم که می‌شنوم بعله! مثله اینکه تیم ملی تو کوچه‌مون بازی تدارکاتی داره! مسجد محله که از اون طرف داره وِر وِر با ترانه‌ی گوگوش نمی‌دونم یا کی نوحه می‌خونه. طرف صداش رو کشیده سرش و هی داد می‌زنه. من یاد ارمیا می‌افتم و اون پیاز و اشک درآوردن و ... (این قسمت رو یاسر برادر بهتر از همه می فهمه!) آهان مسجد رو می‌گفتم و تیم ملی‌ رو! خواننده‌ی مسجد رفته سراغ دعا و داره می‌خونه: یا وجیه عندال.... کرنر! کرنر! هوووووو! الاغ گفتم کرنره! نه به جون مادرم کرنر نشد. یکی از اون ور می‌گه: نه! کلنل نِیی!!(نمی‌دونستم تو محله‌مون هندی هم ساکنه!)... اشفع لنا عندالله... فیوز می‌پرونم در حد باشگاه‌ها! همون موقع یه بچه‌ی صدا بوقی از ته کوچه می‌خونه: من آمده‌ام... مـــــــــــــــــــن آمده‌ام!! بقیه هم دم می‌گیرن. اون‌ورم مسجد همه دم گرفتن: یاربی یاربی... حالا دیگه دارن با همون صداهای معمول که سعی می‌کنم بهش بی‌توجه باشم فوتبال بازی می‌کنن که یکی داد می‌زنه: پدر.... زنگو برا چی می‌زنی؟! بچه‌ها از خنده ریسه می‌رن می‌دون در سطح کوچه و پاهاشون رو کف کوچه می‌کوبن و می‌رن... یـــــــــــــــــــا رب!

به خودم، به خدای خودم می‌گم: خداجون! قربون اون ذاتت! قربون اون بزرگی‌ات! قربون اون جلالت! قربون اون جبروتت! قربون اون جمالت! قربون علی‌ات! ای خدا! ینی ننه بابای این فلان فلان شده‌ها که الان گرفتن نشستن واسه بخشش گناهاشون دعا می‌خونن رو می‌بخشی؟ می‌بخشی که این ...ها رو ول کردن تو کوچه و اومدن یه جا مثلا با تو خلوت کنن؟ پس خلوت بقیه چی؟ خدا ینی اینا رو می‌بخشی؟! با خودم می‌گم: من که از حقم نمی‌گذرم.

بعد تو این محله و همین حوالی می‌تونی چیزایی ببینی که حتی کوتریموکسازول و یدوکینول و هیوسین، شیت شیت هم نمی‌تونن این حالت تهوع و ... رو رفع کنن. مثلا ساعت نزدیک چهاره. مردم به این نتیجه رسیدن که زاری و ناله برای بخشش گناهان بسه بریم سحری بخوریم. دارن برمی‌گردن:

-         زری! اون چی بود خانوم... پوشیده بود؟ مگه اومده عروسی؟؟!

-         آره انگار دارن سند می‌دن. حاج‌آقا ... گفته مدارک ببریم!

-         (صدای خنده) آره منم از اون خربوزه ها خریدم. چه بوی بدی می‌دادن!

-         فردا صب بریم پیاده روی؟ حاج‌آقا ... هم می‌یاد.

-         هرهر.... کرکر....

ای زهر مار به حلق شما...

بعد باز به خدای خودم می‌گم: خدای مهربونم! خدای بزرگم! ای عزیز! ای جبار! ای منتقم! تو واقعا حالت به هم نمی‌خوره از ما بنده‌هات؟ از ما که حتی گریه و زاری و ناله هنوز از جونمون درنیومده می‌یایم دو دستی می‌چسبیم به روال سابق زندگی‌مون؟ یعنی تو انتظار نداری ما بعد از اینکه از مراسم احیا اومدیم بیرون یه ذره، یه ذره فرق کرده باشیم؟! قربون اون خدایی‌ات برم! اگه قرار بود تو هم مثه من و امثال من فکر کنی که دیگه...

قربونت برم خداجون که بزرگی‌ات سر آدم رو فرود می‌آره...


***

می خواستم بعد از سومین شب احیا این مطلب رو بنویسم، دیدم جفا می شه. شاید یکی دلش خواست برای آخرین شب قدر بیاد محله ی ما!!! گفتم زودتر بذارم تا به کسی ظلم نشه! کسانی که تمایل دارن تشریف بیارن بگن کروکی خدمتشون تقدیم بشه!!

پی نوشت برای خودم:

فک کن کسی بخواد............!

پی نوشت برای یاسر:

حالا معصوم که نیستم یه غلط املایی هم داشتم داداش! میومدی غیرخصوصی می ذاشتی ماهم پز می دادیم به داداش مهندس دامادمون. [گل]


+نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت12:31توسط سميه رشيدي | |



مثلا دارم زندگی می کنم. مثلا دارم ادعا می کنم که دارم زندگی می‌کنم. تازه این وسطا که ادعای زندگیم همیشگیه، این روزها دارم ادعا می‌کنم که روزه هم می‌گیرم. فقط به خاطر خدا! به خودم می‌گم تو رو به علی قسم بی‌خیال این برای خدا روزه گرفتن شو. این چه حرکاتیه؟ مثلا روزه‌ای اونم برای خدا. از ساعت 4 که می‌رسی خونه داری هی غر می‌زنی که من تشنه‌ام. تازه ایده هم می‌دی که: کاش اجازه می‌دادن مثلا تا 3 لیوان در طول روز آب بخوری! یا مثلا ده دیقه که مونه اذان بشه بشینی سر سفره و یه ذره دعا بخونی و بعد هی بگی چرا اذان نمی‌شه! بابا دهنمون.... اون سه نقطه حرف بدی نبود! منظور این بود که دهنمون خشک شده از بس تشنه‌ایم! خدا چرا ما مثلا تو خراسون نیستیم( منظورم استان خراسونه) که زودتر از همه‌جا اذان می‌شه! خدا بسه دیگه! این چرا امروز ربناش رو با ناز می‌خونه! بابا اذان بده دیگه! خب بنده‌ی خر خدا! این چه روزه گرفتنیه؟! تازه ادعاشم می‌شه... همین ادعاها کشته!

***

مثلا دارم زندگی می‌کنم. شدم یه پا عقده و مشکل فروخورده‌ی عاطفی و روحی! مثلا از صب هزار بار رفتم تو این باکس موبایلم و اون آخرین اس ام اسی که اومده رو خوندم که چیه؟! هیچی یه دوستی که حالا خیلی هم دوستی خاصی با هم نداریم و خیلی آدم خاصی برای من نیست، برای من نوشته آره خوبم عزیزم! اونوقت هربار بعد از اینکه اینو خوندم و دلم غنج رفت، به خودم می‌گم بار آخره! اما نیم ساعت دیگه مچ خودمو می‌گیرم که دارم می‌رم تو این باکس موبایلم و اون آخرین... تازه این آخر عقده‌های فروخورده نیست که! نشستم و موبایلم و چسبوندم بیخ گوشم (یعنی گذاشتمش رو میزم!) دارم کارامو می‌کنم. اسپیکرم هم روشنه. یه دفعه صدای نویز انداختن موبایل رو اسپیکرم شنیده می‌شه. گل از گلم می‌شکفه که: آخ جون! یکی یا داره بهم اس ام اس می‌ده یا بهم زنگ می‌زنه که ازم سوال نداشته باشه یا کاری نداشته باشه و فقط دلش برام تنگ شده باشه! نویز که تموم می‌شه می‌بینم خبری نیست. می‌فهمم پارازیت بوده!

مثلا دارم زندگی می‌کنم. هرکی می‌گه فلان کارو دارم می‌گم آره. من انجامش می‌دم. حالا نه برای خدا و پیغمبر و دین و ایمون و آخر و عاقبتا! نه! برا پول! که انجامش بدم و پولش رو بگیرم و یه خاکی تو سرش کنم مثه بقیه پولام. بعد که کارو تحویل می‌گیرم، به فکر می‌افتم که از کی می‌تونم کمک بگیرم تا اون کار انجام بشه. آخرشم مجبور می‌شم اون شندرغازی که از طرف می‌گیرمو به دو قسمت مساوی تقسیم کنم و بدم به رفیقی که در لحظات سخت به کمک اومده! حالا انگار نه انگار که خودم من تاحالا چند بار عین سگ پاسوخته واسه کارای اون تا کجاها رفتم و چیکارا کردم.

***

مثلا دارم زندگی می‌کنم. مثلا یه وقتایی درگیر احساسات فرویدی و نیهیلستی و اومانیستی و هدایتی و .. هم می‌شم و می‌گم از زندگی خسته شدم! آخه کی از زندگی اینجوری خسته می‌شه؟! سراسر شادی و شعف. سراسر شور و نشاط. سراسر غوغا و شلوغی و عدم بیکاری. سراسر محبت و عشق. سراسر... این پاراگرافو نمی‌تونم تمومش کنم. اونم فقط به خاطر «یه کلمه» که تو این پاراگراف نمی‌دونم از کجا خودش رو انداخته وسط واژه‌ها که بفهمم دری وری گفتنم حدی داره. بس کنم. برم یه گوشه بشینم و صبر پیش گیرم...


بعد التحریر:

این سه پاراگراف به هم ربط دارن! ربط اساسی. همه شون یه مشت چرندیاته. خودتونو خسته نکنید!

بعدالتحریر 2:

این یه اس ام اس بود که سارا برام فرستاده بودش. این رو هم نزدیک بیست هزار بار خوندم:

چه خاک بر سر شده ام من این روزها که هی نگرانم از دست بدهم آدمهایی را که توی دلشان جایی ندارم...

بعدالتحریر 3:

دیدم خیلی نامردیه این متنه دری وری من رو بخونید و هیچ چیز دستتون رو نگیره. این جمله هدیه به چشمان خسته ی شما:

کاری نکنید، که خداوند، دردهای کوچکتان را با دردهای بزرگتری، از خاطرتان ببرد...

+نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت18:57توسط سميه رشيدي | |




 

هرم گرمای تابستان و خشکیدگی لبهای این روزها...

از آب حتی می توانم بگذرم

اما از تو...

***

هراس نبودنـ...

هراس بودنـ...

زندگی سراسر هراس است:

هراس نبودن تو

هراس بودن من...

***

یادتان باشد

شبی فرزندانتان را با این قصه خواب کنید:

که دختری عاشـ...

نه!

اصلا فراموشش کنید!

 

شهریور88

+نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت23:7توسط سميه رشيدي | |



 

ینی زندگی همینه. تصور کن سحر با زور و زنگ و دبنگ این موبایل بی صاحب که ول کنم نیست و هر 9 دیقه یه بار، درست هر 9 دیقه یه بار! زنگ اعصاب خوردکنش رو فرو می کنه تو سر تو که: هی پاشو! دیر شد! از جات بپری انگار که آقات بالا سرت وایساده باشه! انگار مامان هم خواب مونده باشه... بعد پاشی یادت بیاد انگار همین چند دیقه پیشم بیدار شده بودی اما نفهمی برای چی. بعد هی دست بکشی به صورتت که مطمئن بشی بیداری. پاهات رو زمین باشه اما سرت سنگین باشه. بری آشپزخونه. سماور... نون.. لیوان... مامان... بعد بری یه گوشه ولو شی و همه ی این خوابایی که تو چشمات جمع شدن رو ربط بدی به حموم رفتن و دری وری بگی به هرچی حموم و آب گرم و شامپوه و بعد هی چشماتو باز کنی ببینی مامان می ره اینور... می ره اونور... بعد باز دوباره چشماتو ببندی... بعد یه دفعه پاشی بی که بفهمی چرا بری رادیو بیاری... رادیویی که انقدر وقته باهاش کار نکردی یادت رفته. 5 دیقه بزنی تو سرش تا یه جایی رو بگیره. که ندونی کجا برنامه سحر داره. که آخرش پیام رو بگیری که یکی داره با سوز دو بیتی های باباطاهر می خونه و تو هی با خودت زمزمه اش کنی و سحریت رو بخوری و بخندی با مامان و بعد که دیگه 5 دیقه مونده به سحر پاشی و یه دفه یاد یه چیزی/ یه چیزای عین فیلم بیاد جلو چشمت. که یادت بیاد اولین بار که قرار بود تو بیای دانشکده من بهت گفتم پس زیارتتون می کنیم.. گفتی آره زیارت نامه یادت نره... بعد با صدای آروم برای مامان این خاطره رو تعریف کنی و مامان فقط یه لبخند بزنه و بره دنبال بقیه کاراش و تو بمونی هاج و واج و مات... بین صدای دعای سحر رادیو پیام و دانشکده ادبیات و 22 مهر و زیارت نامه و بری تا آخر اون روز و با صدایی که این بار فقط خودت می شنویش بگی اون روز اولین بار بود که می دیدمش. که یادت بیاد الان خیلی وقته که دیگه خاطره ای ایجاد نشده. که خیلی وقته از یکی خبر نداری... که خیلی دلت... بعد تمام خوابت بپره. بری رادیو رو خاموش کنی و یه گوشه پرتش کنی و بیای بشینی بنویسی که امروز چه سحری بود و چه فرخنده.. . که یادت بیاد زندگی همینه که تو تو دستش عین یه عروسکی که هروقت بخواد تو رو مـــــــــــــــــــــــــــی بره جاهایی که فکرش رو نمی کنی. و هی به خودت بگی امروز عجب سحری بود که چقدر فرق داشت با هر روز... که دلت بخواد هرروز همینجوری تکرار شه که تکرار شه که تکرار... اما ته دلت بدونی امروز فقط فقط امروز اینطوری بود.

یعنی زندگی همینه. این همه بالا و پایین. این همه دل لرزه. این همه ناخوشی و غم. این همه لبخند... لبخند لطفا...

***

آن روز،

زیر آسمانی که سقفش از شعر بود

و من بودم

و تو ...

آن شب

که آسمان ستاره می‌پاشید بر خیابان‌هایی که من

هیچ نمی‌شناختمشان

و نام هر کوچه‌ی آنها

نام پرنده‌ای بود

از آن پرنده‌ها که من هیچ نمی‌شناختمشان...

آن غروب که ندایی آسمان دربرم می‌گرفت و من

-مبهوت-

میان زمین و تو و آسمان و ستاره‌ها

دستانم را بلند می‌کردم...

آن شب

آن شب ستاره‌باران

خدایم را

لبخند زنان

در میان کلمات شعر تو

‌یافتم

و دستانم گرم ‌شد از لذت حضوری که

هیچ نمی‌شناختمش

 یک سال پیش در چنین روزی...

(هرکی یادش اومد جایزه داره! جایزه راستی راستی!)

+نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت5:48توسط سميه رشيدي | |



نکته‌ای که گذشت، یکی از دغدغه‌های این روزها بود. اما در همان راستا سوال دیگری نیز در ذهن من هست. اینکه چرا ما به دنبال بهانه هستیم تا به دین نزدیک شویم؟ و سپس وقتی بهانه‌ای برای این امر یافتیم، چرا در آن عمیق نمی‌شویم؟ چه چیز ما را از دین دور می‌کند؟ بسیار دیده و شنیده‌ایم که پزشکانی از بلاد غربی و شرقی که به دین اعتقادی ندارند، بعد از آشنایی با مشخصات بدن انسان‌ها و حیوان‌ها، پی می‌برند چنین ساخته‌ای فراتر از حد و حدود عقل انسان است و عاملی بزرگتر و برتر آن را ایجاد کرده است. گاه‌گدار هم می‌شنویم عده‌ای از اهل علم بر اثر همین دانش‌اندوزی‌ها به سمت دین گرایش یافته‌اند و به وجود خالق بزرگ ایمان آورده‌اند. سوالی برای من هست. اینکه وقتی ما در کشوری اسلامی و از خانواده‌ای اسلامی هستیم، چرا با وجود آنکه خودمان اذعان داریم روزه امری دوست داشتنی، مفید، دارای منطق و دلیل و ... است، آن را به بهانه انجام می‌دهیم؟ چرا به شکل‌های مختلف می‌گردیم تا فقط بهانه‌ای بیابیم تا روزه را به آن بهانه وصل کنیم نه به اصل دین؟ جواب سوال را خودمان خوب می‌دانیم. چون ما از هرچه زیر پرچم دین برود می‌گریزیم. چرا؟ چون از ابتدا دین برای ما یک ابزار معرفی شده است. ابزاری که سخت‌گیری و مرز و حد و حدود و آتش جهنم و شیر و غلمان و ... از خصوصیات اصلی آن است. تمام این افکار به این دلیل است که دین، به شکلی نادرست و بد به ما معرفی شده است. همین است که این روزها ما از دین می‌گریزیم. دین را غل و زنجیر می‌بینیم. دین برای ما امری دوست‌داشتنی و مطلوب نیست. و نکته‌ای دیگر: به نظرم گرایش به دین اسلام در ذات ما فرزندانی که در ایران هستیم، وجود دارد. به دلیل عادت. تأکید من بر دین اسلام است. چرا هیچ‌یک از دوستان من و هزاران دوست دیگرم که با بهانه به دین اسلام نزدیک شده‌اند، اعمال ادیان دیگر را مطلوب نمی‌بینند و از آن الگو نمی‌‌گیرند؟ چرا مثلا پیش کسی نمی‌روند تا مانند مسیحیان اعتراف کنند؟ چرا مانند یهودیان نیایش نمی‌کنند؟ و ... . درست است که به دلیل محیط ایران که اکثریت مردم آن دینشان اسلام است، به ناچار تحت تاثیر این محیط رفتار خواهیم کرد، اما به نظر من این تنها دلیل نیست. شاید اینها ادعاهای بزرگی باشند. شاید تمام این حرفها که من گفتم نظرات نادرستی باشند و ناشی از حب و بغض من. شاید کسانی تمام این حرفها را رد کنند. اما این فکرها و این حرفها این روزها تمام ذهن من را به خود مشغول کرده. دین‌گریزی و دین‌زدگی. مفاهیمی که ما به آن متهم هستیم...


***در ارتباط با رفتن استادم دکتر شفیعی کدکنی از ایران مطلب زیر از استادم دکتر محمدرضا ترکی را بخوانید. زیارت دستخط استاد هم هست...http://mr-torki.blogfa.com/post-379.aspx

+نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت17:46توسط سميه رشيدي | |




با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت

با هرچه رود راه تو را می توان سرود

بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را

با دستهای روشن تو می توان گشود...

(محمدرضا عبدالملکیان) **با سپاس از جناب وحیدی برای رفع این اشکال فاحش!


دلم برای آن انگشتر کبود رنگ تنگ شده...همان که عقیقی کبود و مستطیل است که شریفه ی «بسم الله الرحمن الرحیم» برآن حک شده.... که همسایه ی نیم گنبدی است در اسارت باریکه ای از نقره...


***

همچنان پست قبلی را بخوانید. این نوشته جرقه ای بود که ... .

***

در مورد پست قبل این جمله را هم بخوانید:

فرانسيس بيكن مي گويد: «اطلاع ساده و سطحي از فلسفه، شخص را به انكار وجود خالق سوق مي دهد، ولي اطلاع وسيع و عميق از فلسفه شخص را متدين و خداشناس مي نمايد».

+نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت19:36توسط سميه رشيدي | |



دین‌گریزی و دین‌زدگی فرزندان (1)


شاید به سادگی بتوان گفت «بیشتر» خانواده‌های امروزی در ایران، با این مشکل روبه‌رو شده، یا خواهند شد: دین‌گریزی و دین‌زدگی فرزند یا فرزندان. دو تعبیر «دین‌گریزی و دین‌زدگی» این روزها هم بسیار به گوشمان می‌خورند و هم بسیار آنها را باور کرده‌ایم. دلیل آن یا به عبارت بهتر، دلایل آن، بیشتر و عمیق‌تر از آن است که منِ نوعیِ بی‌خبر از علم جامعه‌شناسی و روانشناسی و ... بتوانم درباره آن حرف بزنم. اما بهانه‌ی اینکه ذهنم باز به سمت این دو تعبیر کشیده شد، همین ماه رمضان است. در این 7 روزی که از ماه رمضان گذشت، بیشتر از پیش پی بردم که آگاهی، دانش و سواد پدر و مادرها چقدر و چقدر لازم است و خائنانه، بی آگاهی، فرزندی را به این دنیا آوردن چه گناه کبیره‌ای است که متاسفانه یکی از مغفول‌ترین امور در نزد ماست. اگر این سه عامل در پدرها و مادرهای ما بود، شاید حالا کسی ما را به آن دو تعبیر متهم نمی‌کرد. اگر پدرها و مادرها می‌دانستند اجبار و زور غلط‌ترین راه‌های فهماندن چیزی به انسانهاست، اگر می‌دانستند انسان را از هرچه منع کنی برایش جذاب‌تر می‌شود، اگر می‌دانستند هرچه را با زور به کسی تحمیل کنی از آن پس خواهد کشید، اگر سعی نمی‌کردند در برخی موارد انتقام کودکی‌های سخت خود را از فرزندان بگیرند و هزار اگر دیگر، حالا کسی ما فرزندان را به دین‌گریزی و دین‌زدگی متهم نمی‌کرد.

با دوستی صحبت می‌کردم. این دوست خانواده‌ای به شدت مذهبی و متعلق به یکی از ارگان‌های دولتی دارد. از قضا این دوست راهش 180 درجه از خانواده‌اش دور است. تا آنجا که حتی در برخی موارد متهم به بی‌بند و باری هم می‌شود. این دوست کمی، فقط کمی، ادعای روشنفکری دارد. نماز نمی‌خواند و مدعی است که به دین اعتقادی ندارد. اما این دوست هرسال روزه می‌گیرد. دلیل و برهان او این است: «در روزه نوعی روح مازوخیستی هست که از آن لذت می‌برم.»

دوست دیگری دارم که او به معنای واقعی کلمه خود را دین‌زده می‌داند. کسی که پیش از این خوب نماز می‌خواند. قرآن خواندنش ترک نمی‌شد. برای نمازها به مسجد می‌رفت و ... . اما بنا به د لایلی این کارها را ترک کرد. این دوست هر سال روزه می‌گیرد. معتقد است روزه برای سلامتی مفید است. در کتب پزشکی خوانده که روزه موجب ایجاد تعادل در بدن می‌شود، بافت‌های چربی زائد را تا حدی از بین می‌برد، به عملکرد معده کمک می‌کند و ... .

این دو دوست من نماینده‌های کوچکی از انبوه این افراد است که اطرافم می‌بینم. افرادی که مدعی و متهم به دین‌گریزی و دین‌زدگی هستند، اما روزه می‌گیرند.

این چند روز به این مسئله عمیق فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که روح روزه‌داری، بدون در نظر گرفتن جنبه‌ی مذهبی آن، روح دوست‌داشتنی و مطلوبی است. از این رو که در کودکی ما ماه رمضان همراه با کلی چیزهای دوست داشتنی بوده است. حس و حال و هوا و بوی ماه رمضان که فقط سالی یکبار ایجاد می‌شود را که کنار بگذاریم، بیدار شدن در سحر همراه با شنیدن صدای ملایم نیایش و دعا که ناخودآگاه احساس آرامشی به انسان می‌دهد، تلاش برای نخوردن و نیاشامیدن و تقویت روحیه، تلاش برای کنترل رفتار و کردار در طول روز، درک لحظه‌ی افطار و گشایش روزه همراه با ربنای شجریان و اذان موذن‌زاده، صرف غذاهای خوشمزه بعد از یک روز تحمل و صبر و ... همه خاطرات شیرین و دوست‌داشتنی هستند که از کودکی در ذهن هریک از ما مانده است و هنوز دلمان می‌خواهد همان فضا ایجاد شود. همان حس و حال باشد. حتی سالی یکبار. من به این معتقدم که حس ما نسبت به مفاهیم و موضوعات ارتباط 99 درصدی به خاطره و پیشینه‌ی ذهنی ما به آن موضوع در دوران کودکی دارد. وقتی خاطره‌ی ماه رمضان برای ما مطلوب است، مفهوم ماه رمضان هم تا حدی مطلوب می‌شود و شاید همین دلیل آن است که حتی کسانی که دین‌گریز و دین‌زده هستند، در ماه رمضان، با بهانه‌های مختلف از جمله آن دو نمونه که ذکر شد، به سمت روزه‌داری گرایش دارند و از نظر من نام آن تنها همین است: بهانه.

اگر پدرها و مادرها کمی آگاهی و دانش داشتند به سادگی می‌توانستند با کمی تفکر، فرزندان را در راه دین رشد دهند و حالا خجالت نکشند!! که فرزندانشان دین‌گریز و دین‌زده هستند. به نظر من خجالت اصلی برای اینها است. اما این حرفها را نمی‌توان به پدرها و مادرها گفت. چون در آن صورت علاوه بر دین‌گریزی و دین‌زدگی، به بی‌ادبی و وقاحت و حق‌ ناشناسی نیز متهم خواهیم شد. پدرها و مادرها به عنوان هسته‌ی اصلی و اولیه‌ی رشد و تربیت فرزندان و سپس جامعه در ابعاد وسیع‌تر که صحبت از آن به هیچ عنوان در این مقال نگنجد. فقط کاش بدانند ما ذات دین‌گریزی و دین‌زدگی را با خود به این دنیا نیاوردیم. همین دنیا و آدمهایش، با پرورش و تربیت نادرستشان فرزندان را اینگونه بار آوردند. اما ذات و سرشت فرزندان در همین ماه مبارک قابل دیدن است. کسانی که ادعای عدم گرایش به دین دارند اما روزه را دوست دارند. در حالی که روزه نیز یکی از ابعاد دین ما است... .

ادامه دارد...

+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت14:6توسط سميه رشيدي | |




از حدود دو ساعت پیش دچار حالت سرخوشی عجیبی شده‌ام. حالتی که در این سه روز ماه رمضان بی سابقه بود!!!
***
حدود دو ساعت پیش رفتم آشپزخانه تا به مادر محترم در امر خطیر شست‌وشو و پخت و پز کمک کنم. کارها رو انجام می‌دادم و می‌شستم و جو گیر شده بودم اساسی. آب آشپزخانه ما هم خنک. یکی از کارهایی که به شدت عاشقشم!! اینه که سرم رو بگیرم زیر شیر آب خنک ظرفشویی و با مشت از آن آب بخورم.
***
حدود نیم ساعت پیش که داشتم دنبال علت سرخوشی بی سابقه‌ام می‌گشتم، احساس کردم ظاهرا (تأکید می‌کنم: ظاهرا) من در همان حالات جو گیری کاری که عاشقش هستم را انجام داده‌ام و آبی خنک... بله!

***

حالا مطمئن نیستم. نچ نچ نکنید و پشت دست خودتون هم نزنید. شاید این اتفاق افتاده باشه. شاید هم اصلا من تصور کردم. من زیاد تصور می کنم کلا. مثلا ممکنه یکبار تصور کنم رفتم جایی که خیلی دوست دارم. یا کسی رو دیدم که خیلی دوست دارم. یا دارم با کسی که ازش متنفرم دعوا می کنم!! اینها همه اش تصوره ها!! حقیقت نیست که!! یا... اما امیدوارم این سرخوشی بی سابقه‌ی امروز من هم اثر همان تصور و توهم باشه. خدا ببخشه...


بعد التحریر:
اینکه اینها رو نوشتم هیچ دلیل نداشت جز اینکه دلم تنگ شده بود برای نوشتن. دنبال بهانه بودم. همین.

راستی! نوشته جدید دوست من در آغشته به خون را بخوانید. (نمی دونم چرا نمی شه لینک افزود!! خودتون از پیوندها پیدا کنید و بخوانید. لطفا)

+نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت19:51توسط سميه رشيدي | |