|
1) دو روز پیش نزدیکهای ظهر زنگ خانه به صدا در آمد: پستچی! خانم سمیه رشیدی؟ نامه سفارشی دارید. تشریف بیارید تحویل بگیرید... با هول و شتاب خودم را به در رساندم و امضایی یادگاری بر دفتر پستچی نگاشتم و پاکتی زرد رنگ را تحویل گرفتم. در خانه را که بستم دیدم ای عجب! در پاکت بازه!! البته خیلی تعجب نکردم چون قبلا هم با این مسئله برخورد داشتیم وقتی مجله ای از خارج از ایران برای برادر محترم آمده بود و به شکل وحشیانه ای (شرمنده) پاکت پلاستیکی آن دریده شده بود. به همین دلیل زیاد تعجب نکردم و نامه را بیرون آوردم. متاسفانه این روزها امکان اسکن اصل نامه نیست. بالای نامه نوشته شده بود: جناب آقای سمیه رشیدی با سلام احتراما به استحضار می رساند... صدای سوتی در گوشهایم شنیده می شد که... نامه را به گوشه ای پرت کردم و دیگر سراغش نرفتم... انگار به صورت ثابت و defult همه ی گیرنده های نامه های اداری مردها هستند... این دیگر در بخش دردسرهای دختران نمی گنجد. عنوانی گویاتر لازم است که ... از آن می گذرم. 2) این خاطره از دوستی است. از زبان او بخوانید: چند وقت پیش با فردی آشنا شدم و تصمیم گرفتیم درباره امر خطیر ازدواج صحبت کنیم. حدود یک ماه از طریق ایمیل با خصوصیات هم آشنا شدیم و بعد از آن تصمیم گرفتیم ملاقات حضوری داشته باشیم. حدود یک ساعت با هم صحبت کردیم و زمان جدا شدن قرار ملاقات بعدی را برای دو روز بعد هماهنگ کردیم. بعد از خداحافظی متوجه شدم دو روز دیگر برنامه ای دارم و نمی توانم او را ببینم. به همین دلیل اس ام اسی برایش فرستادم که قرارمان باشد برای 3 روز دیگر. در جواب نوشت: ok. farda hamahang mikonim... mibusamet... دوست می گفت من هاج و واج موندم و وقتی دلیل دلیل این حرف را پرسیدم گفت ما دوستانی هستیم که می توانیم با هم راحت باشیم........ من و دوستم درباره ی این موضوع خیلی فکر کردیم. اینکه چرا بعضی اینگونه اند. چرا اصلا حد و حدود برایشان معنی ندارد. اینکه آیا این در دایره ی بی بند و باری قرار دارد؟ آیا این ارتباط به رفتار دوست من دارد؟ (دوست من دختری چادری و متین و متشخص است. من با شناختی که از او دارم این مورد را رد می کنم) مشکل این افراد چیست؟ اصلا این افراد واقعا به دنبال چه هستند؟ بوسه؟؟؟؟! پس چرا حرف ازدواج مطرح می شود؟ برای جلوه ی مجاز دادن به این کارها؟؟؟ هزار سوال هست. ولی بی پاسخ...
دیشب... در خوابی آشفته... استادم قیصر امین پور را یافتم... به عمد تغییر چهره داده بود... گفت می خواهم شناخته نشوم... مغازه ای گرفته بود در جایی پرت... گفت می خواهم نان بفروشم... پرسید تو چطور مرا پیدا کردی؟.. گفتم.. استاد! من بوی شما رو حس می کنم... استادم نگاه عمیقی به من انداخت... استادم نان می فروخت... استادم جوان شده بود... از خواب پریدم... چقدر دلم برایش تنگ شده... *** این شعر تاریخ مصرفش گذشته اما چون دوستش دارم می نویسم. مربوط به روز نیمه شعبان است. البته بی ارتباط با آن روز بزرگ: صدایت درست ساعت 10.57 دقیقه رویید از گلدسته ی پیام * من درست ساعت 10.57 دقیقه ویران شدم... * آن روز جمعه بود آه...
داستانی کوتاه بخوانید درباره عشق. شاید این تجربه ی هریک از ما باشد. در زمانهایی دور... خیلی دور...
هرچه بود گذشت. اما داشتم به این فکر می کردم که چقدر شبیه مردم بودن سخته. هی این روزها به خودم می گم آخه چرا؟ جواب که نداره این سوال. خب حتما باید همینجوری باشه دیگه. یه عروسی خواستیم بریم. برای اولین بار به عنوان خواهر شوهر تصمیم گرفتیم مثل مردم عادی (البته مثل بانوان عادی) به خودمون برسیم و بریم عروسی برادر. نه مثل همیشه که عادی و ساده راهمون رو می کشیدیم و می رفتیم و ناچار هم باید یه گوشه کز می کردیم و از شیرینی و شام عروسی میل می کردیم و بعد هم می آمدیم خانه و راحت می خوابیدیم. چقدر هزینه!! یعنی چی؟ میک آپ ۴۰ هزار تومن با مژه ۴۵ هزار تومن!!!!!!! شینیون!! ۲۰ هزار تومن!! خدایا این هـــــــــمه پول واقعا؟؟!! حالا من که اینقدر هزینه نکردم اما انگار نتیجه داد. هرکی ما رو به عنوان خواهر داماد دید ازمون تا می تونست تمجید کرد و تعریف کرد که واااااااای موهات چقدر فوق العاده اس. موهای خودته یا پروتزه؟ (من هم با شنیدن واژه پروتز فقط یاد دندانپزشکی می افتادم و دلم می لرزید. می دونید که قضایای من رو با دندانپزشکی و باقی قضایا؟!!) یا اینکه چقدر رنگ لباست قشنگه. کجا دادی برات دوختن؟ چقدر آرایشت جالبه!! کدوم آرایشگاه رفتی؟ چاق شدی... لاغر شدی.... اوووووووووه!! یه عالمه اظهار نظر. خوب من هم مجبور بودم بشنوم. اما سخت بود واقعا. آنقدر که بعد از رسیدن به خونه درست ۲ ساعت با همون هیبت خواهر شوهری بیهوش شدم... . پ.ن: این مژه مصنوعی خیلی پدیده جالب و جذابیه ها. تازه فهمیدم! پ.ن ۲: خواهر شوهر انگار فرقی با خواهر نداره. من که هنوز خواهرم. فقط برادرام شدن ۳ تا!! پ.ن ۳: شبیه مردم عادی بودن سخت است. برای من که سخت بود و پر هزینه! پ.ن ۴: برای عروسی برادرم هم دوست داشتم دعوتت کنم چه برسه به عروسی خودم...
بسمالله الرحمن الرحیم یس(1) زندگی از میان انگشتانت سرک میکشد و مهربانی چون دو بال سفید از میان دو چشم روشنت بر اوج زندگی من گسترده میشود. * یس آیة زمینی من میشوی آن هنگام که هجای اول نامهایمان چون زوجی خوشبخت از دل تاریخ یس را فریاد میزنند؛ قلب حرفهای خدا را. * یس سرنوشت ربطی به تاریخ ندارد؟! عاشقان گمنام هم گاهی همان لیلی و مجنون میشوند با همان نامها با همان نامها. فریاد بلند تو میشوم آنجا که همچون همتای تاریخیام کنارت میایستم تا بمانی تا محکم بمانی تا همیشه بمانی و ماندنت بهانة ماندن من شود... یس خدا را دیگرگونه دوست دارم این روزها... فسبحن الّذی بیده ملکوتُ کل شیءٍ و الیه تُرجعون (83) آبان 1387. *** این شعر
مربوط به گذشته است. خیلی دور. خیلی... روزهایی که آرزویی بود و هوسی و امیدی. نه که این
روزها نباشد، اما... مرام دنیا این است که همیشه یکسان نباشد. پس غم نخوریم...
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|