تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...




گفتند: «بندگی چیست؟» گفت: «عمر در ناکامی گذاشتن»(نوشته بر دریا، شرح احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی، 224)


خدایا! تا امروز و همین لحظه که زیر سایه ی تو هستم شکرت می کنم که جزء بندگان خالصت هستم. چون عمرم در ناکامی گذشته است... چون تو خواسته ای بنده ای اینگونه را...


حسن ختام:

و گفت: اگر فردا در قیامت با من گویند: «چه آوردی؟» گویم: «سگی به من دادی در دنیا، من خود با او درمانده بودم تا در من و در بندگان تو نیفتد و نهادی پر نجاست به من داده بودی، من جمله عمر در پاک کردن او بودم.»(نوشته بر دریا، شرح احوالات شیخ ابوالحسن خرقانی، ص 228)



+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت22:24توسط سميه رشيدي | |







می خواهم شاد باشم و بمانم... شاد.






+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت15:44توسط سميه رشيدي | |




می خواستم شعری برای تو بگویم

دیدم نمی شود...*

دیگر مجالی برای از تو سرودن نیست.

زندگی و حوادث پی در پی و بی منطق آن چنانم در هم  فشرده است که ... خوب می دانم اینها برای آن است که شعری برای تو نگویم. پس از شعر می گذرم. به خواب پناه می برم. اما در خواب نیز حوادث پی در پی و بی منطق چنانم درهم می شکنند که ... خوب می دانم اینها برای آن است که رویای تو را هم حتی نداشته باشم.

پس برمی خیزم. دیگر نور خورشید چشمانم را نمی آزارد. دیگر گرمای هوا بی تابم نمی کند. دیگر میوه های رنگارنگ و آبدار تابستانی چشم و دلم را خیره نمی کنند. دیگر صدای به عمد سرد و بی حالت تو بر سر شوقم نمی آورد. دیگر آمدن فردا یا فرداها را انتظار نمی کشم. حتی آمدن دوشنبه را. هفته ها و سالها با دیروز چه فرقی دارند؟ دیگر ...

گفتن و نوشتن چه فایده ای دارد؟ حوادث پی در پی زندگی چنانم شکسته است که طاقت ایستادن ندارم. نه طاقت گفتن. نه طاقت شنیدن. اما با که می توان این دردها را حتی واگویه کرد؟ آه ... چاه...


***


آیه های یأس این روزها را بگذار به حساب تمام شبهایی که بی رویا گذرانده ام. بی یاد. بی خاطره. بی فریاد.

اما کسی چه می داند

شاید امروز نیز

روز مبادا باشد...*

***

* تمام ستاره ها یادآور استادم قیصر امین پور هستند.


+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت11:1توسط سميه رشيدي | |




مثل یک حباب

روی این سراب

آه! یا نه...

این حباب را چه کار با من شبیه هیچ؟

مثل یک بنای ایستاده در آستانه ی خراب

در کنار های های بال جغد شوم

بی امید عافیت

یا نه!

بی امید عاقبت

به سرنوشت شوم و چرک خویش

بر تمام اوج پست آن

بر تمام گوشه و کنار سست آن

تف روانه می کنم

تف به سمت آسمان...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت11:18توسط سميه رشيدي | |



 

همیشه معتقد بودم یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...

همون قضیه ی آب رفته و جوی بی بازگشت. 

بعضی حال و هواها وقتی رفتن دیگه رفتن...

کلی روزای خوب پیش بینی کرده بودم. خوندن کتابهایی که این چند وقت خریده بودم و با حوصله کنار هم در کتابخانه ای که دوستش دارم چیده بودم. شنیدن موسیقیهایی که این چند وقت به آرشیوم اضافه شدن. نوشتن مقاله و شعر و داستانهای جدید. انگار هرچیزی که به دستم می رسید رو برای یه روز راحت و آرام نگه می داشتم. اصلا تا همین چند وقت پیش جمله کلیشه ایم شده بود اینکه: باشه بعداْ... نمی دونم چرا اون روزها اونجور بودم و این روزها اینجور. انگار اصلا هم مهم نیست. اما باز هم اعتقادم قوی تر شد که یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...

***

۱. این حال من ربطی به سیاست ...

۲. شب از نیمه گذشته  است. دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند...

۳. شروع کردم مثنوی بخونم. شاید دست نوازش مولانا شفا بخش باشه. امیدوارم بمونه...

 

+نوشته شده در شنبه 1388/04/13ساعت2:15توسط سميه رشيدي | |




آلبوم جدید شادمهر عقیلی رو از دست ندید. صدا و موسیقی خوب با ترانه های دلچسب و گاه غمگین. شاید آدم رو تو یه عصر جمعه ی تابستون به اشک بنشونه. اما بد هم نیست. فکر می کنم ترانه زیر مربوط به همین آلبوم باشه. دلچسبه. مثل شربت آبلیموهای دست ساز مادرم در عصرهای دلتنگی این روزها... نوش جان!

عادت...

آغوشتُ به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منُ از این دلخوشیا، آرامشم، جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر می‌کشم

منُ تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منُ به آتیش می‌کشه

نوازش دستای تو عادته ترکم نمی‌شه

فقط تو آغوش خودم دغدغه‌هاتُ جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسُ جای من نیار

مُهر لباتُ رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من


+نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت21:32توسط سميه رشيدي | |



 

بی دلیل... یا نه! بی دلیل هم نیست. اصلا شاید اینطور بهتر باشد:

به یاد فردا که می شود درست ۲ ماه...

 

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...

 

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت13:24توسط سميه رشيدي | |






سکوت...




+نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت20:52توسط سميه رشيدي | |



...

***

تاریخ می گوید تابستان آغاز شده است. هرسال تابستان دیگرگونه بود و تیر فصل گرمی بود با میوه هایی تازه و گوارا. امسال حنظل را ماند...
***
همیشه نگران این بودم که چرا این چند وقت اینقدر از مرگ می نویسی؟ واقعا چرا؟
راستی! تو امروز شمع های چند سالگی ات را فوت نکرده باقی گذاشتی بر مزار پدرت؟
تولدت مبارک
...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01ساعت18:27توسط سميه رشيدي | |