تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...

من این روزها صحنه‌هایی دیده‌ام و چیزهایی شنیده‌ام که تاکنون در قاموس واژگان و دانستنی‌هایم نبود.

من دیروز خیابانی را دیدم که مردم از آن عبور می‌کردند ولی از دو طرف در محاصره نیروهای امنیتی بودند و آنها با باتوم و سپر مردم را مجبور به حرکت می‌کردند.

من دیروز دختری را دیدم که به خاطر شال سبز رنگش کتک خورد.

من دیروز پسری را دیدم که به خاطر لباس سبز رنگش کتک خورد.

من دیروز مادری را دیدم که بی‌آنکه فرزندش آنجا کتک خورده باشد از جوانان دیگر که کتک می‌خوردند حمایت می‌کرد.

من دیروز ماموری را دیدم که به آن مادر توهین می‌کرد.

من دیروز مردم شهرم را دیدم که همگی با آنکه دستهایشان از ترس می‌لرزید بر لبانشان ذکر الله اکبر بود و یا فاطمه زهرا.

من دیروز باخبر شدم موتور سواری به پدر یکی از عزیزانم زده و رفته است  عجیب آنکه آن موتور سوار نامش «یگان ویژه» بوده است.

من دیروز به خانواده‌ای فکر کردم که در خود شکست چون پدرشان بعد از دو روز در اغما بودن شهید شد چون موتور سواری...

غسل شهادت چگونه است؟

خدایا صبرت را برسان و ببار بر سرمان...

وای یاسر! پدرت... مادرت...

یأَ ايهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا کُونُوا قَوَّمِينَ بِالْقِسطِ شهَدَاءَ للَّهِ وَ لَوْ عَلی أَنفُسِکُمْ أَوِ الْواَلِدَينِ وَ الاَقْرَبِينَ إِن يکُنْ غَنِياًّ أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلی بهِمَا فَلا تَتَّبِعُوا الهَْوَی أَن تَعْدِلُوا وَ إِن تَلْوُا أَوْ تُعْرِضوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (نساء/ ۱۳۵(

ای کسانی که ايمان آورده ايد کاملا به عدالت به پا خیزیدد، برای خدا گواهی دهيد اگر چه (اين گواهی) به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديکان شما بوده باشد، چه اينکه اگر آنها غنی يا فقير باشند خداوند سزاوارتر است که از آنها حمايت کند، بنا بر اين از هوی و هوس پيروی نکنيد که از حق منحرف خواهيد شد، و اگر حق را تحريف کنيد و يا از اظهار آن اعراض نمائيد خداوند به آنچه انجام می دهيد آگاه است.

+نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت12:35توسط سميه رشيدي | |



غمهای این روزگار کم نیستند. گاه آدمی را آنچنان در بر خود می گیرند که درد نام دیگر آدمی می شود. این روزها که از هر طرف غمی و از هر سو اندوهی راه به دلم می جستند غمی دیگر بر جانم نشست که این انگار عمیقتر است. انگار جانکاه تر است. انگار درد بیشتری با خود دارد.
عزیز دل! تازه فهمیده ام پدرت از این دنیا رفته است... تازه به مادرت فکر کرده ام ... تازه به خواهرها و برادرت فکر کرده ام... اما هرچه کردم نشد که خودم را به جای تو بگذارم... می دانی که دلم برایت تنگ است اما حالا انگار هیچ طاقت دیدنت را ندارم... چه باید گفت؟ امروز که بازهم نام مستعارت را دیدم و نیایش به یادم آمد بغضی دوباره به سراغم آمد... نیایش... نام مهربانی است... آه پدرت! خدایش بیامرزاد... خداوند به تو صبر دهد فرزند بزرگ خانواده و حتما از این پس بزرگ خانواده!... خداوند تو را حفظ کند عزیز... صبر از خدا برایت می طلبم به زاری و ناله... آرامشی از سوی خدای مهربان ارزانی پدر بزرگوارت باد...

+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت13:29توسط سميه رشيدي | |



 

گاهی که احساس می کنی از هر طرف آماج تیرهای غیبی بلا و مصیبت و نا امیدی قرار گرفته ای و امید در دلت مرده است ناگهان از غیب دستی می رسد و نوازشی و آرامشی. این ابیات همان دست نوازشگر امروزند...

ای بسا مخلص که نالد در دعا

تا رود دود خلوصش بر سما

تا رود بالای این سقف برین

بوی مجمر از انین المذنبین

پس ملایک با خدا نالند زار

کای مجیب هر دعا وی مستجار

بنده ی مومن تضرع می کند

او نمی داند به جز تو مستند

تو عطا بیگانگان را می دهی

از تو دارد آرزو هر مشتهی

حق بفرماید که نز خواری اوست

عین تاخیر عطا یاری اوست

حاجت آوردش ز غفلت سوی من

آن کشیدش مو کشان در کوی من

گر بر آرم حاجتش او وا رود

هم در آن بازیچه مستغرق شود... (مثنوی معنوی)

 

+نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت9:49توسط سميه رشيدي | |














+نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت21:7توسط سميه رشيدي | |





این روزها نه غم صدایم را می توانم پنهان کنم و نه بی فروغی این چشمها را. دست من نیستند. دلم خیلی گرفته است. با دوستی درباره این احساس حرف می زدم. گفت اگر روز دوشنبه در تجمع انقلاب تا آزادی بودی الان این حال را نداشتی و امیدوار می شدی و می فهمیدی جمع یعنی چه و ... .

یاد روز سه شنبه خودم افتادم. از محل کار خارج شدم. به اجبار. چون زودتر از معمول تعطیل شد. وارد خیابان شدم و ماشینها را دیدم که در ترافیکی عظیم به سمت ونک صف کشیده اند. راهها بسته بود. انقلاب بسته بود. ونک بسته بود و من فقط این دو جا را داشتم تا برگردم و به خانه برسم. در میان آن همه هیاهو به حال خودم اشک ریختم. سخت اشک ریختم. با صدای بلند اشک ریختم. احساس تنهایی و یکه بودن عمیقی بود. شاید و تنها شاید قابل درک باشد. اما به نظر من تنها در صورتی درک خواهد شد که احساس شود. گریه آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. و این یاس و نا امیدواری این روزها را هم. من نا امیدم چون چیزی از امید در اطرافم نیست. به خاطر محدودیتها مجبورم فوری به خانه برگردم چون اگر بمانم و در تجمع شرکت کنم آنوقت دیگر راهی برای بازگشت به خانه برایم متصور نیست. برای همین است که باید برگردم.اگر این اینترنت نبود تا تصاویر را ببینم حالا همینقدر امید هم برای نوشتن نبود. این دیگر در محدوده دردسرهای دختران جای نمی گیرد. این بدبختی دختران است. این ... . برای من کم پیش آمده آرزو کرده باشم که کاش پسر بودم. اما این روزها به کرات این حرف در دلم تکرار می شود. که اگر پسر بودم بی شک می رفتم در دل این دریای بیکران شاید امید به دلم بازگردد. حالا دارم سعی می کنم امیدوار باشم. با آنکه نوشتن برایم سخت است خودم را مجبور به نوشتن می کنم. این قلم اگر نگردد از من جنازه ای می ماند... همین!
***
بعد التحریر:
نامه شجریان به ضرغامی را عاشقانه دوست دارم. همین!

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/03/28ساعت17:16توسط سميه رشيدي | |



یکشنبه روز مادر بود. سالها است به این نام معروف است این روز. سالهاست که مردم این روز را حتی با حداقل‌ها پاس داشته‌اند. چرا نمی‌گوییم این روز شاید تنها روزی است که بسیاری مردان یادشان می‌آید همسرشان یک «زن» است؟ چرا فکر نمی‌کنیم بوی غذاهای خوشمزه‌ی ایرانی، ما را از زنان خانواده‌مان دور کرده است؟ چرا فقط اتوی لباس‌ها چشممان را جلب می‌کند نه دستانی که با هزار خستگی آنها را اتو کرده‌اند؟ چرا فقط لباس‌های شسته روی بندها را می‌بینیم بی‌که فکر کنیم چه دستان مهربانی آنها را روی بند صاف کرده‌اند؟ چرا یادمان می‌رود مادرهایی که در خانه‌مان هستند «زن» آفریده شده‌اند؟ چرا؟

خودم جواب این چراها را برایتان می‌گویم:

-        دل خوش سیخی چند ؟!!

متاسفانه درد معاش و فکر و دغدغه‌ی چند ریال پول بیشتر، آنچنان ذهن و روح ما را درگیر کرده که باید هم یادمان برود.

امسال که هرکس فراموش کرد حق داشت... یکشنبه این هفته روز زن بود و روز مادر. خیلی از ما فراموش کردیم. همه ما حق داشتیم. این بار درد معاش نبود که از یادمان برد. به قول قیصر عزیز:

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه‌های سادة سرودنم

درد می‌ کند...

درد

درد

درد

دلم می‌خواهد چیزی شبیه خواب اصحاب کهف نصیبم شود.نه برای چهار سال! نه! حتی اگر شده تا آخر... تا آخرین لحظه و فقط لحظه آخر از خواب بیدار شوم و شادمان از اینکه دیگر تمام شد شکری به جای بیاورم و فاتحه...

***

از من نپرس خونه‌ت کجاس تو این همه ویرونه

ای هم‌قبیله چی بگم قبیله سرگردونه

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/27ساعت17:49توسط سميه رشيدي | |







انّا لله و انّا الیه راجعون...


+نوشته شده در شنبه 1388/03/23ساعت20:11توسط سميه رشيدي | |




آفتاب و زمین خیس.

جدال بی دلیل نور و قطره های باران.

درخشش چاقو.

نرده های خیس

سرخ.

در رگهای من

خون موج می زد

حالا در رگهای نرده... 


+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/19ساعت10:45توسط سميه رشيدي | |



موقعی که دو سال پیش یکی از همین روزها تصمیم گرفتم یک وبلاگ راه‌اندازی کنم تا اونجا «هم» بنویسم، فکر می‌کردم وبلاگ جاییه برای خود خود آدم. جایی که می‌تونه هرچی دلش خواست بنویسه. از حرفهای عاشقانه و لطیف گرفته تا فحش و ناسزا به در و دیوار و زمونه و کفر و ... . یه مدت گذشت و من بر همین خیال خام بودم. برای خودم می‌نوشتم و شاد بودم. اما در این میانه نظرات دوستان کمی تکانم داد. مدتی که حال خوبی نداشتم دوستان دائم شکوه و شکایت داشتند که اینها چه حرفهاییه و یعنی چی و چه معنی داره و این حرفها با ذات دخترها سازگاری نداره (قابل توجه جناب م.خ) و ... . یا وقتی جمله‌ای که احساس می‌کردم گره‌ای شده است روی دلم و باید بگویم را نوشتم، دوستان متعرض شدند که یعنی چی این جمله؟! ما وقتی نمی‌فهمیم یا نمی‌دونیم پشت این جمله چیه برای چی باید مجبور باشیم بخونیمش و ... . یا همین اواخر که نوشته‌هام رنگ و بوی روزها و شبهای خودم را داشتند، کسانی آمدند و نوشتند اینجا آدم رو افسرده می‌کنه، آدم رو می‌ترسونه، اینجور نباش و .... .

حالا که دیگه دو سال از عمر اینجا می‌گذره، کاملا فهمیدم که سخت در اشتباه بودم. اینجا باید خیلی مراقب بود. چشم‌هایی هستند که انتظاراتی دارند. حرف دل را همان بهتر که در پستوی خانه نهان کرد. حرف دل را چه به داد و فریاد کردن بر سر کوی و بازار وبلاگ و نت؟! شاید بهتره راجع به دردسرهای دختران بنویسم و حوادث روز و هر از گاهی شعری و داستانکی و نوشته‌ای تا دوستان را خوش ‌آید و خوشحال شوند و از من نرنجند که افسرده‌شان می‌کنم با نوشته‌هایی که به خدا قسم، فقط حرف دل من‌اند. نه تظاهر و نه تلاش برای جلب نظر. حالات متغیر روحانی من عامل این نوسانات هستند. بابت آنچه تاکنون شده است، تنها می‌توانم عذر بخواهم. همین. اما از این پس وبلاگ را باب طبع مخاطبین خواهم کرد. شاید اصلا اینطور بهتر باشد. اینجا که دریچه‌ای رو به ابدیت نیست تا حرف‌های مرا به آن سوی بی‌سو برساند. کسی هم نیست که بخواهم از راه وبلاگ حرف‌هایم را برایش بگویم که اگر باشد حرف‌ها را به خود او خواهم گفت چه نیاز به وبلاگ و اینترنت و تارنما؟!! مخاطبین من عزیزان من هستند. گام‌هایشان عزیز است و نظرهایشان هم. احترام به آنها باید باشد تا راضی باشند. سعی خواهم کرد اینگونه باشم از این پس... .

 اینگونه بلاگم دو ساله می‌شود...

+نوشته شده در شنبه 1388/03/09ساعت1:24توسط سميه رشيدي | |



از بد بدتر اگر هست

این است

اینکه باشی

در چاه نابرادر ، تنها ...

زندانی زلیخا

چوب حراج خورده ی بازار برده ها

البته بی که یوسف باشی !

پس بهتر است درز بگیری

این پاره پوره پیرهن

بی بو و خاصیت را

که چشم هیچ چشم به راهی را

روشن نمی کند!!!

(قیصر امین پور)

***

خدا پدر بانیان خانه ی شاعران ایران را رحمت کند. امسال که به دلایلی مجبور شدم سری به نمایشگاه کتاب بزنم، در میان پرسه های بی حالی و قدمهای خسته بر کف نمایشگاه کشیدن، ناگهان از میان آن همه صدا، صدایی آشنا جلبم کرد. ناخودآگاه به سمت صدا کشیده شدم. پروردگارم! این که صدای قیصر امین پوره. این هم خودشه که داره شعر می خونه:

              الفبای درد از لبم می تراود                 نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد

اشک اما
ن نداد.
حالا به برکت وجود این دی وی دی، هروقت دلتنگ استاد شوم، هم صدایش هست و هم تصویر نگاه مهربانش.
داشتم با خودم فکر می کردم یعنی حالا که سالی از رفتن او گذشته است، دیگر نگاهش خاک شده است؟!

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/06ساعت8:51توسط سميه رشيدي | |





+نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت18:40توسط سميه رشيدي | |