تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...

داستان کوتاهی از من برای تجربه ی فضاهای جدید داستان نویسی. البته کلی کارای ویرایش نهایی و سرو سامان دادن به آن باقی مانده اما انگار مجبورم یه کاری کنم این فضا عوض بشه!!!امیدوارم خوشتون بیاد...


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت23:13توسط سميه رشيدي | |




اینها که می گویم دروغ نیستند

قسم به ....

باورم کن!

بی قسم...

این دست‌های من.

کافی نیست؟

به کدام سمت و سو

به کدام چراغ

به کدام سرزمین مقدس باید التجا می‌جستم

تا باورم کنی؟

تا ببینی‌ام

تا بشنوی...

تا تنها نگاه نکنی

بی‌باور نگاهم نکنی...

باورم نکردی

حالا

فنجان‌های قهوه‌ام

بی‌نصیب از حرکت و چرخش انگشتی مانده‌اند.

مرا کدام فال به واقعیت خواهد رساند؟

به حقیقت؟...

به دست‌های خودم

که اینک حکم مقدس‌ترین خاک را دارند، قسم...

به همین پیشانی که انگار مُهری ساخته شده از خاکی مقدس است، قسم...

عاشقانه بود هرچه بود

غمگنانه است هرچه هست...

***

اردیبهشت را ببین که دستهایش را برای بدرقه تکان می دهد... دارد می رود...

+نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت8:47توسط سميه رشيدي | |



تقدیم به تمام آنها که داستان خلقت آدم را وقتی اول بار از زبان نجم الدین رازی شنیدند، اشک ریختند...

بخش کوتاه اما عمیقی از داستان آفرینش آدم را بخوانید. به نقل از مرصاد العباد نجم الدین رازی. البته توصیه می کنم اگر دسترسی پیدا کردید متن کامل آن را بخوانید.


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت0:33توسط سميه رشيدي | |




بالاخره بعد از دو روز که دائم از دست خانواده فرار کردم و به اتاقم پناه بردم و از کوچکترین فرصتهام استفاده کردم، تونستم رمان «دائی جان ناپلئون» رو تموم کنم. عجب رمانی بود. چه سبکی. چه نگارشی. اصلا انگار همه چیز سر جای خودش بود. بماند یه جاهایی یه چیزایی آدم رو اذیت می کرد که چرا مثلا اینقدر آسمون به ریسمون بافته و ... اما آقا! دروغ چرا؟ تا قبر آآآآآ.... رمان محشری بود. چقدر به جا از این اصطلاحات استفاده کرده بود و زیبا شخصیتهاشو معرفی کرده بود. دوست ندارم نوشته ام نقادانه باشه یا دیدگاه ادبی داشته باشم. دلم می خواد بگم که خیلی لذت بردم از این رمان. چون رمان خوبی بود. چون طنز بود. چون ملموس بود... آره! مهم تر از همه این بود که ملموس بود. واسه همین بود که وقتی تموم شد با خودم فکر کردم که من کلی دائی جان ناپلئون در چند قدمی خودم می شناسم. چه برسه در ابعاد وسیع تر... رمان یعنی همین. یعنی زندگی رو همچین بنویسی که خواننده بگه: آره! راست می گه ها! چرا من اینجوری ندیده بودمش!!

به هر حال من که دیر این رمان رو خوندم. به احتمال، خیلیها خیلی وقت پیش ها این رمان رو خوندن. اما کسانی که نخوندن به نظرم بخونن این رمان رو. مگه ما چندتا رمان خوب اینطوری داریم؟ البته در خوب بودن این رمان همین بس که برای داشتنش باید از دستفروش های خیابان انقلاب کمک گرفت!! چون چاپ این کتاب ممنوعه. حالا چرا ممنوعه؟!! دقیقا به همان دلیل که عرض شد. چون این رمان، زیادی ملموس می باشد...

 

+نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت0:17توسط سميه رشيدي | |



ببخشید چی گفتید؟ نه... بذارید خودم ازش بپرسم... به من حتما می‌گه... چی؟ به من چه؟ خوب راست می‌گی... به من چه اصلا... ببخش منُ این روزا حالم زیاد خوب نیست... یعنی خوبم اما یه دفعه بد می‌شم... گفتید چند روز؟... آهان... سال؟... دکتر یعنی اینقدر طول می‌کشه؟... مگه چه مرضی گرفتم که مداواش چند سال طول می‌کشه؟... باشه... Free cell بازی می‌کنم... اه... بازم باید Undo بزنم... چرا فقط یه بار؟... این چه قانون مسخره‌ایه؟... کی گفته؟... اصلا از کی اینجور قانونا تصویب می‌شن؟... تو از کجا می‌گی؟... کجا نوشته؟ کجا خوندی؟ داری دروغ می‌گی مثه... مثه سگ... پشیمونم... به خدا پشیمونم... نمی‌بینی پشیمونی رو تو چشمام؟... ببین دستامم می‌لرزن... نه دکتر! ... الان یه چند سالی هست اینجوری شدم... گرمم می‌شه... دستام گرم... پاهام سرد.... سرم گیج می‌ره... می‌گه یه چیز شیرین بخور... چرا تو اصلا بجز آب چیزی نمی‌خوری ؟... نه دیگه این بازیا رو دوست ندارم... بازی که نشه توش انقدر Undo زد که برگرده اول بازی... اول بازی... همونجا که همه‌چی دست نخورده منتظر من نشستن... دیگه از این بازیا خوشم نمی‌یاد... من دیگه سنم اجازه نمی‌ده... من باید عاقل‌ باشم... باید به فکر دوا درمون باشم... دکتر چقدر خطرناکه؟... یعنی می‌کُشه؟... چقدر زنده می‌مونم؟... دکتر این مرض، Undo نداره؟... نمی‌شه رفت اول اول خط؟... الان یه کم تب دارم... دست و پاهام یخه... سرم داغه.. داغ داغ... نه قهوه نه چای! ... فقط یه لیوان آب خنک لطفا... آخه از گلوم هیچی پایین نمی‌ره... یه کم تبم کم بشه دوباره می‌رم سراغ Free cell... انقدر بازی می‌کنم تا یاد بگیرم بدون Undo چطوری می‌شه تا ته بازی رفت و آخرش پشیمون نشد؟... دکتر یعنی این مرض اینقدر خطرناکه؟...مداواش کنم یا ولش کنم برای خودش راحت زندگی کنه و آخرش بی‌سر و صدا بمیره؟... دکتر... به دادم برس دکتر... سرم داغه... این بازی رو چرا نمی‌شه برد اول خط؟... این قانون مسخره از طرف کی گذاشته شده؟... من اصلا قبولش ندارم... من اصلا... یه کم تب دارم... اما بالاخره یه روز مجبورشون می‌کنم دست از این قانونای مسخره‌شون بردارن... یعنی چی فقط یه بار؟... اصلا به من چه؟ راست می‌گی... اصلا به من چه ربطی... سردرد دارم دکتر... سردرد تپشی... سر درد... درد سر... درد سر...

***

بعد التحریر:

ندارد...

+نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت15:1توسط سميه رشيدي | |



 

یک شعر خوب از یک شاعر خوب.

 

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست.

هیچ‌وقت نمی‌خوام گرفتارش بشی.

‌نمی‌خوام چشماتو ببینم که تو یه روز بارونی فراموش می‌شن.

و اسمت تو کیف اونایی که همه‌چی یادشون می‌ره، گم بشه.

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست.

نمی‌خوام ببینم چی به سر تنت می‌یاری

مثه یه سنگ مرمر قلم خورده به پای معماری بریزی که از پرنده‌های زخمی، پل می‌سازن.

عشق چیز خوبی برای یه دوست نیست.

چیزهای بهتری برای تو هست

تا این که ببینی که احساساتت مثه یه فانوس جادویی

به یه نفر که تو وجودش هیچ روشنی نیست، فروخته بشه.

 

(ریچارد براتیگان، متولد 1935 در واشنگتن. او در 25 اکتبر 1984 در کالیفرنیا خودکشی کرد!)

ريچارد براتيگان

+نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت9:45توسط سميه رشيدي | |



لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
می شد بدانم این که خط سرنوشت من
 از دفتر کدام شب تیره وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
وان زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در رگ عشقیم عشق را
شعر من و شکوه تو رمز الدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز آه ... نه!

این داستان به نام تو اینجا تمام شد

(حسین منزوی)

این شعر را خیلی دوست دارم...

+نوشته شده در دوشنبه 1388/02/14ساعت23:26توسط سميه رشيدي | |



پذیرایی بی‌نظیری بود:

یک لیوان آب سرد

انگار که برای قربانی‌ات آماده‌اش کرده باشی.

یک بغض بی‌نهایت

با زخم‌هایی که خوب عمیقشان می‌کردی.

یک هم‌آغوشی گرم

که تمامش بوی خداحافظی می‌داد

و یک هالة کبود دردناک بر روی بازوی چپم

تا بدانم این دردها که تو داده‌ای و هنوز هم دامنه دارد

به این زودی‌ها

مرهم نخواهند یافت.

پذیرایی بی‌نظیری بود.

ممنونم...

+نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت0:34توسط سميه رشيدي | |



و راز بمانی من،

تا ابد سر به مهر و ناگفته،

دفن می شود در همین گوری که از دیشب

با دست‌های خودم

مشغول کندن آن هستم....


خداحافظ...

+نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/10ساعت17:39توسط سميه رشيدي | |




یک داستان کوتاه از من


خیلی خوشحالم. بالاخره این روز از راه رسید. وای که چقدر این چند وقت درد سر داشتیم! چقدر بیا و برو، چقدر حرف و حدیث. بیچاره مامان و بابا! خیلی اذیت شدن. ولی امروز حسابی از دلشون درمی‌یاد.
-« چشم! الان می‌برم مامان. فقط بگو دقیقا کجا بذارم؟ آهان کنار آینه؟ باشه. چشم»


::ادامه مطلب::

+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت16:32توسط سميه رشيدي | |




آه عشق من!

چه بی نظیری تو!

نه سکوت‌های من فایده‌ای داشتند

نه بستن این سر بی‌صاحب که انگار دست از درد برنمی‌دارد!

نه عشق من!

نمی‌توان با تو نبود.

نمی‌توان با تو کاری نداشت.

نمی‌توان به سراغ تو نیامد –حتی شده گاه گاه-

آنقدر هستی که هستی شده‌ای برایم...

پس ای عشق هستی بخش من!

بمان...

 ***

* بمانی: در قدیم بعضی خانواده ها که فرزندانشان می مردند، نام «بمانی» را برای فرزندی که به دنیا می آمد می گذاشتند تا او «بماند»....

+نوشته شده در شنبه 1388/02/05ساعت19:17توسط سميه رشيدي | |



دومین «کاش» زندگی ام

با نام شما پیوند خورده است استاد!

دلم برایتان ... دلم... افسوس...


لحظه ی چشم وا کردن من

از نخستین نفسگریه

در دومین صبح اردیبهشت 38

...

عین یک چشم بر هم زدن بود...

(قیصر امین پور)

************

29 سال پیش، سهراب هم رفت. مثل...

(این عکس دستهای سهراب است، چند روز قبل از رفتنش. پتوی بیمارستان را می بینید؟!)

من و دلتنگ و این شیشة خیس

می‌نویسم، و فضا.

می‌نویسم و دو دیوار و چندین گنجشک.

یک نفر دلتنگ است.

یک نفر می‌بافد.

یک نفر می‌شمرد.

یک نفر می‌خواند.

زندگی یعنی: یک سار پرید.

از چه دلتنگ شدی؟

دلخوشی‌ها کم نیست: مثلا این خورشید،

کودک پس فردا

کفتر آن هفته.

یک نفر دیشب مرد

و هنوز، نان گندم خوب است.

و هنوز، آب می‌ریزد پایین، اسب‌ها می‌نوشند...

(سهراب سپهری)


+نوشته شده در سه شنبه 1388/02/01ساعت19:17توسط سميه رشيدي | |