|
حجاب / حجاب برتر / حجاب بدتر چند وقت پیش برای انجام کاری ناگزیر از رفتن به یکی از ادارات دولتی شدم. در نگهبانی متوقف شدم با صدای نگهبان که: خانوم یه کارت شناسایی بدین. بدون حرف، کارت شناسایی را از کیفم بیرون آوردم و به سمت جناب نگهبان گرفتم. ایشان هم در مقابل تودهای پارچة سیاه رنگ به من دادند. یک چادر مشکی. گفتم: آقا من قبلا هم اینجا اومده بودم از این برنامهها نبود. اینها را در دلم و برای خودم گفتم. چون عجله داشتم با شتاب چادر را روی سرم انداختم و برای انجام کار به طبقات بالا رفتم و 3 دقیقهای کارم را انجام دادم و برگشتم. جلوی نگهبانی ایستادم و چادر را روی میز گذاشتم و گفتم: کارتم لطفا. جناب نگهبان قبل از دادن کارت جملهای گفت که مغزم سوت غریبی کشید. چادر را تا کنید. تمام خشم و نفرت را پشت چشمهام نگه داشتم. لحظهای چشمها را بستم و باز کردم و شروع کردم به تا کردن چادر. در همان حال از نگهبان پرسیدم: این قانون تازگی اینجا رایج شده؟ چون من قبلا هم اینجا اومده بودم اما اینطور نبود. نگهبان با حالت عصبی غیر قابل توجیهی گفت: خانوم من نمیدونم این دستور از بالاس. گفتم: بله درسته. شما که چارهای ندارید جز اجرای قانون. اما یه سوال دارم از شما. اینکه برا شما اصلا مهم نیست چه کاری انجام میدین؟ گفت: نه دیگه این یه دستوره. ما هم کارهای نیستیم. به ما گفتن، ما هم باید اجراش کنیم. با خونسردی تصنعی گفتم: درسته. بله. پس اگر یه روز بیان به شما بگن از فردا هر خانومی اومد شما بهش بگین روسری یا چادرش رو برداره، بازم شما این کار رو انجام میدین؟ جاتون خالی بود که قیافه نگهبان را ببینید. با تعجبی وافر به من نگاه کرد و گفت: خانوم این چه حرفیه که شما میزنین. اصلا این حرف شما منطقی نیست. این حرفتون خیلی غیرمنطقیه. این چه حرفیه. من هم تمام مدت لبخند زدم. لبخندی که جناب نگهبان را عصبانیتر کرده بود. همینطور با تندی جواب میداد و همان جملهها ررا تکرار میکرد که من کار تا کردن چادر را تمام کردم و با همان لبخند از آنجا بیرون آمدم. در تمام طول برگشت مسیر، به حجاب فکر میکردم و به حجاب برتر و حجاب بدتر. اینکه ما برای خیلی مسائل تعریف نداریم. فقط بعضی ظواهر برایمان شدهاند تعریف. البته روانشناسی اجتماعی حالت نگهبان مجالی دیگر میطلبد. اینکه چرا حرف من به نظرش غیرمنطقی بود؟ من فقط نقطه مقابل کار امروزشان را برایش تشریح کردم. نه بیشتر. پس چرا حرف مرا غیرمنطقی میدانست؟ (این عکس نمادین است.)
ای نور دل و دیده و جانم! چونی؟
وی آرزوی هردو جهانم! چونی؟ من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رخ زرد من ندانم چونی... *** یعنی می شود این درد لعنتی ناشناخته و موذی که چند روزی است پایم را به خانه زنجیر کرده، دست از سرم بردارد؟ این روزها نفس، فضای خالی میان دو «درد» است و بیداری، خالیِ میان دو کابوسِ پر از هذیان. *** وقتی هر نفس می شه شکل قفس... *** حالا که اوقاتم خوش شد دلم نیامد شما را هم سهیم نکنم. این یکی از هزاران خبر جذاب و جالب امروز کشورمان است. همه اش با خودم می گم: آخه چراآآآآ؟! (حذف پايان نامه از کارشناسي ارشد! تداوم تصميمات شتابزده دولت نهم - سه شنبه 25 فروردین 1388 [2009.04.14] (روز آنلاین) ياسمين منطقي وزارت علوم، تحقيقات و فن آوري در يک تصميم عجيب از حذف پايان نامه در تحصيلات کارشناسي ارشد براي اصلاح الگوي مصرف خبر داد. حذف پايان نامه به بهانه اصلاح الگوي مصرف، به دنبال اعلام سال 88 از سوي رهبر جمهوري اسلامي به عنوان سال اصلاح الگوي مصرف صورت مي گيرد. حمید حسيني قائم مقام وزير علوم به رسانه ها گفته است: "با توجه به اينکه سال 88، سال اصلاح الگوي مصرف نام گرفته است ،ما هم سعي داريم دوره کارشناسي ارشد را سريع تر و کوتاه تر برگزار کنيم." به گفته وي از "امسال قرار است برخي دانشگاه ها، شيوه جديدي را بيازمايند که در آن پايان نامه از گردونه کار خارج مي شود چرا که اين امر وقت بسياري از دانشجو را مي گيرد و استاد راهنما هم به واسطه اينکه درگير پايان نامه است، نمي تواند به ساير امور رسيدگي کند."...)
1) دستت که به شانهام میرسد سبک میشوم انگار نقشة تمام راههای گمِ رسیدن به تو را در یک لحظه از حفظ میشوم. سنگینی شانهام از خاطرهای است که در بیراهههای مبهمِ با تو بودن سرگردان و حیران میرود و میرود و می... 2) بگذار با همین خیال همین خیال که گاه در تاریک روشنای شبهای بیخوابی تکه تکه و پاره پاره به سراغم میآید و معبرهای سنگین و کوچههای بیتحرک شهر نیز راه آن را نمیتواند بست بیاید و آرام بر شیشة پنجره بنوازد نغمة بیداری مرا... 16 روز پس از شروع بهار
به سرنوشت خودم فکر میکنم/ و به نام کوچک تو / به نامهای کوچک تو./ حقیقت، آوارگونه بر سرم میریزد و تنها میشوم./ تنهایی من هم بزرگ است./ مثل تنهایی نشسته در فاصلة دو نام کوچکت. / غبطه میخورم به این فاصله./ به این تنهایی که اینقدر عاشقش هستی./ اما آیا سزاوار دوست داشتنت هست؟ / حسادت؟ / نه! غبطه.../ از من میگریختی. - و هنوز هم- اما من نه دشنهای در دست داشتم نه خنجری در آستین، پنهان. من گلی سرخ داشتم پنهان کرده در مشت کوچکم روزی که دستم را مقابل چشمانت باز کردم، نماندی. رفتی. بی که بدانی گلهای سرخ عمر کوتاهی دارند. *** به قسمت آخر شعر خودم (بخش قرمز رنگ!) اعتقاد ندارم! این را چه میگویند؟!
عید آمد و یار ما نیامد و این عید به کار ما نیامد *** این عید به کار من هم نیامد. دوران بدی گذشت روزهای اول سال. بی حرف. بی سخن. بی همسخن. سال که تحویل شد انگار هیچ آرزویی نبود جز آرزوی دیگران و خودم هیچ. *** میدونم و دیدم که «یه شاخه نیلوفر» محسن چاوشی را داری و شنیدهای. وگرنه الساعه یکی از همین CDها برات میفرستادم و اصرار میکردم و اصرار میکردم که بشینی و بارها و بارها trakهای 2 و 4 رو گوش بدی و همه رو از من بشنوی و به خودت جوابی قانع کننده بدی. به این همه «چرا»، به این همه «پرسش» به این همه «آیا». اصلا فراموش کن. جوابی لازم نیست. از موسیقی لذت ببر عزیزم! *** نمیدونم این شعر رو از کجا پیدا کردم و شنیدم که خوانندهای خوانده بودش. مست شدم و آنقدر گوش کردم که... . نمیدانم از کیست. اما هرکه هست، دمش گرم و سرش خوش باد... گفتی: بمان. میخواستم اما نمیشد گفتی: بخوان، بغض گلویم وا نمیشد گفتم كه: میترسم من از سِحر نگاهت گفتی: نترس ای خوب من. امّا نمیشد گفتی: نگاهم كن ـ ببین ـ آهسته دیدم راهی نبود از مرز میشد تا نمیشد دست دلم پیش تو رو شد، آه ای عشق! راز نگاهم كاشكی افشا نمیشد در ورطهای از عشق و عقل افتاده بودم چون عشق تو در ظرف عقلم جا نمیشد میخواستم ناگفتههایم را بگویم یا بغض میآمد سراغم، یا نمیشد گفتی كه: تا فردا خداحافظ. ولی،آه آن شب نمیدانم چرا فردا نمیشد؟ *** یادت باشه منتظر اون که میگه دردتُ می دونه نشی حرفاشُ باور نکنی هرکی بیاد نمک به زخمت می زنه. سادهی دل دادهی من گول نخوری دوباره دیوونه نشی... کجاس؟ بگو!
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|