نباید نگران خداحافظی های ناگهانی باشیم.
این خداحافظی ها همیشه هستند.
مثل همین نفس که ... که همین حالا آمد و رفت، می آییم و می رویم. گاه با سلام و گاه با خداحافظی از کنار هم می گذریم. درست مثل همین نفس که... می آید و می رود.
غم همسایه ی دیوار به دیوار دوست عزیزی است به نام شوق که گاه آنقدر به هم نزدیک می شوند که در اوج شادی و لذت غمگین می شویم و اشکی و ... لبحندی می آید و بعد هم ... می رود.
سلام را با لبخند می گوییم و خداحافظ را با نگرانی و غم. اما خوب که نگاه کنیم فرقی با هم ندارند انگار. سلام عین خداحافظی است. با آمدن هر چیز باید منتظر رفتن آن باشیم. همانطور که با آمدن لبخند نگران لحظه ی به اشک نشستن هستیم، با هر سلام نیز نگران خداحافظی می شویم که در گلو می شکند و می شود: خدا...
( تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست)
(قیصر امین پور)
خدا را شکر که غم هست و اشک هست و شادی هست و لبخند هست که اگر هرکدام نبودند زندگی چیزی کم داشت.
***
بعدالتحریر:
روزهای آخر سال است و من که هوایی هر سلام و هر خداحافظم، قلمم تنها به این حرفها رضا داد. من هم راضی ام به رضایش... .
عهد ببندیم زمان تحویل سال که از راه رسید، لبخند بزنیم بی ترس از خداحافظی و برای هم دعا کنیم. دعایی از عمق جان...
یا حق.

این قطار که میرود
تنها یک جای خالی دارد
آن هم برای...
باشد عزیز دل!
آن هم برای تو...
***
میبخشمت اما... دیگر خداحافظ!
حالا که من تنها... دیگر خداحافظ!
میبخشمت اما، معشوق بیدردم!
بی یاد فرداها... دیگر خداحافظ!
***
بعدالتحریر:
فیلم شب های روشن این روزها و شب ها عجیب همدم من شده...


این پدیدهای است که این چند وقت اخیر بسیار با آن مواجه شدهام:
در خیابان کارگر ایستاده بودم، منتظر تاکسی برای رفتن به «سر فاطمی». تاکسیها میآمدند و میرفتند. خیلیها که پر از مسافر بودند که هیچ! بعضی دیگر هم که اصلاً تاکسی نبودند! اما بعضی از تاکسیها که میآمدند، از دور چراغ میزدند و تا نزدیک من و چند مسافر دیگر میرسیدند، با وجود آنکه سرشان را به سمت ما میگرفتند و با حرکت سر مسیر را میپرسیدند، اما با سرعت از مقابلمان میگذشتند. چند بار اول احساس کردم شاید من مثل همیشه آرام آرام گفتهام: «ســــــــــر فـــــــــاطمـــــــــی»!! تاکسی بعد که رسید با سرعت گفتم: «سرفاطمی»! (نمیدونم چطوری باید لحن تند را با نوشتن نشان داد!) بازهم دیدم فایدهای ندارد. سرعت ماشینها از سرعت گفتن من بیشتر بود. بازهم فکری به سرم زد که این بار به جای «سر فاطمی» فقط بگویم: «فاطمی» نتیجه این شد که چند تاکسی که تا سر فاطمی میرفتند را از دست دادم چون فکر میکردند من قصد رفتن به میدان فاطمی را دارم. تعجبم کم نمیشد و دائم رو به فزونی بود!! چند بار سعی کردم با سرعت تمام بگویم بلکه کسی بشنود! اما دریغ! نمیشد.
این اتفاق چند بار دیگر هم در جاهای مختلف برایم پیش آمده است. اما همیشه برام سواله که مثلا اگر مسیر من با یکی از آن ماشینها که با سرعت میروند، یکی باشه و اون بخواد من رو سوار کنه،چه میکنه با اون همه سرعت!!!
داشتم به مهارتهایی که این زندگی شهری به ما یاد میده فکر میکردم. عجب مهارتهای مفیدی! تندخوانی را که یاد گرفتهبودم. تندگویی را هم باید بیاموزیم!!
متن خطابه من در جلسه دفاع از پایان نامه کارشناسی ارشد را می توانید در اینجا بخوانید.
http://s-rashidi-adabiat.blogfa.com/
پیش از این گفته بودم که خانه دیگر برای ادبیات خواهد بود بیشتر.
یکی دو روزه دائم این ضربالمثل تو ذهنم و رو زبونم میگرده و میگرده و ... :
برای کسی بمیر که لااقل واست تب کنه!
حالا تو بگو. من بمیرم برات؟!!
***
چقدر فکر میکردید این پست راجع به تمام شدن پایان نامهام باشه؟!
باید بگم تا عکسهای جلسه دفاع آماده نشن امکان نداره راجع بهش حرفی بزنم!! باید تصویر هم داشته باشه... .
تا بعد، باقی بقایتان.
شعرها گفته نمیشوند، میآیند...
دو صندلی.
درست روبهروی هم.
یکی را تو عقب میکشی
برای من.
دیگری
- بیشک-
برای توست
تا بنشینی و خیره شوی به چشمهای من که حالا باید خیس شوند.
نگاهت که خیره میماند
دنیا کوچک میشود
دنیا دو نقطة قهوهای میشود
نشسته در میانة پیشانی بلندت.
اما حالا
هردو صندلی خالیاند
مثل روز تولد من
که دست اتفاق
میکشاندم درست روبهروی همانجا
تا ببینمشان که غمگینانه و صبور
روبهروی هم نشستهاند.
یکی عقب کشیده شده تا شاید
من روی آن بنشینم
و دیگری
- بیشک-
برای توست...
و این قصه که روزهاست تکرار میشود
بی که حتی نقطهای از آن جابهجا شود.
دو صندلی
درست روبهروی هم
یکی را تو عقب میکشی
برای من.
دیگری .....................

۵ اسفند امسال هم از راه رسید.
یک سال دیگر هم از بودنم گذشت.
گذشت. گذشتنی...
***
و ۵ شعر عددهاست شکل قلب... (نصرت رحمانی)
***
*بعد التولد!
هوا ابری ست
خیابانها خلوتند
در چنین روزی به دنیا آمدهام
شاید
آن روز هم
هوا ابری
و خیابانها خلوت بودهاند
پس من فقط
از خیابانی
به خیابانی دیگر پیچیدهام.
رسول یونان ( کنسرت در جهنم)
