تبليغاتX
با گريه خنديدن
عاشقم کن ولی با دلم راه بیا...

صلت كدام قصيده اي ای غزل؟

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكانت
فرياد كدام زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني

                                                                                        احمد شاملو

بن بست خلوتي بس

تو را و مرا
بی من و تو
بن بست خلوتی بس!

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 9:40 | لینک  | 

 

1) با آنکه گذشته‌ است: 29 اسفندتان مبارک!

جشن اسفندگان:

در ایران باستان هر ماه جشنی به همان نام وجود داشته‌ و برپا می‌گرديد و مناسبت تلاقی ماه و روز برگزار می‌شده است که امروزه شماري از این جشن ها در میان مردم ميهن ما باقی است.

نخستین جشن این روز [اسفندگان] جشن "مزدگیران" یا "مژدگیران" ويا "مردگيران" بوده است. این جشن ویژه‌ي زنان بوده و به مناسبت تجلیل و بزرگداشت شان بر پا می‌شده است این روز را عید زنان هم می‌خواندند و در این روز مردان به زنان تحفه‌ها اهدا می‌کردند.

در این روز کشمش و ناردان (انار) خشک می خوردند و با آن وسیله، نیش عقرب را دفع می‌کردند. برای مصون ماندن از این خزندگان در فاصله طلوع فجر و بر آمدن آفتاب، دعایی  را بر سه رقعه می‌نوشتند و از سه دیوار خانه می‌آویختند و یک دیوار آزاد می‌گذاشتند که عقرب از آن‌جا بگریزد.

ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه می‌نویسد: "در زمان گذشته این ماه، به ویژه این روز عید زنان بوده و در این عید مردان به زنان بخشش می‌کردند و هنوز در اصفهان و ری و بلدیه‌های پهله باقی مانده و به فارسی مزد گیران گویند. در این روز افسون می‌نویسند و عوام مویز را با دانه انار می‌کوبند و تریاقی خواهد شد که از زیان گزیدن کژدم را دفع می‌کند و از آغاز سپیده دم تا طلوع آفتاب این رقعه (افسون) را به کاغذهای چهار گوش می‌نویسند و بر سر دیوار خانه می‌چسبانند.

در اسپند روز از سپندارماه، بر روی کاغذ سخنانی چند از اوستا نویسند و به در خانه‌های خود بیاویزند تا این‌که آن خانه‌ها درسال از آسیب گزندگان در امان بمانند. این جشن را   ”برزی‌گران“ نیز خوانندند و همین افسون را ازبرای دور داشتن کشت‌زاران از گزندها به‌کار می‌بردند."

گردیزی درباره این جشن می‌نویسد: "...و این نام فرشته‌ای است که بر زمین موکل است و زنان پاکیزه مستوره و اندر روزگار پیشین، این عید خاصه مر زنان را بودی و این روز را مزدگیران گفتندی که به مراد خویش مرد گرفتندی ... "

در باب هنگام اين جشن تنها اين نکته قابل ذکر است‌که در تقويم زردشتي [گاه‌شمار يزدگردي] به خاطر سي روز بودن هر ماه، ايرانيان باستان يک گاهانبار و پنجه به مدت پنج روز در پايان دوازده ماه، اضافه مي‌کردند تا تعداد روزهاي سال به عدد 365 برسد. بدين ترتيب بر خلاف انتظار اسفند روز اسفندماه، 5 اسفند سال هجري شمسي نمي‌باشد، بلکه با پنج روز اختلاف در 29 بهمن سال هجري شمسي برگزار مي‌گردد.

***

2) وایسا دنیا من می‌خوام پیاده شم (ترانه‌ای که خاطره شد)

پایان‌نامه بهانه است.

آن که دو هفته است به سرانجام رسیده و رفته دست اساتید راهنما و مشاور و داور!

آن که باری نبود.

آن که هیچ زحمتی نداشت.

تازه کلی اوقات فراغت بود.

فراغت از بی‌خودی. از بی‌خویشی. از نبودن.

بهانه است.

پایان‌نامه نوشتن بهانه است برای آنکه خودم را «بپیچانم»!! (ادبیات جوان‌های امروزی است دیگه!)

به نوشته‌های اخیر وبلاگ که نگاه می‌کردم متوجه رخوت شدم و اینکه چرا من اینطور شده‌ام!

انگار از همه‌چیز بریده‌ام. اما من که نبریده‌ام. تازه راه‌های چسبیدن به حقیقت زندگی را درک کرده‌ام. تازه غرق شدن در زندگی را تجربه می‌کنم. پس چرا به نظر می‌رسد بریده‌ام؟ حقیقت این است که تمام حرف‌هایم دروغ است. نه که بریده باشم! نه! فقط حوصله‌ای نمانده است.

من

فقط

بی‌حوصله شده‌ام!

***

در ضمن دوستانی که  تمایل دارند در جلسه دفاع پایان‌نامه کارشناسی ارشد من شرکت کنند، ایمیلی مرقوم بفرمایند تا دعوت‌نامه خدمتشان ارسال شود. حضور شما باعث تسلی قلب لرزان این بنده خواهد بود!!

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 21:4 | لینک  | 

 

حکایت روزهای پایانی بهمن/ پایانی من...

روزهای پایانی بهمن چه سخت می‌گذرند

روزهای بهمن چه بی ابر شده‌اند.

چه بی باران.

گاه‌گاهی می‌بارند.

کوتاه و کم

درست مثل بودن تو.

تمام باران‌ها تو را می‌خوانند.

امروز هم باران می‌بارد.

درست همین حالا

می‌بارد و من خیس می‌شوم.

اما تو!

عزیز دلم!

با خیال راحت چترت را باز کن!

بی‌هراس از حضور ناگهانی غریبه‌ای.

من به بی‌چتری عادت کرده‌ام...

***

 

 حکایت شب‌ها و دست‌های گم شدة تو!

 

شب‌ها

وقتی همه خوابیدند

وقتی همه خوابیدند، حتی ستاره‌ها

من

بیدار می‌مانم و تمام زمین و آسمان را

به دنبال یافتن دست‌های گم‌شدة تو
می‌گردم.

هر شب

زمین و آسمان را مرور می‌کنم.

***

کجا گم‌شده‌ای که نه در زمین می‌یابمت و نه در آسمان؟
دست‌هایت کجا گم شدند؟
در جیب کدام پالتوی دخترانه دست‌هایت گم شدند؟!!


 

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 1:27 | لینک  | 

 

به خودم قول داده‌ام امشب آرامِ آرام بگذرم. شرمندة چشمان مهربانت که این شب‌ها، خواب را فراموش کرده‌اند از بس هی سرک کشیده‌ام در خوابت تا چشمانت را ببینم.

اما امشب به خودم قول داده‌ام آرام بگذرم. با شمعی در دست. آرام، تنها کنارت خواهم نشست و به چشمان خسته‌ات خیره خواهم شد. خستگی از صفات دوست داشنتی چشمان تو است. تمام شب خیره خواهم شد. تا خود صبح. تا دمیدن سپیده.

اما در این میان هی‌های دل را چه کنم که بی‌تاب دستانت، تا خودِ صبح خواهد تپید؟ دل را چه کنم؟ تو که بهتر می‌دانی! معشوق‌ها دست‌هایشان را که تکان می‌‌دهند، نفس بندان می‌شود. من با این بی‌نفسی چه کنم؟

امشب دستانت را خواهم گرفت. وقتی خوابیدی. وقتی خوب خوابیدی. دستانت را خواهم گرفت و یک دل سیر گریه خواهم کرد دوری این سال‌هایشان را. مبادا بیدار شوی از شوری اشک‌هایی که تمام این سال‌ها راه خود را گم کرده، گاه می‌باریدند! حالا که راهشان را یافته‌اند بگذار ببارند.

امشب هم اگر بیدارت کردم، عذرم را بپذیر. در مقابل دستان تو، من بی‌دفاعم.

اما به خودم قول می‌دهم فردا شب، آرامِ آرام بگذرم. آرام...

وقتي كه فقط ماه بيدار است...

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 13:3 | لینک  | 

 

 این روزها نوشتن و تمام کردن پایان‌نامه زندگی و بودنم را چنان درهم پیچیده که وقت و انرژی انجام هیچ کار نمانده است و

عجیب اینکه با آنکه وقت برای هیچ کار نیست، تو پررنگ‌تر شده‌ای!

انگار حضورت هم چون خودت لجباز است و یک‌دنده! که وقتی می‌گویم نباش، هست و وقتی با التماس می‌‌خواهم که باشی،

به سادگی چشمانت را می‌بندی و می‌گویی: نه!

سرشت سوگناک زندگی‌ام را دوست دارم.

اینکه این روزها اگر چیزی دارم، همه به برکت همین سرشت سوگناکی است که تو برایم رقم زده‌ای!

تو که این روزها با چشمان بسته مقابلم می‌ایستی و ...

روياي نيمروز

می‌گفت: دلم هوایتان را کرده است.

گوشم هوس صدایتان را کرده است

معشوق من این بود ولی می‌گوید:

جانم هوس نبودتان را کرده است!

 

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 8:20 | لینک  | 

 

۱)

بزرگترین ستم تو بر من این است:

که تنها زمانی نگاهم می‌کنی

که نگاه من جای دیگری است...

***

 ۲)

گفته بود: «قطع کن بهت زنگ می‌زنم.»

و من سالهاست کنار این تلفن ایستاده‌ام.

من و تلفن هردو زنگ زده‌ایم

اما او زنگ نزده است!

چه خوب که من نمی‌دانستم

هیچ تلفن عمومی‌ای

هیچ‌وقت زنگ نخواهد خورد...

***

 ۰)

‌گفت: «گل بادامم! بگذار ببوسمت...»

‌گفتم: «من بادام تلخم! زهرت می‌شود...»

بوسید.

رفت....

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 14:45 | لینک  |