|
پیشاپیش از جماعت ذکور عذرخواهی میکنم. اینجا فضا کمی ضد مرد شده است!!! 4 سالی که در دبیرستان درس میخواندم، چادر، لباس فرم مدرسه بود و مجبور بودم چادر بر سر کنم. گاهی وقتها که از مدرسه بیرون میآمدیم و با دوستان به سمت منزل حرکت میکردیم، حرفهای جالبی از جماعت ذکور میشنیدیم: «اون زیر گرمتون نمیشه؟» «بابا سال 2۰۰۰ شد شما هنوز زیر چادرید؟» «شنیدم دختر چادریا کچلن!! آره؟» دوران دبیرستان که تمام شد و وارد دانشگاه شدم، خوشحال بودم که دوران تکههای چادری!! تمام شد و حالا میتوان راحت بود. غافل از آنکه همان جماعت ذکور، برای بیچادرها هم راهحلهایی دارند!!: «شما چه قشنگ راه میری!!» «[.........] [........ ]!» و .... روزهایی بود که آنقدر در فکر بودم که سرم را پایین میانداختم و در خیابانها راه میرفتم: «هنوز چیزی پیدا نکردی؟» «هنوز پیداش نکردی؟» «دنبال چی میگردی؟ بگو کمکت کنم!» «بابا با حیا» روزهایی بود که سرم را بالا میگرفتم و راه میرفتم: «چشماشو!!!» «چشاتو درویش کن بابا» «[......].» و .... روزهایی که عجله داشتم و میدویدم تا زود برسم: «نخوری زمین!» «آآآآ بدددددو میگیریش» «خوب میدوی ها!!» روزهایی بود که مجبور بودم دو کیف دستم بگیرم: «منم کیفمو بدم برام بیاری؟!» «کم نیاری یه وقت!» روزهایی بود که مجبور بودم دائم بین دو عینکم سوئیچ شوم، به همین خاطر یکی از عینکها را روی سرم میگذاشتم: «دو تا عینک گذاشتی که بهتر ببینی؟» «حالا چرا دو تا؟ کم نیاری یه وقت!!» و هزاران روز دیگر که بنا به اتفاقات ساده زندگی، حرفهایی از این جماعت ذکور میشنیدم. بیشک متوجه هستید که اینها سادهترین و البته مودبانهترین آنها بودند. همیشه به این مسائل که فکر میکنم به یاد همان کارتون قدیمی میافتم که پدری بود و پسری و الاغی که مشغول سفر بودند و جریانهایی که سر سوار شدن بر الاغ داشتند. ما هم ظاهرا هر کاری که انجام دهیم، جماعت ذکور حرفی برایش خواهند داشت... . **** لطف کنید به نظر سنجی کنار صفحه هم نظری بیندازید. به این آدرس هم سر بزنید و نقادانه نقد بفرمایید: http://naghdeadabi.blogfa.com/
نام شما را که نمیشود همینطور بیهوا برد، حضرت مهربانیها! نام شما را نمیشود بیهوا برد. باید اول نفسی گرفت. هوایی به ریهها رساند. بیهوا... نمیشود. از همان روزهایی که مژده داده بودند میآیید تا همین امروزها که بارانها گاه، به هوای رسیدنتان جادهها را نم میزنند، بانوی صبر شدهام. شما که صبر را نمیشناسید آقا! میگویند تلخ است. زرد است. اما نیست. صبری که شما در پس آن ایستاده باشید، صبری که هر روز مثل باد صبا، عطر شما را با خود بیاورد، تلخ نیست. زرد هم نیست. انگار آسمان باشید شما و من فقط یک پرنده. شما دور باشید و من در آرزوی نزدیک بودن. من میپرم و شما انگار دورتر میشوید. من میپرم تا به آشیانة کوچکی که در میان انگشتان روشن شما است، نزدیکتر شوم. قول آشیانه را از خودتان شنیدهام حضرت مهربانیهای گاه گاه و همیشه! قدمهایتان را شمردهام. جای قدمهایتان را خوب شمردهام. تا همین حوالی بودن من است انگار جای قدمهایتان. بوی خاک را که میشنوم انگار شما را میبینم. بوی باران که خود شمایید... بوی بارانهایی که آبان ماه میبارند. بوی بارانهایی که خیسم میکنند و من عاشق خیس شدن از باران آبان ماه میشوم. بوی خاک و باران یعنی بودن شما آقا! زندگی یعنی همین... یعنی همین دو خشت و دو هجا که بر روی هم بشود دل نوشتهای، دلنامهای برای شما، تا در پاکتی بگذارمش و کنار هزاران نامة دیگری که برایتان نوشتهام، لابهلای تمام گلهایی که این سالها برای رسیدنتان چیدهام، کنار تمام هدیههایی که این سالها برای بودن شما آماده کردهام، بگذارم تا خشک شود. تا شاید روزی که شما از راه رسیدید، پیش پایتان اسفندی رویشان بپاشم و آتش بزنمشان و بعد... هِی دل ویران! چه اسفندها آه!! ..... بودن تو يعنی پايان عصر يخبندان دستان من... آن خانه موقتی بود. دوباره کوچ کردم...
پیش از خواندن داستان اینجا را بخوانید: اینجا هم فعلا خانه دیگر من است برخی بهانه ها را: http://s-rashidi-adabiat.blogfa.com/ مصاحبه طنز دفتر طنز حوزه هنری به همین بهانه: http://daftaretanz.ir/default.aspx?page=5545§ion=litem&id=68649 «تو آدم بشو نیستی!» 1 از همان پانزده- شانزده سالگی به خودم قول داده بودم اگر پسری داشته باشم، آنقدر تخس و بد دهن و پر رو بار بیاورمش که هیچکس نتواند به او زور بگوید. که هیچکس نتواند به او بگوید: «برو بچه ننه! برو مُفِت را بده مامانت برات پاک کنه! بابا پاستوریزه! کوچولو بیا!» وقتی به دنیا آمد از ذوق دیوانه شده بودم. همان روز دوم شناسنامهاش را با افتخار گرفتم: «قیصر کامرانی» |
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|