تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره...
دوشنبه 27 آبان1387
سومین جشنواره طنز مكتوب و من!! ...  

 

اتفاقات خوبي اين روزها دامنم را گرفته است.

از شادي هاي دل تا لبخندهايي كه هميشگي مي نمايند.

از بودن هاي سرشار از شادي و مهر تا هدايا و جوايزي كه اميدوارم لياقت داشتنشان را داشته باشم.

ديشب در سومين جشنواره سراسري طنز مكتوب داستان من با عنوان "تو آدم بشو نيستي!" مقام اول بخش داستان را كسب كرد و موجبات شادي و مسرت بسيار شد. لوح تقدير و تنديس جشنواره و ۵ سكه بهار آزادي جوايز آن بود كه اهدا شد و چه شعفي داشتم روي سن!!! شعفي همراه با خونسردي. البته خونسردي ناشي از ناباوري اوليه بود. وگرنه اگر از پيش مي دانستم كه اول شده ام احتمالا در ميانه راه غش و ضعف و .... داشتم!!!

به هر رو اتفاق فوق العاده اي بود. خداوند را به خاطر آن سپاسگزارم و به خاطر همه چيز. به خاطر پدر و مادر مهربانم و همچنين - طبق معمول- از برادرهاي بي نظيرم كه هميشه هستند. (ياسر) و امين عزيزم كه هرچه كنم مهرباني هايشان را پاس نتوانم داشت و مهرباناني كه نامشان را نابرده خود، آگاهند كه چقدر عزيزند.

خداوند توفيق و لياقت داشتنشان را به من ارزاني كند. انشاءالله.

من و تنديس جشنواره طنز مكتوب

توضیحی درباره عکس: با توجه به محبتی که دوستان نسبت به این عکس ابراز داشتند تصور کردم اشتباهی رخ داده!! فرد دست چپی من هستم نه دست راستی!!

http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8708261575

http://iraneconomist.com/content/view/30884/71/

http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=57093

http://www.yjc.ir/news/NewsDesc.aspx?newsid=10000912

http://www.iscanews.ir/fa/ShowNewsItem.aspx?newsitemid=261173

http://www.ibna.ir/vdcb9wb5.rhbz0piuur.txt

https://balatarin.com/tag/%D8%AC%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87+%D8%B7%D9%86%D8%B2+%D9%85%D9%83%D8%AA%D9%88%D8%A8

***

اما بعد از شعف، متاسفانه ديشب گوشي موبايل بنده دچار هنگ و سپس پاك شدن تمام اطلاعات آن شد. از شماره تلفن هايي كه نمي دانم مي توانم دوباره داشته باشمشان تا اس ام اس هاي خاطره انگيزي كه مي دانم ديگر نمي توانم داشته باشمشان و چه غم انگيز...

اما از همكاران و دوستان و آشناياني كه شماره ام را دارند مي خواهم كه اس ام اسي با نام خودشان برايم بفرستند تا بلكه  بتوانم بخشي از شماره ها را احيا كنم. پيشاپيش ممنون و سپاسگزارم.

 

چهارشنبه 22 آبان1387
اينجا اول عشق است... ...  
 

این فصل را با من بخوان باقی فسانه است...

خطوط موازي را فراموش كن

دوشنبه 20 آبان1387
بارانی باش ...  
 

ابری بیاید

بارانی ببارد

ببارد

ببارد

ببارم...

 

چهارشنبه 15 آبان1387
وایسا دنیا من می خوام پیاده شم... ...  
 

ابن عربی آورده است:کامل ترین تصور وجود خداوند را کسانی درک میکنند که حق را در پیکر زن مورد تفکر قرار دهند.

 

خدایا!!

کاش دنیا لحظه ای بایستد و بماند از رفتن. من عقب مانده ام. من... گم شده ام.

حال غریبی است این روزها. باران که می بارد دیوانه می شوم...

 

هنوز زنده ام و فعال!

http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=71446

دوشنبه 13 آبان1387
ایرانی/اروپایی ...  

 

شاید شما هم با این جمله مواجه شده باشید:

«اه! فلانی رو می‌گی؟ بابا اون که خیلی اروپایی فکر می‌کنه!»

به «اروپایی فکر کردن» ایرانی‌ها فکر می‌کنم. به اینکه اگر مدعی شویم اروپایی فکر می‌کنیم، ظاهرا زندگی راحتی خواهیم داشت:

در خیابان‌ها هرطور که دوست داریم رانندگی می‌کنیم، بی‌جا سبقت می‌گیریم و با بوق ممتد، حق‌ خودمان را اثبات می‌کنیم.

در اتوبوس‌ها، بی‌توجه به آدم‌های دیگر، بی‌توجه به پایی که زیر پاشنة کفشمان مانده است، بی‌توجه به فرد شکسته پا یا دستی که ایستاده است، به مقصدمان می‌رسیم.

در تاکسی‌ها، راحت و آزاد بر صندلی عقب می‌نشینیم و بی‌توجه به دو نفر دیگری که کنارمان نشسته‌اند، پاهایمان را راحت و آزاد می‌گذاریم و روزنامه‌مان را می‌خوانیم و همیشه دیگران را در بد نشستن، مقصر می‌دانیم.

از وسایل و ابزار دیگران برای مقاصد خودمان بهره می‌گیریم و بی توجه به نیاز همکار یا دوستمان، به خودمان حق هر کاری را می‌دهیم.

همیشه سرمان را بالا می‌گیریم.

همیشه به خودمان حق می‌‌دهیم.

همیشه دیگران را مقصر می‌دانیم.

به این فکر می‌کنم که اروپایی‌ها چه نژاد غریبی هستند!! چقدر با ما ایرانی‌ها فرق دارند! ما که اصلا هیچوقت اینگونه نیستیم...

- یعنی اصلا هیچوقت...؟

- نه اصلا هیچوقت!

این روزها شهرم، مایة آزار من است. نه! مردم شهرم مایه آزار من‌اند.

چه غم‌انگیز...

 

چهارشنبه 8 آبان1387
عباس عباس... آب! ...  

این متن را یک ماه پیش نوشتم که حالی داشتم شبیه به این روزها...

همین حالا باید بنویسم. همین حالا که یک ماه مانده است تا 8 آبان. تا 8 آبان. انگار نه انگار که یک سال گذشته است. انگار هزار سال گذشته. انگار هزار قرن گذشته. چگونه می‌توان گفت چقدر عمیق است نبودن او؟ عاشق این بودم که گاهی، هر از گاهی که قیصر را می‌بینم با لبخند به او بگویم: سلام استاد!

این روزها نبودن استادم بهترین بهانه برای گریستن من است.

سال گذشته درست همین روزها بود. دوستی سراغ جزوه‌ای را از من گرفت که دکتر امین‌پور در کتابش به آن ارجاع داده بود. (بود!!...) استاد چند وقتی بود که کمتر می‌آمد. نمی‌دیدمش. نه! کمتر می‌دیدمش. سراغ استاد را از دکتر ترکی گرفتم و گفتم جزوه‌ای را می‌خواهم که استاد در کتابشان... . دکتر ترکی قول داد سراغش را از ایشان بگیرد. قول دکتر ترکی هم همیشه قابل اعتماد بوده و هست. منتظر بودم و همیشه ایمیل را چک می‌کردم تا ببینم خبری هست یا نه.

هفته اول آبان بود. خوابی دیدم. خوابی که خوب یادم هست. خوابی که من بودم و دکتر امین‌پور و عده‌ای دیگر از دانشجویان دانشگاه. سر کلاس. استادم تشنه بود. آب می‌خواست. دائم آب می‌خواست. من بطری آب خودم را به استاد دادم. استاد گفت: بازهم تشنه‌ام. برایم آب بیاورید.

و من تمام ساختمان را به دنبال یافتن آب می‌دویدم. می‌دویدم. می‌دویدم. نمی‌یافتم. استاد تشنه بود...  از خواب بیدار شدم.

فردایش برای دکتر ترکی کامنت خصوصی گذاشتم که: استاد! چه خبر از جزوه؟؟ راستی حال دکتر امین‌پور چطور است؟ خوابشان را دیدم. خوابی که خوب نبود... . امیدوارم که خوب باشند. سلام من را هم برسانید.

8 آبان، وقتی دکتر ترکی را دیدم، جزوه را به دستم داد و گفت: این هم آخرین قول و امانتی دکتر برای شما.

و من آخرین کسی بودم که قیصر امین‌پور امانتی‌اش را با دقت و احترام آماده کرد.

لعنت به من و خوابهایم...

حالا که قیصر نیست، دانشکده ادبیات چیزی است شبیه به حیاط خلوت خانه‌ای متروک. بی‌هوا. بی‌پنجره. بی در. بی‌دیوار.

خاطره‌ای که بنویسی‌اش و چشمانت آنقدر ببارند که دیگر دست بکشی از نوشتنش، خاطره‌ای عزیز است. عزیز. مثل قیصر امین‌پور...

وقتي تو رفتي...

 آواز عاشقانه‌ی ما در گلو شکست

حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست

دیگر دلم هوای سرودن نمی‌کند

تنها بهانه‌ی دل ما در گلو شکست

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه‌های عقده‌گشا در گلو شکست

ای داد! کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای! های های عزا در گلو شکست

آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود

خوابم پرید و خاطره‌ها در گلو شکست

«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت

«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست

دانشكده ادبيات- وقتي كه قيصر نبود...

یکشنبه 5 آبان1387
هزارتوی خیال ...  

 

سلام.

گفته بودم این بار که بیایم

شعری تازه خواهم آورد.

شعری لطیف و خیال انگیز

چون بافة موهای بلندی

که همیشه در پس روسری سبزی که تو دوستش خواهی داشت،

پنهان است.

قرارما این بود

که شعرم را به موهای بافته‌ام گره بزنم.

به بافة گیسوانی که لطیف‌اند و خیال‌انگیز

که دست که رویشان می‌کشی

تمام طول جادة ابریشم را درک کنی.

گفته‌ بودی روزی که بیایی

نشانی خانه‌مان را با خودت خواهی آورد.

خانه‌ای که راهش بی‌شک از جادة ابریشم می‌گذرد.

***

بافة موهایم را در باد که پریشان می‌کنم

تمام عظمت جادة ابریشم را

و تمام افسانه‌های بافتة تو را بر باد می‌دهم.

پریشانی گیسوهایم را شعر می‌کنم

و دوباره می‌بافم

و دوباره در جادة ابریشم گم می‌شوم و خانه‌مان را نمی‌یابم.

از آن روز که به دنبال نشانی خانه‌مان رفتی

تا همین امروز که جادة ابریشم را به تاراج برده‌اند،

روزهای زیادی گذشته‌ است.

روزهایی که بی تو گذشت.

روزهایی که با من گذشت

و من هر روز موهایم را در باد

به سمت جادة ابریشم

به سمت خانه‌مان

پریشان می‌کنم و به باد می‌سپارم

و می‌بافم و می‌بافم و شعری نمی‌یابم

چون تو که سال‌هاست در خیال، بودنت را می‌بافم و ... نمی‌آیی.