تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
برای دیدن تو. ثانیه ها رو می شمرم
یکشنبه 28 مهر1387
مع الجریده ...  

                             مع الجریده

اخرج من معطفه الجریده                       از بارانی‌اش روزنامه‌ای درآورد

و علیه الثقاب                                        و جعبه کبریتی

و دون‌ان بلاحظ اضطرابی                         بی دیدن اضطراب من

و دونما اهتمامی                                    بی اعتنا

تناول السکر من امامی                           قندان را برداشت از روبرویم

ذوب فی الفنجان قطعتین                        در فنجان دو حبه آب کرد

و فی دمی ذوب ذوب وردتین                   در خونم انگار گل سرخی آب کرد

ذوبتی...لملمنی... بعثرنی                      آبم کرد... به هم رساند... و پراکند

شربت من فنجانه                                 از فنجانش نوشیدم

سافرت فی دخانه و ما عرفت این             در دود سیگارش سفر کردم...به ناکجا

کان هناک جالسا و لم یکن هناک             نشسته بود، اما آنجا نبود

یطالع الاخبار                                        دنبال اخبار بود

و کنت فی جوارحی تأکلنی الافکار            من کنار او... در بر اندیشه‌ها

تضربنی الامطار                                     زیر شلاق باران

یا لیت هذا الرجل المسکون بالاسرار         کاش این مرد در بند اسرار

فکر ان یقرأنی ففی عیونی اجمل الاخبار   به ذهنش خطور می‌کرد که مرا بخواند که                                                     که در چشمان من  زیباترین خبرهاست

و بعد لحظتین و دون این یرانی                دو لحظه‌ای گذشت، بی آنکه ببیندم

و یعرف الشوق الذی اعترانی                  بی آنکه شورم را دریابد

تناول المعطف من امامی                        از جلوی رویم بارانی را برداشت

و غاب فی الزحام                                  و در جمعیت ناپدید شد

مخلفا وراء الجریده                                روزنامه تنها از او به جا ماند

وحیده مثلی انا وحیده                            تنها بود، مثل من، تنها، من تنها...

نزار قبانی

ترجمه زینب محمدی

و رفت...

 

چهارشنبه 24 مهر1387
شهر من كجاست؟ ...  
 

صبح که از خونه بیرون می آمدم خواب خواب بودم و دو دل که بروم یا نروم/ دیر هم کردم که برخی را عصبانی کردم (شرمنده ديگه!!)/ تمام طول مسیر هم خوابیدم/وقتی پیاده شدم و از خیابان رد شدم تا سوار تاکسی شوم و به محل کار برسم.../ همان وسط راه یاد خاطرات دیروزم که برای مامان تعریف کرده بودم افتادم/ اینکه تا آخرین ریال پولم را خرج کرده بودم/اینکه حالا هیچ پولی در کیف ندارم/ گفتم: خوب ATM برای چیه؟/ همون موقع به پوچ بودن حرفم پی بردم/ کجای بزرگراه کردستان ATM هست آخه؟/ کیفم رو گشتم و دیدم ۱۲۵ تومان پول خرد دارم/ کرایه مسیر ۲۰۰ بود/ شده بودم عین مجید قصه های مجید/ بزرگراه کردستان رو پياده بالا می رفتم و داستان می بافتم/ اینکه خوب سوار می‌شم می گم پول ندارم: راننده هم درجا منو پیاده می کنه/ قبل از اینکه سوار بشم به راننده می گم که من پول زیادی همراه ندارم: راننده یا راهش رو می کشه می ره یا با نگاهی هرزه می گه اشکالی نداره سوار شو شما با هم کنار می یایم!! در ماشين رو مي كوبم و لگدي به لاستيكش مي زنم و ماشين مي ره/ سوار يك تاكسي می شم و از خانمی که کنارم نشسته می پرسم: ببخشید شما ۱۰۰تومان پول خرد دارید؟ خانم نگاه چپ چپی به من می اندازه و با تبختر و تکبر یه صد تومنی به من می ده و زیر لب حرفهایی می زنه و من پول رو به طرف صورتش پرت می کنم و می گم: من نیومدم که گدایی کنم. من می گم مشکلم اینه(دیالوگی از فیلم آژانس شیشه ای) و راننده به دلیل این رفتار من رو وسط بزرگراه پیاده می کنه!/ از کسانی که کنار خیابان ایستاده اند می پرسم: ببخشید شما ۱۰۰تومن پول خرد دارید؟ همه با بی تفاوتی به من نگاه می کنند و سوار ماشین می شوند و من می مانم. حس گداها را درک می کنم./ از صاحب مغازه ای که تازه باز کرده می پرسم: ببخشيد آقا! مي شه 100تومن به من قرض بدهيد من اولين فرصت براتون مي يارم. صاحب مغازه عصباني مي شه و مي گه: اول صبحي چه مشتريايي نصيب ما شدن خدايا!!(ديالوگي تحريف شده از فيلم آژانس شيشه‌اي) و من رو از مغازه بيرون مي كنه/ از اين خانمي كه داره بچه اش رو به مدرسه مي بره 100تومن پول مي گيرم و .../ نه! نمي شه/ واقعا نمي شه/ چه كار كنم؟‌سرم رو بلند كردم و ديدم تقريبا چيزي نمونده تا برسم!!/ اينطرف پل بودم و كافي بود برم اونطرف پل/ كنار بزرگراه ايستادم و تاكسي گرفتم و 1 دقيقه بعد پياده شدم/ همون 125 تومن رو دادم و پياده شدم/ زق زق پاها و سردرد ناشي از اين همه مشغوليت فكر تمام خواب صبحم را پراند/ وقتي از ماشين پياده شدم با خودم گفتم:

 

لعنت به شهري كه به خاطرِ نداشتن 100تومن پول، بايد از كجاها تا ناكجاهايش را پياده بروي...

***

اگه دوست داشتيد موقع خوندن اين پست اين آهنگ شماره ۵ آلبوم (فقط نگاه مي كنم) حميد حامي رو هم گوش كنيد:

http://www.umahal.com/album/3237.htm

**

اين تبليغ را هم ببينيد ضرر نمي كنيد كلي هم مي خنديد شايد هم مشتري شديد!!!

http://www.shop.porforosh.com/news.php?readmore=28

دوشنبه 22 مهر1387
بي قرار قرارمان نبودي كه بيايي ...  
 

 

می دانستم نمی آیی...

 

مي دانستم نمي آيي...

 

یکشنبه 21 مهر1387
قرارمان یادت باشد/ میان وسعت آفتاب و آینه... ...  

 

یادت هست؟ مهر ماه را می‌گویم؟ یادت هست؟ شما را می‌گویم. شما! یادت هست مهرماه را؟

قرارمان یادت هست؟ ساعت سه و ربع، کنار مجسمه‌ سنگی. وقتی آفتاب تابید. وقتی من منتظر باید می‌ماندم تا برسی. یادت هست؟ شما را می‌گویم. یادت هست؟

امسال هم قرارمان یادت باشد: امروز. رأس ساعت سه و ربع. کنار مجسمه‌ سنگی. من منتظر می‌مانم تا برسی. شما را می‌گویم. می‌شنوی؟ منتظر می‌مانم.

خوابت را دیده‌ام که از راه می‌رسی

اما از خواب که برخاستم

چشمهایم خیس بود.

گریه در خواب نشانه چیست؟

می‌دانی؟

شما را می‌گویم.

شما که من امروز منتظرت هستم. رأس ساعت. کنار مجسمه سنگی. من منتظر می‌مانم تا... .

 من و تو ما هستيم؟!

چهارشنبه 17 مهر1387
پاسخ نامه یا: از ماست که بر ماست ...  
 

قصد داشتم مطلب دیگری بنویسم اما بهتر دیدم اول در مورد مطلب قبلی توضیحاتی بنویسم. دلیل آن هم اظهارات فردی به نام (صبا) بود که نوشته بود:

عزیزم! حتما شما ظاهرت طوریه که نشون می ده احتیاج به کمک داری وگرنه هیچ مرد دیوانه ای هر چقدر هم که دلش بخواد به یکی کمک کنه برای یه خانم محجوب و محجبه بوق نمی زنه و چراغ نمی ده.

خوب! مطلب اول اینکه با نگاهی سطحی به نوشته پیشین من با عنوان (دردسرهای دختران) دستگیرمان خواهد شد که این نوشته نوعی طنز تلخ در خود داشت و این از اغراق های بی شماری که در نوشته به کار رفته کاملا مشهود و هویداست و علامتهای تعجب(!!) پی در پی نشان اغراق گونه بودن مطلب هستند و البته اینکه اغراق جزئی لازم برای نوشته های طنزی از این دست است. اما دوم اینکه با خواندن این نظر کاملا اطمینان یافتم که نویسنده این کامنت نه یک دختر بلکه یک پسر است. البته نظر دومی هم هست که بعد از اثبات این حرفم خواهم گفت. اما اینکه گفتم نویسنده کامنت با نام (صبا) دختر نیست و پسر است دلیلش اینکه اگر کسی دختر باشد و خانه نشین نباشد و خانه داری و محافظت از در و دیوار را به زندگی اجتماعی ترجیح ندهد و اگر بیرون می آید در لفافی خاص (بخوانید گونی سربسته!!) قرار نگرفته باشد و بتوان تشخیص داد که وی دختر است- بی شک لااقل یک بار با این پدیده نه چندان غریب که نوشتم روبه رو شده است. تاکید می کنم به شرط حضور اجتماعی. چون هیچ مرد دیوانه ای (به تعبیر ایشان) برای بانوی محجبه و محجوب خانه نشین و خانه دار بوق نمی زند.

اما دومین نظریه من این است که شخص (صبا) اگر و اگر دختر باشد لااقل در تهران زندگی نمی کند و احتمالا یا خارج از ایران است(که این شکل خوش بینانه و دور از ذهن آن است) و یا در یکی از شهرستانهای کشورمان زندگی می کند. چون تجربه نه به من که به بسیاری ثابت کرده است که تهران با همه جای ایران عزیزمان فرق دارد. پس کسی که در شهرستان زندگی کند نمی تواند این قضیه را درک کند.

غرض این بود که بگویم اگر این شخص دختر باشد و نظرش همین باشد در پیشگاه خداوند و نیز همه دوستان از دختر بودن خودم شرمنده و خجالت زده خواهم شد که کسی تا این حد سطحی و ساده و بی تفکر چیزی بخواند و بعد چیزی بنویسد و بگذرد. کامنت دیگر دوستان محترم را که می خواندم متوجه عمق فکری آنها و نیز توجه و دقتشان شدم. اینکه پیش از نوشتن (فکر) (هم) می کنند. برای اثبات قضیه کامنت دیگر دوستان نیز اینجا ذکر می شود:

هادی: در نظامات دیکتاتوری لبخند معنایی ندارد.شما نیز مانند حاکمان از ارعاب و خشونت مدد گیرید که این تنها درسی است که از آنها آموخته ایم. الناس علی دین ملوکهم.

نگار: عزیزم اصلا لبخند را توصیه نمی کنم. من به شدت متعصب !!!!!! و غیرتی !!!!!!!! هستم. می دونی که ؟ فقط سرت را پایین بندازی کافیه.
متاسفانه جامعه ی امروز ما پر شده از آدمهای بیمار .

سهیل:سلام
خب وقتی اول انقلاب ریختن گفتن فاخشه ها نباشند
بهترین راه حل هم این است که بسوزونیمشون
حالا جونی که زده بالا همه رو فاحشه می بینه
حتی خواهرشو
گناه هم همش گردن این نوع مردها نندازید
چرا که خیلی از خانمهای دیگه هم نه به قصد پول که به قصد لذت سوار این ماشینها می شوند.
به هر حال این ماشینها نتیجه دیدن از کارشون که به هر کس و ناکس تعارف می زند.
خیلی حرف دارم اما ترجیح می دهم سکوت کنم

پنجره چوبی: سلام
خب اینهایی که گفتید آنقدر نهادینه شده که کمتر خانمی بعنوان دردسر میشناسدش،اون آقایون نوع دوست و کمک رسان هم شاید واقعا قصد کمک (در اینجا معنی دیگری دارد) را نداشته باشند ولی نوعی شرارت و شیطنت بین شان رواج یافته که علتش را روانپزشکان باید تشریح کنند.
و شاید دامپزشکان-آخه امروز روز دامپزشک است-
به هر حال فکر میکنم لبخند و شاید پوزخند شما بهترین راه باشد.

 برای تغییر ذائقه اینجا را هم ببینید:

http://www.bbc.co.uk/persian/news/story/2008/10/081007_he-iran-khodro-women.shtml

یکشنبه 14 مهر1387
دردسرهای دختران(1) ...  

مردم ایران و به خصوص مردم تهران، واقعا مردمی نازنین و مهربان هستند و برای درک این مهربانی، نیازی به آزمایشگاه و موقعیت خاصی نیست. کافی است روزی در یکی از خیابان‌های اصلی یا فرعی شهر تهران، منتظر کسی باشید. آن فرد می‌تواند مادر شما، دوست شما، خواهر شما یا یکی از متعلقان سببی و نسبی شما باشد! کافی است چند لحظه منتظر بمانید. همان وقت است که سیل بی‌شماری از افراد به هوای کمک کردن به شما، نزدیک خواهند شد.

اتفاقا همین چند روز پیش که نزدیک میدان آزادی منتظر برادر محترم ایستاده بودم، واقعا شرمندة این همه لطف و محبت جماعت ذکور مهربان و صمیمی شهرم شدم. باور کنید همان چند دقیقه که منتظر بودم، بیش از نیمی از برادران، در حد وسعشان به سمت من می‌آمدند و قصد کمک داشتند. حتی وانتی آمد و همانطور که رد می‌شد و بوق می‌زد و چراغ می‌زد، دست هم تکان داد و چیزی گفت. دقیق متوجه نشدم که چه گفت. اما احتمالا چیزی در همین حدود بود: «بپر بالا!!»

اما نکته‌ای که گذشتن از آن واقعا مشکل است، تمایل موتورسواران محترم برای کمک به من بود!! و نکته‌ای نغزتر و شیرین‌تر اینکه برخی افراد‌ با خودروهای سواری مدل بالا، از لاین آخر خیابان به سمت راست می‌آمدند تا به من کمک کنند و عجبا که برخی در این راه سعی می‌کردند از یکدیگر پیشی بگیرند!!!

این شرمندگی در سایر مناطق شهر نیز برای من پیش آمده است. فقط من در این مواقع از خودم سوالی می‌پرسم: اینکه این افراد اگر روزی خواهر خودشان، مادر خودشان، نامزد خودشان کنار خیابان منتظر باشد و کسی به شیوة خودشان به قصد کمک!!! نزدیک آنها شود، چه برخوردی خواهند داشت؟ اصلا سوال اصلی این است که مگر اینها خودشان خواهر و مادر ندارند؟!

ما دخترها یاد گرفته‌ایم که اینجور مواقع سرمان را پایین بیندازیم و هیچ نگوییم و گوشهایمان در و دروازه باشند. اما من همیشه فقط لبخند می‌زنم. لبخند... .

دختران سرزمين من و تو

سه شنبه 9 مهر1387
دنیای زندونی دیفاله (2) ...  

 

گفتم که بعضی‌ها از بعضی چیزها خوششان نمی‌آید. این خوش نیامدن و در بعضی موارد، بد آمدن، نتیجه‌ی رفتارهای اطرافیان و در بسیاری موارد، نتیجه‌ی اجبار است. شاید تجربه داشته باشید که در کودکی، در مواقع سرماخوردگی در زمستان، ما را مجبور می‌کردند تا شلغم پخته بخوریم. شاید اگر موقع دیگری همین پیشنهاد به ما داده می‌شد، با اشتها شلغم‌ها را می‌خوردیم و دم هم نمی‌زدیم، اما در آن شرایط و با وجود اجباری که وجود داشته )اجباری که بی شک از روی محبت بوده است) و اینکه ما نمی‌توانسته‌ایم- یا نمی‌توانسته‌ایم یا اجازه نداشته‌ایم!!- که از پدر یا مادرمان که پیشنهاد دهنده‌ی این امر بودند، متنفر شویم، در نتیجه از شلغم متنفر شدیم و هنوز هم با دیدن شلغم و یادآوری آن، حالمان خراب می‌شود.

به جای شلغم بسیاری مفاهیم را می‌توان گذاشت. مفاهیمی که با اندکی اندیشیدن به گذشته، در ذهنمان رنگ می‌گیرند و حتی به چرایی نفرتمان هم پی خواهیم برد.

اما اصل موضوعی که قرار بود بگویم این است:

«دین» یکی از همان مفاهیم است که ذکرشان رفت. مفاهیمی که آنقدر با اجبار و زور به خوردمان رفته است که حالا از آن متنفر شده‌ایم. آنقدر در مدارس و سر صف‌ها و در کلاس‌های پوچ و حماقت‌بار دینی و قرآن مجبورمان کردند حدیث حفظ کنیم که حالا اگر یکی از عمیق‌ترین سخنان را بخوانیم و بعد ببینیم گوینده‌ی آن یکی از امامان یا ... است، بدون فکر کردن، از کنارش می‌گذریم و به یاد می‌آوریم همان کلاس‌های خسته‌کننده را. اما اگر همان جمله را جایی بخوانیم و آخر مطلب نوشته باشند: «اشو»، هم دوباره می‌خوانیمش و هم یادداشتش می‌کنیم و هم برای تعدادی از دوستانمان اس ام اس می‌کنیم و هم همیشه در ذهن حفظش خواهیم کرد تا به جای خود از آن استفاده کنیم.

شاید و شاید اگر ما امامان و پیامبران و حتی خدایمان را دیگرگونه می‌شناختیم، اگر تعریف ما از امام، چیزی جز آن بود که در مدرسه مجبور بودیم حفظ کنیمش در حالی که در هیچ‌کجای زندگی‌ به دردمان نمی‌خورد، حالا امامان ما هم اشو بودند!!

این «دین گریزی» یا هر چه که اسمش باشد، در نهاد هیچ انسانی تعبیه نشده است. چه کسی لائیک به دنیا می‌آید؟ ژن چه کسی ثابت می‌کند که از هنگام تولد او بی‌دین یا بد دین بوده؟ می‌توان گفت که هیچ‌کس. اما نخستین برخورد و اولین مواجهه با دین و آنان که چنین وظیفه‌ای را برعهده دارند، مهمترین و اساسی‌ترین تأثیرات را بر روح و روان ما داشته‌اند و این است که امروز، نمایشگاه صنایع غذایی، پر بازدیدتر از نمایشگاه قرآن می‌شود...

***

باز هم اصل اصل مطلب ماند برای آینده اگر خدا بخواهد.

***

خداحافظ ای عطر خوب شبانه...

ماه رمضان هم خاطره شد. عیدش مبارکتان/مبارکمان باشد

 ***

نمی دونم کدوم درسته!! ۲۲ یا ۲۳؟؟! امروز روزنامه اعتماد زمان پخش تله تئاتر خرده جنایتهای زناشوهری رو ساعت ۱۰ شب(۲۲) اعلام کرده. من که فکر می کنم مجبور باشیم از ساعت ۸ منتظر پخش بنشینیم!!!

یکشنبه 7 مهر1387
از همه جا... ...  

 

به نجوای سرانگشتان نجیبت

چشمانم را می‌گشایم.

اما دریغا که سایش مژگان و

جدال پلک‌ها

-چون همیشه-

خیال تو را فراری می‌دهند... .

 

***

1.    پیروزی دیشب استقلال خیلی خوش گذشت!!

2.    پیروزی پیروزی هم بر هواداران مبارک!

3.    چهارشنبه، شبکه 4 قراره تله تئاتری پخش کنه با عنوان «خرده جنایت‌های زناشوهری». براساس نمایشنامه‌ای از اریک امانوئل اشمیت. پیشنهاد می‌کنم اصلا از دست ندهیدش. دو شخصیت داره که زن و شوهری هستن. بازیگران: محمدرضا فروتن و نیکی کریمی. حضور فروتن که یکی از دلایله برای جذابیت این تله تئاتر. اما خود نمایشنامه فوق‌العاده است. فراموش نکنید.

۴. ادامه ی مطلب قبلی را هم به زودی خواهم نوشت.

 

سه شنبه 2 مهر1387
دنیای زندونی دیفاله! (1) ...  

 

بعضی‌ها دست خودشون نیست. البته بی‌دلیل بی‌لیل هم نیست. دلایلی برای خودشون دارند که به هرحال(طبق گفته‌ی وین دایر) قابل احترامه و باید حداقل شنید، حتی اگر مخالف نظر ما باشد.

گفتم که بعضی‌ها دست خودشون نیست. بعضی چیزها را دوست ندارند. شاید بیزارند. شاید متنفرند. خوب این عقیده و سلیقه و نظر آنهاست. ما چه کاره‌ایم؟

خود ما هم از بعضی‌ چیزها خوشمان نمی‌آید. شاید از خیلی چیزهای کم. شاید از خیلی چیزهای زیاد اصلا خوشمان نیاید. اما... مسئله اینه که این عدم تمایل تا چه حد امکان و اجازه‌ی ظهور و حضور پیدا می‌کنه؟ اصلا کسی حق داره نظرش را اعلام کنه؟ نظری منفی درباره‌ی یک «مفهوم» شناخته شده و آشنا که ناخودآگاه کسانی هم با او هم‌داستان و هم‌نظر هستن و کسانی هم نیستن.

ادعای ما (مردم شریف و غیور و همیشه در صحنه‌ی ایران) این است که در کشوری آزاد و دموکرات زندگی می‌کنیم و آزادی وجود داره. دولت به راحتی توسط مخالفانش نقد می‌شه، بدون اینکه منتقدین زندانی بشن! روزنامه‌ها به راحتی اوضاع حاضر را نقد می‌کنند بدون اینکه ترس از دست دادن امتیاز چاپشون رو داشته باشن!!! و هزاران نکته‌ی ظریف دیگه.

ما مدعی آزادی بیان هستیم وتا جایی که من می‌دونم آزادی بیان یعنی اینکه:

هرکسی می‌تونه نظر شخصی خودش را در مورد مسائل مختلف بیان کنه، بدون اینکه ترسی داشته باشه و این اعلام نظر، لطمه‌ای به اون شخص وارد نکنه.

همه اینها را گفتم تا برسم به اصل مطلب. به اصل مطلبی که ذهنم را درگیر کرده. اما فعلا در خم کوچه‌ی اول گیر کرده‌ام. اینکه آیا واقعا ما به راحتی نظراتمون رو اعلام می‌کنیم؟ خانواده‌ی من و بخصوص پدر و مادر من تا چه حد نظر مخالف من را می‌پذیرند که من چنین توقعی رو از جامعه‌ای که در آن زندگی می‌کنم، داشته باشم؟

وقتی که دل تنگه فایده‌اش چیه  آزادی              زندگی زندونه وقتی نباشه شادی

آدم که غمگینه دنیا براش زندونه                     مابین صد میلیون بازم تنها می‌مونه

دنیای زندونی دیواره........

****

این حرف‌ها را مقدمه‌ای بدانید برای آنچه که روزهای بعد، ادامه خواهم داد... .