مع الجریده
اخرج من معطفه الجریده از بارانیاش روزنامهای درآورد
و علیه الثقاب و جعبه کبریتی
و دونان بلاحظ اضطرابی بی دیدن اضطراب من
و دونما اهتمامی بی اعتنا
تناول السکر من امامی قندان را برداشت از روبرویم
ذوب فی الفنجان قطعتین در فنجان دو حبه آب کرد
و فی دمی ذوب ذوب وردتین در خونم انگار گل سرخی آب کرد
ذوبتی...لملمنی... بعثرنی آبم کرد... به هم رساند... و پراکند
شربت من فنجانه از فنجانش نوشیدم
سافرت فی دخانه و ما عرفت این در دود سیگارش سفر کردم...به ناکجا
کان هناک جالسا و لم یکن هناک نشسته بود، اما آنجا نبود
یطالع الاخبار دنبال اخبار بود
و کنت فی جوارحی تأکلنی الافکار من کنار او... در بر اندیشهها
تضربنی الامطار زیر شلاق باران
یا لیت هذا الرجل المسکون بالاسرار کاش این مرد در بند اسرار
فکر ان یقرأنی ففی عیونی اجمل الاخبار به ذهنش خطور میکرد که مرا بخواند که که در چشمان من زیباترین خبرهاست
و بعد لحظتین و دون این یرانی دو لحظهای گذشت، بی آنکه ببیندم
و یعرف الشوق الذی اعترانی بی آنکه شورم را دریابد
تناول المعطف من امامی از جلوی رویم بارانی را برداشت
و غاب فی الزحام و در جمعیت ناپدید شد
مخلفا وراء الجریده روزنامه تنها از او به جا ماند
وحیده مثلی انا وحیده تنها بود، مثل من، تنها، من تنها...
ترجمه زینب محمدی







