چند روز پیش یکی از کارتونهای قدیمی و خاطرهانگیز را از تلویزیون دیدم: «افسانه سه برادر»
چقدر لذت بردم از شنید صدای شانگفی و سائوسائو و لیوبِی!
از قضا همون روز صبح شبکه آموزش را میدیدم که کارتونی ساخته شده بود از روی داستانهای شاهنامه. من که فقط بخشی از کارتون رو دیدم، احساس کردم این صحنههای مضحک را برای خنده ساختهاند. طرز راه رفتنشان دیدنی بود. فکر کنم اگر همینقدر هنر را هم به خرج نمیدادند، موقع راه رفتن سیامک، می شد دست کسی که بریدههای کاغذ پاهای سیامک را حرکت میداد، دید!!
داشتم فکر میکردم به اینکه چرا این همه فاصله هست با وجود این همه سال اختلاف؟! کارتون افسانه سه برادر چه سالی ساخته شده؟ یعنی ما هنوز نتوانستیم بفهمیم آنها چطور کارتون میساختهان که حالا بعد از این همه سال، باید با کلاژ داستانهای شاهنامه را درست کنیم؟
از قضا همون روز که داشتم فیلم دایره زنگی را نگاه میکردم(سی دی که از کلوپ گرفته بودیم) پیش از شروع فیلم قطعه انیمیشنی بود برای فرهنگ سازی در جهت نخریدن سیدیهای کپی و غیرمجاز و ... . انیمیشنی جالب و جذاب.
داشتم فکر میکردم به اینکه عجب!! پس ما هم میتوانیم. مسئله نتوانستن نیست. بیشک، نخواستن است. اما چه کسانی و چرا نمیخواهند داستانهای شاهنامه با کیفیت کارتون دیجیمون ساخته شود و همه ما، بچهها و بزرگترها، ببینیم و یاد بگیریم و آشنا شویم با آنچه در شاهنامه آمده است؟
با خودم به این نتیجه میرسم که مسئله همان نخواستن است. نخواستن. نخواستن... .

اين لينك هم براي يك هديه كوچك براي همه كساني كه مثل من كارتونهاي قديمي را دوست دارند:
نه ستارهها بیفروغ شدهاند
و نه ماه باریک و بینور...
نه زمین خشکیده است
و نه آسمان دل از دریاها و برکهها کنده است...
اتفاق سادهای است این:
«وقتی تو نیستی
نه هستهای ما چونان که بایدند
و نه بایدها...»*
* قیصر امینپور
****
من خوبم! شما چطور؟!

چه خانم باشید و چه آقا حتما در ادارات(به خصوص) و سایر جاها(به طور عمومی) با کسانی که قرار است برای شما کاری را انجام بدهند برخورد داشته اید.
چه خانم باشید و چه آقا حتما براتون پیش آمده که احساس کنید دوست دارید یکی از این اجناس (جنس زن و مرد!) کمکتون کنن.
اگر خانم باشید به تجربه درک کرده اید که ترجیح می دهید کسی که قرار است کار شما را انجام دهد آقایی باشد و اگر آقا باشید..... برعکس.
یادم هست دوره ی کارشناسی. ترم دوم بودم و هنوز از این روابط پنهان بی خبر.
روز ثبت نام به اداره آموزش رفته بودم. مسول آموزش خانمی بود به اسم خانم مهربان. من و یکی از آقایان هم کلاسی با هم آنجا بودیم و هر دو یک کار داشتیم: ثبت نام. من وقتی سلام و خسته نباشید عرض کرده و عرضم را عارض شدم خانم مهربان بدون کوچکترین مهربانی رو به سمت همکلاسی کرد و پرسید: کار شما ؟ و بدون این که من را حتی ببیند! به کار همکلاسی رسیدگی کرد و تمام شد و بعد با بی حوصله گی کار من را هم... .
این اولین بار بود که با این پدیده روبه رو می شدم. شاخ که چه عرض کنم.... از تعجب مات مانده بودم که یعنی چی؟؟ اما بعد عادت کردم.
حالا بعد از این سال هایی که از آن روز گذشته با اطمینان قلبی می گویم که ترجیح می دهم طرف حسابم در ۹۹درصد اوقات از جنس مردان باشد. برداشت های منفی نفرماید!! این تجربه ای است که شک ندارم شما هم داشته اید.
چه خانم باشید و چه آقا..... .
فکر می کنید که چرا اینگونه است؟
واقعا عجیبه! به هیچ وجه باور کردنی نیست! آدم اینقدر ... (بی حواس!)
دوستم که برای سرو سامان دادن به پایان نامهاش اومده تهران، از من خواست که برای راست و ریست کردن فهرست و صفحات کار، کمکش کنم. من هم که همه فن حریف! مدعی! اوف ف ف ف ف!!
نشستم و سه روز کارش را مرتب کردم.
امروز روز آخرت این بشر بود؛ یعنی باید کارش را تحویل استاد می داد. صبح با گردنفرازی بهش زنگ زدم و گفتم که بیا کارت آماده است و پولش رو آماده کن و ... .
آمد و نشستیم کارهای دیگهای هم روش انجام دادیم و save کردم و هر file را جداگانه نامگذاری کردم و بسیار با کلاس، آماده شدم که فایلها رو روی Floppy کپی کنم و فاتحه!
احساس کردم(فقط یه احساس بود، اینکه چرا اینقدر بهش اهمیت دادم عجیبه!) بدک نیست Floppy رو Format کنم. همه فایلها را –بدون استثنا- کپی کردم روی cool disk خودم و رفتم My Computer و الهی به امید تو، گزینه Format را زدم و سوالش را هم مبنی بر پاک شدن فایلها و اطمینان و ... با Ok جواب دادم و راحت تکیه دادم به صندلی.
(لطفا عصبانی نشوید که من چرا موضوعات ساده را اینقدر کامل و با جزئیات توضیح می دم! همه اینها مهم هستند. مهم!)
بله تکیه دادم به صندلی و Format تمام شد و من روی cool disk کلیک کردم که فایلها رو کپی کنم روی Floppy .
کلیک همانا و شوک ناگهانی همان.
(فکر میکنید من چه کرده بودم؟)
این یک حقیقت تلخ بود که :
من به جای Floppy ،؟cool disk را Format کرده بودم.................. . تمام فایلهای پایاننامه و کلی از فایلهای کارهای متعدد خودم رفتند هوا!!
*********
این اتفاق تمام امروزم را به هم ریخت. هرچند که همه فایلها را دوباره با زور و ضرب و البته مهربانی برادر محترم، پیدا کردم، اما شوک این اتفاق هنوز با من هست.
اینکه خیلی از اتفاقا، ناگهان، میافتند و شاید هرگز جبران پذیر نباشند. حتی با کمک برادر و برادران محترم.... . احساس میکنم درس امروز همین بود. همین.
ما را به دعا کاش نسازند فراموش
رندان سحرخیز که صاحب نفسانند
**
رمضان هم آمد. مبارکمان باد. یادمان باشد فرصت رمضان بیش از چشم بر هم زدنی نیست. یادمان باشد با هم بودنمان نیز... .
به قول فردوسی بزرگ:
چو ایران نباشد تن من مباد
و
دریغ است ایران که ویران شود
این روزها با یقینی عجیب ایمان آورده ام که ایرانی که فردوسی از آن حرف می زند جزء همان اساطیر و افسانه هایی است که او به زیبایی وصف کرده است. ایران فردوسی چیزی است شبیه به سیمرغ- کوه قاف و ... .
جدا از مسئله ی تغییر زمان و شرایط و ... که امری بدیهی و اجتناب ناپذیر است اما سقوط و افولی این چنین عجيب و غيرقابل باور به نظر مي رسد.
هدفم نوشتم اين حرفها نبود اما قلم كشيده شد.
هدف اين بود كه يكي از بهترين مجلات پيرامون ايران پژوهي را معرفي كنم.
مجله "ايران نامه" كه در خارج از ايران چاپ مي شود و سراسر به مطالبي پيرامون ايران مي پردازد. اين مجله که توسط مرکز مطالعات ایران در نیویورک منتشر می شود عرصه اي است براي مطالعات ايران شناسي و ايران پژوهي با نگاهي عالمانه و به قلم بزرگاني كه هريك در فرهنگ و ادبيات ايران دستي بر آتش دارند و شخصيت علمي آنها را مي توان از روي حتي يكي از مقالات آنها شناخت.
مطمئن نيستم كه اين مجله همه جا موجود باشد اما من با خوش اقبالي بي نظيري اين مجله را در آرشيو مجلات كتابخانه دانشگاه يافتم و شگفتي آن به حدي بود كه موجب شد آن را -هرچند مختصر- معرفي كنم.
اولين حس بعد از ديدن يكي از شماره هاي اين مجله و خواندن چند مقاله بسيار جالب است. احساس اينكه : عجب! پس ايران اينگونه است؟ پس چرا ما نمي بينيم؟ البته همراه با حس غروري شيرين. مثل وقتي كه هادي ساعي مدال طلاي المپيك را گرفت... .

