سرد بود. با تعجب نگاهش کردم. لبخند زد. انگار که بگوید: نگران نباش. هستم.
نگران بودم.
پله ها را که دوتا یکی دست در دست هم و با هم میدویدیم، من میخندیدم و او نگاه میکرد. نمیخندید.
نگاه مرا که دید. لبخند زد. انگار که گفته باشد: بیا تا کنار آن درخت سبز مسابقه بدهیم.
لبخند زدم و دویدم.
دستم رها شد از دستش.
سردم شد.
سردِ سرد.
به پشت سرم نگاه کردم.
نبود.
به روبه رو نگاه کردم.
درخت نبود. او نبود. من بودم.
یکه و تنها مانده بودم و سردم بود.
خسته بودم.
خواستم نگاهش کنم.
چشمانم مات ماندند.
نبود.
فهمیدم زمان از خواب بیدار شدن فرا رسیده است... .
***
بهتر آنکه هرگز نبينمت
در رؤيای خويش
تا بيدار شوم و جستوجو کنم
دستانی را که حضور ندارند...
( اوتومونو ياکاموچی)
+نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت8:21توسط سميه رشيدي |
|
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست! * تمام حقوق این وبلاگ برای نویسنده محفوظ است.