سلام...

کاش من آن بودم که می رود. آنکه تمام بودنش همان بقچه ای است که بی تکلف بر شانه اش تاب
می خورد.
***
برای دوستانی که مایل به دیدن عکس با کیفیت بالاتری هستند:
سلام...

کاش من آن بودم که می رود. آنکه تمام بودنش همان بقچه ای است که بی تکلف بر شانه اش تاب
می خورد.
***
برای دوستانی که مایل به دیدن عکس با کیفیت بالاتری هستند:
خسته بودم.
نگاهم کرد و دستم را گرفت.
سرد بود. با تعجب نگاهش کردم. لبخند زد. انگار که بگوید: نگران نباش. هستم.
نگران بودم.
پله ها را که دوتا یکی دست در دست هم و با هم میدویدیم، من میخندیدم و او نگاه میکرد. نمیخندید.
نگاه مرا که دید. لبخند زد. انگار که گفته باشد: بیا تا کنار آن درخت سبز مسابقه بدهیم.
لبخند زدم و دویدم.
دستم رها شد از دستش.
سردم شد.
سردِ سرد.
به پشت سرم نگاه کردم.
نبود.
به روبه رو نگاه کردم.
درخت نبود. او نبود. من بودم.
یکه و تنها مانده بودم و سردم بود.
خسته بودم.
خواستم نگاهش کنم.
چشمانم مات ماندند.
نبود.
فهمیدم زمان از خواب بیدار شدن فرا رسیده است... .
***
بهتر آنکه هرگز نبينمت
در رؤيای خويش
تا بيدار شوم و جستوجو کنم
دستانی را که حضور ندارند...
( اوتومونو ياکاموچی)