تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

 

سلام...

در امتداد صبح

کاش من آن بودم که می رود. آنکه تمام بودنش همان بقچه ای است که بی تکلف بر شانه اش تاب

می خورد.

***

برای دوستانی که مایل به دیدن عکس با کیفیت بالاتری هستند:

http://foto.ir/Gallery/ShowImage.aspx?ID=26442 

+نوشته شده در دوشنبه 1387/05/28ساعت9:46توسط سميه رشيدي | |



خسته بودم.

نگاهم کرد و دستم را گرفت.

سرد بود. با تعجب نگاهش کردم. لبخند زد. انگار که بگوید: نگران نباش. هستم.

نگران بودم.

پله ها را که دوتا یکی دست در دست هم و با هم می‌دویدیم، من می‌خندیدم و او نگاه می‌کرد. نمی‌خندید.

نگاه مرا که دید. لبخند زد. انگار که گفته باشد: بیا تا کنار آن درخت سبز مسابقه بدهیم.

لبخند زدم و دویدم.

دستم رها شد از دستش.

سردم شد.

سردِ سرد.

به پشت سرم نگاه کردم.

نبود.

به روبه رو نگاه کردم.

درخت نبود. او نبود. من بودم.

یکه و تنها مانده بودم و سردم بود.

خسته بودم.

خواستم نگاهش کنم.

چشمانم مات ماندند.

نبود.

فهمیدم زمان از خواب بیدار شدن فرا رسیده است... .

***

بهتر آنکه هرگز نبينمت

در رؤيای خويش

تا بيدار شوم و جست‌وجو کنم

دستانی را که حضور ندارند...

( اوتومونو ياکاموچی) 

+نوشته شده در شنبه 1387/05/05ساعت8:21توسط سميه رشيدي | |