|
زیر درختی پر برگ و سبز نشسته بودم و به نیوتن فکر میکردم و سیبش. به شاخههای درخت نگاه کردم. درختِ سیب نبود. گیلاس بود. مطمئن شدم که برای بار دوم، جاذبه را کشف نخواهم کرد! پس چشمانم را بستم. درست همان لحظه بود که افتاد. افتادند. دو گیلاس. با هم. دست در گردن هم. با هم. همان زمان جذبه را برای بار هزارم کشف کردم و ... . حتی دو گیلاس سرخِ سر بر شانهی هم نهاده هم تو را به یاد من میآورند.
بی هیچ حرف و حدیثی، شما را به دیدن چند عکس جالب و جذاب دعوت میکنم.
دنیای غریبی است. حتی غریب تر از آنکه شاملو گفته است. همین دو هفته ی پیش بود. درست دو هفته ی پیش. با یک اتفاق نابهنگام برای انجام کاری مجبور شدم(و واقعا محبور شدم) به مدرسه ای برگردم که روزگاری محل تحصیل آخرین سالهای دانش آموزی ام بود. دبیرستان. قرار بود برایشان کاری انجام دهم.(برخی امور کامپیوتری- توضیح برای پنجره چوبی محترم!) وقتی وارد مدرسه شدم با پدیده ی غیرقابل درکی روبه رو شدم و آن این بود که هیچ چیز تغییر نکرده است. یعنی بعد از حدود ۸ سال همه چیز همانطور مانده بود که زمان ما بود و تنها آدمها تغییر کرده بودند. همین دو هفته ی پیش بود که برای اولین بار رفتم. وقتی وارد مدرسه شدم حال بدی داشتم. دل به هم خوردگی. احساس می کردم همین حالا که جلوی دفتر مدرسه ایستاده ام از حال می روم. کارها را انجام دادم و بی توقف برگشتم. بار دومی که رفتم هفته ی پیش بود. رفتم. این بار بهتر بود. تلاش کردم کمی در مدرسه قدم بزنم. مدرسه ای که حتما او هم مرا به یاد می آورد. همیشه صدای خنده های من ... . بار دوم سعی کردم وارد حیاط مدرسه شوم. نشد. تا نزدیکی در رفتم و متوقف شدم. بوی خاصی می آمد. (فیلم آرامش با دیازپام ۱۰ محسن نامجو را دیده اید که در مورد بو چه می گوید؟) پس برگشتم. بی حتی نیم نگاهی به حیاط. بازهم دلم به هم می خورد. و دیروز برای آخرین بار رفتم. تمام طبقات را گشتم. تمام طبقات را و البته حیاط را. همه چیز همانطور بود که پیش از این بود. هر طبقه بوی همان روزها را داشت. حتی حیاط نیز و حتی تر آفتاب. همه چیز همانطور بود که زمان ما بود. حال غریبی است. درک این نوع لحظات حس هایی چندگانه القا می کند که بیان آنها سخت است. خیلی سخت. حال غریبی دارم. کاش هیچوقت به مدرسه بازنمی گشتم. ای کاش داوری.... داوری.... در کار........... *** پست قبلی خطاب به خدا بود. وقتی بعد از این همه سال که من با بازگشت به مدرسه ی سابقم مبارزه کردم- ناگهان مرا مجبور می کند که برگردم و نظرم تا حدی تعدیل شود باید به حکمش گردن بنهم و تنها بگویم: به روی چشم عزیز دل! فقط همین... |
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|