آن روز که با عشقم
برای همیشه خداحافظی می کردم
با خودم گفتم:
«باید به دنبال عشق دیگری باشم.»
همان لحظه
عشقم برگشت
و خیره به من نگاه کرد.
نگاهی که معنی آن را
درست نفهمیدم اما
فکر می کنم چیزی در این حدود بود:
Shut your mouth!
***
دیگر حوصله ی نوشتن از نمایش گاه کتاب نیست. بگذریم بهتر است...
***
اما بعد بعد التحریر:
ظاهرا عنوان این شعر دوستان را دچار کژتابی ذهن کرده است. با عرض شرمندگی باید گفت منظور از عنوان «شعر ترجمه» آن نیست که شعری ترجمه شده و این- ترجمه آن است. هیچ حقیقت پنهانی وجود ندارد. وقتی این شعر را سرودم خواب بودم. ناگهان بیدار شدم شعر را نوشتم و باز هم خوابیدم. وقتی دوباره بیدار شدم دیدم شعرم شبیه به شعرهایی است که از زبانی دیگر ترجمه شده اند و حقیقت این است که این شعر ترجمه شده از زبان خواب به بیداری است. پس عنوان من چندان هم بی ربط نبود... . هرچند عنوان تغییری نخواهد کرد اما تمام انتقادات وارده بر روی چشم.
خسته نباشید.
نمایشگاه کتاب که تمام شد، دوست داشتم این جمله را با فریادی بلند به گوش تمام مردم ایران و البته برخی کشورهای دوست و همسایه برسانم. به هرحال درخت فرهنگ و بالندگی کشورمان یک سال بزرگتر شده است... .
بگذریم.
امروز قصدم این است که به طبقه بندی برخی از بازدیدکنندگان نمایشگاه بپردازم:
1- دانشجویان: در این دسته، تمام دانشجویان دوره های کاردانی، کارشناسی، کارشناسی ارشد، دکترا و بالاتر جای می گیرند. این افراد بیشتر برای تهیه کتابهای درسی که توسط اساتید معرفی شده اند، به نمایشگاه سرازیر می شوند. به خصوص که اردی بهشت ماه، زمانی بسیار نزدیک به امتحانات است و بهترین زمان برای تهیه کتابهای درسی که یک ماه بعد، امتحان آنها برگزار خواهد شد. این گروه ممکن است بیشتر از دو روز در نمایشگاه دیده شوند و غیر از کتاب درسی، کتابهای متفرقه را هم دیده و از برخی غرفه ها، کتابهای دیگری نیز خریداری نمایند.
2- اساتید: این دسته را به راحتی می توان تشخیص داد. حتی راحت تر از دسته اول. این گروه، کیفی در دست دارند و در حالی که با دست دیگر گاه گاه عرق پیشانی شان را خشک می کنند، با حسرت سری تکان می دهند. این گروه بیشتر از یک نصفه روز در نمایشگاه دیده نمی شوند.
3- دانش آموزان: حاجتی به بیان نیست. در غرفه های گاج، کانون فرهنگی آموزش و ... تعداد قابل توجهی از این دسته را خواهید دید. شاید با برخی نیز، به نام آشنا شوید. توسط بلندگوی که نام افراد گم شده را با ذکر نام مدرسه شان فریاد می زند.
4- سالمندان: افسوس می خورم که چرا از بعضی صحنه ها عکس نگرفتم. باور کنید دو ساعتی که روز یک شنبه پشت درهای بسته نشسته بودم، به وفور از افراد این دسته دیدم. این افراد، عموما بالای 60 سال دارند. به جای توضیح بیشتر، توصیه می کنم فردا صبح، ساعت 8 به بعد، نگاهی به یکی از بوستان ها بیندازید تا برخی از آنها را ببینید. پیرمردها و گاه پیرزن هایی که یا نشسته اند، یا با زنبیل یا کیسه ای که در دستانشان که پشت کمرشان حلقه شده، مشغول قدم زدن هستند. این افراد نمایشگاه را مکان مناسبی برای یافتن هم صحبت و گوشهای فراوان برای نصیحت کردن می دانند.
5- فرهیختگان: این دسته هم مانند دسته 3 حاجتی به بیان ندارند!
6- معماران و مهندسان: این دسته افراد طی امسال و سال گذشته، نمایشگاه کتاب تهران را مکان مناسبی برای دریافت اطلاعات مهندسی و معماری دانسته اند. (چرا عکس نگرفتم؟!) دلیل این امر، ساخت و سازهای دائمی در مصلی است که جایگاه بسیار مناسبی برای شناخت انواع تیرآهن، میلگرد، شیوه های نوین معماری و ... است. این افراد کاملا قابل شناسایی هستند. یا اصلا به داخل نمایشگاه و غرفه ها نمی آیند و از فضای بیرونی بهره می برند و اگر هم بیایند شبیه کفتربازها، در حالی که چیزی زیر لب زمزمه میکنند(احتمالا به ذهن می سپارند!)، سرشان بالا است و در حال شمارش ستون ها و تیرچه ها و ... .
7- بیکاران: کسانی که برای خرید یک کتاب به نمایشگاه می آیند و 5 ساعت دنبال غرفه مورد نظر می گردند و بعد از این مدت خواهند دانست که ناشر مورد نظرشان در شبکه موجود نیست! این دسته هم در آمار، شاید جزء گروه 5 محسوب شوند.
8- کودکان و اطفال زیر 5 سال: احتمالا شما هم با تعداد زیادی از آنها در میان غرفه ها برخورد داشته اید. اطفالی که پس از مدتها فضایی بزرگتر از منزل یافته اند تا در آنجا با هم سن و سالهای خود که شکر خدا کم هم نیستند، قایم باشک بازی کنند. این گروه به دلیل میزان بالای ورود و خروج از درها، نقش مهمی در بالا رفتن آمار بازدیدکنندگان از نمایشگاه دارند... . صدای خوبی هم دارند، عموماً!
9- خوره ها: این افراد پای ثابت تمام غرفه ها هستند. عموما قوی هیکل اند، صدایی رسا دارند و همچنین دارای معجزاتی چون طی الارض هستند و در آن واحد ممکن است در غرفه های متعددی باشند. هر روز هستند. تعداد زیادی کتاب می خرند. اصولا خوب هم چانه می زنند. در کل، نمایشگاه به عشق این افراد هرساله برپا می شود!
10- امثال من: چند ساعتی در نمایشگاه حاضر می شوند. برخی غرفه ها را سرمی زنند. به علت حجم بالای افراد 9 دسته بالا، و ضعف سیستم دفاعی و جسمانی!! گوشه هایی از برخی کتابها را می بینند. عطا را به لقا می بخشند. با چشمانی خیره به دیگران نگاه می کنند. دائم به دنبال سوژه اند. بعد از یافتن چند سوژه ی به اصطلاح تپل، از دیگران راه خروج را می پرسند و ... فرار.
***
خیلی تلاش کردم. باور بفرمایید این نوشته حاصل ساعتها نوشتن است. اعتراف می کنم تا به حال اینقدر سعی در خودسانسوری نداشتم. اما این بار سعی کردم بدون عصبانیت و کینه بنویسم.
چه می شود گفت؟
***
در پست بعدی انشاءالله عناوین پرفروش ترین کتابهای نمایشگاه بیست و یکم را خدمتتان عرضه خواهم کرد.

خوب یادم هست کوچکتر که بودم – نه خیلی کوچکتر، بلکه همان روزها که با اکراه تمام به دبیرستان میرفتم! مخصوصا سالهای اول و دوم- فروردین و اردیبهشت ماه که میشد، باغچهی حیاط خانهمان(که حسرت یکبار دیگر بودن در آن خانه برای همیشه در دلم خواهد ماند) پر میشد از گلهای رُز سرخ و صورتی و زرد و یاسهای دو رنگ-سفید و زرد-. هفتهی معلم که از راه میرسید هر روز صبح 15 دقیقه پیش از آنکه سرویس برسد، قیچی به دست می دویدم و چند گل میچیدم و با گلهای یاس و برگهای سبزش آنها را دسته میکردم و با فویلهایی که پیش از آن در کیف مدرسه جا سازی کرده بودم، میبستم و دسته گلی میساختم و با احتیاط تمام روی کتابهایی که در کیف چیده بودم میگذاشتم تا مبادا له شوند. در تمام طول مسیر، در سرویس به این فکر میکردم که امروز این گل را به خانم فلانی که بهتر از خانم فلانی است میدهم و میگویم:«خانم روزتون مبارک!» بعد با خودم خیال می کردم که او مرا میبوسد و میگوید:«ممنون دخترم! چه گلهای قشنگی.» من هم با گردنی برافراشته با حاضر جوابی میگفتم:« گلهای باغچه خونهمونه خانم. خودم چیدمشون. اتفاقا این خار هم همون موقع که اومدم این رز صورتیه که کنار اون قرمزه گذاشتهام را بچینم تو دستم فرو رفت. اما خانم حالا دیگه درد نداره...» هنوز مشغول بلبل زبانی بودم که به مدرسه میرسیدیم. از سرویس پیاده میشدم. سر صف میایستادم و بعد به کلاس میرفتم و بعد زنگ تفریح و بعد کلاس بعدی و زنگ تفریح بعدی و بعدی و بعدی و ... گلها که حالا از روی کتابها به کف کیف سُر خورده بودند، با فشار کتاب زنگهای پیش از بین می رفتند و عصر که به خانه بر میگشتم به این فکر میکردم که فردا برای کدام یک از معلم ها گل ببرم!!!
حالا بعد از گذشت این سالها، فقط شرمنده تمام گلهایی هستم که کف کیفم از بین رفتند و پرپر شدند... .
(دوستان عزیز از عنوان جدید وبلاگ تعجب نکنید. صبر داشته باشید. حکمتی در آن است. خواهید دانست. اگر هم دوست دارید حدس بزنید.)
جمعه هفته ایی که گذشت، مثل تمام جمعه های گذشته، حرف تازه ای نداشت. اما فرصت مناسبی بود برای دیدن فیلم هایی که ارزش دیدن دارند. 
عنوان اولین فیلم این است:
با بازی:
Tim Roth
Pruitt Taylor Vince


احتمالا نسخه ی ایرانی آن را از تلویزیون دیدهاید. من هم اولین بار بخشهای پایانی فیلم را از برنامه 100 فیلم شبکه 3 دیدم و چنان مجذوب شدم که نسخه DVD آن را تهیه کردم تا هم با دقت و تمام و کمال فیلم را ببینم و هم خود خود فیلم را. هنوز هم بعد از چند بار دیدن نمیدانم چرا تلویزیون ما، بخشی که 1900 می خواهد بانو را ببوسد حذف کرده است! واقعا چرا؟!
فیلم دوم که با وجود در دسترس بودن(چون DVD آن کنار افسانه 1900 و در یک قاب بود!!) اما به دلیل عدم علاقه به فیلم هایی که به جنگ پرداخته اند، مهجور مانده بود. همین جمعه بعد از اینکه برای بار چندم 1900 را دیدم، بالاخره به سراغش رفتم و فیلم را تماشا کردم:
ENEMY at the Gates
و لذت بردم. همین.


فیلم اول را به شدت پیشنهاد می کنم. جمعه ایی که پیش رو است شاید حرف تازه ایی... .
***

كاش علي عابديني ... .
***
مستي ها تمام شده اند و خواب آن غزال رميده است كه اين روزها نيست؛ چون تو كه قرنهاست نيستي.

(نقاشی اثر ایمان ملکی)
بگذار ببارند چشمهایت، حالا که اینگونه بی پرده و صریح، تنهاییات در مقابل تمامِ بودنِ حقیرت به رقص برخاسته است.
بگذار ببارند چشمانی که گناهآلودند.
چشمانی که تاب نیاوردند.
چشمانی که «او» را دیدند.
«ز دست دیده و دل هر دو فریاد...»
هیچ میدانستی که منشأ عشق و اشک یک چیز است؟
(دل)
دل که نباشد، عاشق نمیشوی.
دل که نباشد چیزی برای خرد شدن از عشق نداری (و شاید آسودهتری!)
دل که باشد، عاشق هم باشد، اشک هم هست و دستی که دلتنگیهایت را موبهمو بنویسد؛ چون نُتهای موسیقی و دستی دیگر هست که اشکهایت را پاک کند؛ مهربان و صمیمی و چه خوب است که خدا به ما دو دست داده است... .
«یه آدم هم مثل 11 میمونه، فقط کافیه به پاهاش نگاه کنی... .»*
در بهاری که بی تو خزان شد باورم شد دگر نیستی تو
خود نگفتی که من هم بدانم کیستی تو؟ چیستی تو؟**
اما بعدالتحریر:
نازنین دوست مهربانی، روزی شماتتم کرد که چرا اسم شاعرانی که شعرشان را مینویسم ذکر نمیکنم. به احترام او، پاورقیها اضافه میشوند:
* دیالوگی از فیلم شبهای روشن
** نمیدانم شعر از کیست. خواننده: ایرج بسطامی.

