رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد

.
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد...
رسيد مژده كه آمد بهار و سبزه دميد

.
چه بي نشاط بهاري كه بي رخ تو رسيد...
بهار مي رسد
تو نيستي و من هنوز
چشم به راه بودنت
و منتظر براي يك نظر رسيدنت
ايستاده ام.
چه باور خوشي است اين
كه با بهار
شكوفه مي رسد
نسيم و عطر سيب هم
***
كاش بودني شوي تو با بهار.
شكوفه ي بهاري ام
سلام...

دوست عزیزم انسیه جهان تیغ شعری نوشته و من را شرمنده محبت خودش کرده در این روزهای آخر سال.
این آخر سالی!! داشتم پیام های دوستان را نگاه می کردم و به این فکر می کردم که چقدر دچار دوست شده ام(یعنی دوستان زیادی پیدا کرده ام).
اما دو پیام دیدم که برایم مشخص نشد یعنی چی و ارتباط آنها را با پست مربوطه؟
شما کمک کنید:
۱)
(قالت نمله یا ایها النمل ادخلو مساکنکم لا یحطمنکم سلیمن وجنوده وهم لایشعرون) {برای پست شیرقهوه}(با نام بشنو)
۲)
{راستی این قدر کفر گویی متضاد با ذات دختران است وحسابی تعجب برانگیز به هرحال}(برای پست بیقرارم روز و شب} (دوست خوبم پوچعلی)
از شما تقاضا دارم درصورت دریافت درکی متفاوت از این نوشته ها مرا نیز درجریان بگذارید. ممنون.
پیرو درخواست قبلی:
دوستان عزيز! (بشنو) و (پوچعلي) هر نوع نظر تكميلي خود را در مورد كامنت هاي مذكور تا پايان وقت اداري سال 1386، اعلام فرمايند.
قبلا از همكاري و مساعدت شما كمال تشكر را دارم.
ناخودآگاه
دست ها همه به سوی او دراز می شوند
همه
هر کس امید دارد یک بار
فقط یک بار
حتی به قاعده یک بند انگشت
به او برسد.
وقتی رسید
گرم و صمیمی و محکم و مطمئن
می فشاردش
در میان انگشتان مشتاق و بی قرار
آن گونه که کودکی دست مادرش را!
می بینم نیاز دست ها را
حسرت انگشتان را
تقلای شانه ها و بازوها را
و فکر و ذهن را
که چه درگیر است
تا بیابد راهی
روزنی
روزنه ای...
همه تو را می جویند در این هیاهو و شلوغی
میله ی اتوبوس!
(عکس نمادین به احترام پنجره چوبی حذف شد.)
***
این هم شعری برای هادی که درخواست شعر داده بود!
(البته دوست بزرگواری گفت که این شعر نیست. خوب نیست. قبول. این نیمه شعر را بپذیرید. تا بعد)
زیاده عرضی نیست؛ فقط اینکه:
10 اسفند سالروز تولد نصرت رحمانی بود. شاعری که با فیلم شبهای روشن با او آشنا شدم و حالا هردوی اینها را به شما پیشنهاد میکنم؛ هم شعرهای نصرت رحمانی را و هم فیلم شب های روشن را...
این هم شعری از نصرت عزیز، به یاد میلادش.
بر دستهایمان
بالای تخت، به دیوار، بر میادین شهر
حتی بر دکمه های ... جلیقه
زنجیر بسته ایم و یک ساعت
بی آنکه قبله نمایی به دست بگیریم
در موجتاب آینه راندیم
و ... واماندیم
زندان چه هست؟ جز انسان درون خود
راستی که هیچ زندانی به کوچکی مغز نیست
آری ما همه زندانیان خویشیم
(از کتاب شمشیر معشوقه قلم)

***
البته 10 اسفند تولد کسان دیگری هم بود. مثلا دکتر تقی پورنامداریان؛ استاد عزیز و منحصر به فردمان. خداوند سلامت بدارد ایشان را و همه شما را ... .
نوشتم ۵
گفتم:
- شعری برای تو
لبخند مُرد!
اندوه خیمه بست.
بیباورم! عزیز!
هر عددی شعری است
و ۵ شعر عددهاست- شکل قلب-
و ۵۵
بیتی ز تک غزل عاشقانهای است
نفرین به عشق فسون جاودانهای است! ... (نصرت رحمانی)
***
پنجم اسفند هر سال،
اگر به خانهی من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچهی بن بست بنگرم...
5 اسفند هرسال که میرسد، به یاد خودم میافتم.
چهارزانو، ساده و گرم، روبه روی خودم مینشینم. به چشمانش زل میزنم(چشمانی که شاید سادهاند و صمیمی!). دستهایش را میگیرم و میپرسم:
چه شد؟
و او، چون همیشه و مانند تمام سالهای گذشته، آرام و صبور میگوید:
هیچ.
آن زمان است که من سخنرانی بلند بالای خودم را دربارهی حوادث و اتفاقات و رویدادها و روزها و شبها و ... که در یک سال گذشته رخ دادهاند، برایش میخوانم و او چون همیشه و مانند تمام سالهای گذشته، نگاه میکند و
فقط سکوت میکند.
اما امسال دیگر سخنی نخواهم گفت. من هم آرام مینشینم و سکوت میکنم و این سکوت یعنی... .
امروز روز میلاد من است
میخواهم این حقیقت را باور کنم
اما سخت است.
میخواهم شاد باشم
اما این سختتر است.
میخواهم باشم
اما این...
پس
دستانم را باز میکنم
به پهنای بودنم.
چشمانم را میبندم
به روی تمام بودنم
و فریاد فروخوردهی خود را برمیآورم:
خدای من!
یک شکر تو از هزار نتوانم کرد...
***
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
اگر عمری بود فردا - ۵ اسفند - خواهم نوشت.
نوشتم ۵
گفتم: شعری برای تو...
و ۵ شعر عددهاست
شکل قلب ...