|
قهوه نبودم - تلخ. شيرين بودم، چون طعم شير كه بر قهوه اش بيفزايي . . . اما تو تنها قهوه را نوشيدي بدون شير...
ستارهها که یکی یکی رخ مینمایند و ماه که جلوهاش بیشتر میشود پلنگها بیتابتر میشوند و جسورتر. پلنگ من اما خوابیده است و گویی هیچ چیز بیدارش نخواهد کرد؛ نه تابش ستاره و نه حتی جلوهگری ماه و مهتاب! . . . بخواب پلنگ بیچنگ و دندان! بخواب! شب چهاردهم، مدتهاست که به پایان رسیده است... *** مرز در عقل و جنون باریک است/ کفر و ایمان چه به هم نزدیک است... *** هی رفیق! رو آسمونا بنویس: نای پریدن دیگه نیست تو چشمای قاصدکا شوق رسیدن دیگه نیست...
اصلا گفتن و گفتن و فرياد زدن و ناله كردن و ضجه زدن و ... به چه دردي مي خورد وقتي هيچ عرش كبريايي با آن نمي لرزد؟؟؟ مگر اين گونه نمي گويند؟ نكند اين هم جزء اساطير است؟!! خسته ام. فريادها و دويدن هايم مرا به هيچ جايي نرساند. نه به جاهايي كه دوست داشتم نه به چيزهايي كه دوستشان داشتم و حالا ديگر ترديد دارم كه آيا هنوز هم دوستشان دارم؟ اميد... صبر... دعا... متنفرم از تك تك اين واژه ها كه فقط حقارت مرا به رخم مي كشند، بيشتر از پيش... *** در اين زمانه ي بي هاي و هوي لال پرست خوشا به حال كلاغان قيل و قال پرست...
دوستي دارم نزديك و صميمي. فردي است ساده و صادق. جزو معدود افرادي كه هميشه اعتماد داشتم كه پاك است. (بين خودمان باشد يك بار گفتم اين همه مي گويند فاطمه ي زهرا- منظورشان همين شخص است...) كسي است كه همه چيز خود را براي ديگران فدا مي كند تا ديگران راضي باشند و از اين كار احساس رضايت مي كند. مخالفت و اعتراض در ذات او تعبيه نشده است. چه شد؟ باورتان نمي شود؟ فكر مي كنيد اين شخص ساخته ي ذهن من است؟ نه! اين عين حقيقت است. و حالا اين فرد سالها است تهمت و زخم زبان هاي بسياري را از فردي نزديك- دور تحمل مي كند. اين بار آخر كه ديدمش، خرد شده بود. خرد... باز هم تهمتي ديگر به نا روا. خسته بود. به من گفت: {سميه! اين همه مي گن خدا حق را به حق دار مي ده، ظالم رو رسوا مي كنه، حق مظلوم رو مي ده و ... پس كِي مي خواد يه كاري بكنه؟ سميه! خدا كجاست؟} و من فقط سكوت كردم..... فقط سكوت...
هر روز صبح پیش از دمیدن سپیده و پیش از افول ستاره از خواب بیدار می شوم -خسته و خاک آلود- گویی از گورستان بازگشته ام با همان غبارهای معمول و کشیده می شوم به سوی جای هایی که مرا می شناسند و من با تمامشان احساس غریبه گی می کنم و هر روز گم می شوم در راهروها و پیچ و تابشان و نگاهم خیره می ماند بر درهای بسته و نیمه بازشان و تمام روز پوست صورتم کشیده می شود از لبخندهای اجباری -اجباری!- و چشمانم خسته می شوند و خراشیده می شوند چشمانی که تنها به دیدن خواب تو عادت کرده اند... و شب که خسته و زخمی و غبارآلود به خواب -همزادم- سلام می دهم احساس می کنم سالیان سال پیاده تنها به دنبال رد پاهایی دویده ام -در برف و خورشید چون همیشه بی رحمانه بر من تابیده است و من آب شده ام بر جای پاهایی که از آن توست... ۸۶/۱۱/۱: این روز اول بهمن ماه است!
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|