باد را باور کن
و
باران را ...
پاییز به پایان نزدیک است.
چون من که این روزها......
***
این روزها نوشتن از مرز قلبم فراتر نمی رود. به انگشتانم نرسیده، خشک می شود و می میرد.
شاید مرده ام!!!
باید گریست بر این ویرانه که
... منم!
****
مرثیه گو شده ام این روزها.
مرثیه...
این روزها مشغول فکر کردن روی موضوع «علل پیدایش مرثیه از دیدگاه روانشناسانه و جامعه شناسانه»هستم.
چقدر حرف دارم برای گفتن در این مورد.
قصد ندارم که مانند تمام تحقیق ها و پروژه هایی از این دست، منابع مختلفی را جمع کنم و تکه ای از هرکدام را بنویسم و دست آخر، نتیجه گیری کنم.
قصدم این است که چند وقتی دیگر را هم در این مورد فکر کنم و تحلیل ها و برداشت های فردی ام را از دیدگاه روانشناسانه و جامعه شناسانه بنویسم!
علل پیدایش مرثیه.
چرا هنگام رسیدن هرنوعی از بلا، لب به مرثیه سرایی می گشاییم؟
آیا مرثیه گویی کفر نیست؟؟؟!!
***
راستی!
چهلمین روز رفتن قیصر امین پور هم گذشت.
دیشب که در تب می سوختم، تلویزیون را دیدم که برنامه ای پخش می کرد از قیصر.
خوب که نگاه کردم، یادم آمد چیست.
سال 80 بود به گمانم.
کلاسی داشتم که ساعت آن با کلاس ادبیات معاصر دکتر امین پور تداخل داشت.
بیشتر روزها کلاس خودم را در پای کلاس امین پور قربانی می کردم.
اما آن روز مجبور بودم کلاس خودم باشم.
بعد از کلاس فهمیدم که برای ساختن مستندی از زندگی قیصر، گروهی با دوربین های فضول و مزاحمشان از راه رسیده بودند و ... .
دیشب همان روز را نشان می داد. همه دوستان خودم بودند. مریم، امید، محمد و ... قیصر، با همان نگاه و صدای همیشگی و گرم.
و باز فهمیدم که چقدر این روزها جای قیصر در دانشکده خالی است. خالی... خالی.... و پر ناشدنی.
***
ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مایه داشتی و نکردی کفایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
در آتش ار خیال رخش دست می دهد
ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی
***
دوستی مهربان و عزیز از آنان که بی شمارند، این روزها درد بیماری سختی را تحمل می کند. دعا کنید شما که پاک هستید، تا او نیز برَهَد از این عذاب مدام.