تبليغاتX
با گريه خنديدن
عاشقم کن ولی با دلم راه بیا...

 

یلدا!

شبی طولانی و بی انتها!

شبی بی نظیر!

شبی شب تر از دیگر شب ها!

تمام اینها به من چه ارتباطی دارند؟ !!!

برای آنکه دیگر نه شب را می شناسد و نه روز را، شب یلدا چه معنی دارد؟

در این روزها که گم شده ام و نابود، شب یلدا داغم را تازه تر می کند و بی پناهی هایم را در پیش چشمانم بزرگتر.

پیش از این می گفتم:

خوشحالم از رسیدن یلدا؛ چرا که مجالی است تا اندکی حتی اندکی- بیشتر با یاد تو باشم.

اما حالا که حتی هاله ی دور و ناپیدای تو را هم گم کرده ام و جای خالی ات بزرگ تر از درک من است، در این یلدای بی اعتماد و سیاه، چه کنم؟

شاید بهتر است بخوابم!

از همین حالا!

و ساعتم را برای دو روز دیگر کوک کنم تا بیدارم کند تا هیچ درک نکنم در تمام ثانیه ها و دقایقی که گذشتند و تا سال دیگر نخواهند آمد، تو نبودی.......

  

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 10:19 | لینک  | 

 

باد را باور کن

و

باران را ...

پاییز به پایان نزدیک است.

چون من که این روزها......

***

این روزها نوشتن از مرز قلبم فراتر نمی رود. به انگشتانم نرسیده، خشک می شود و می میرد.

شاید مرده ام!!!

 

باید گریست بر این ویرانه که

... منم!

 

****

مرثیه گو شده ام این روزها.

مرثیه...

این روزها مشغول فکر کردن روی  موضوع «علل پیدایش مرثیه از دیدگاه روانشناسانه و جامعه شناسانه»هستم.

چقدر حرف دارم برای گفتن در این مورد.

قصد ندارم که مانند تمام تحقیق ها و پروژه هایی از این دست، منابع مختلفی را جمع کنم و تکه ای از هرکدام را بنویسم و دست آخر، نتیجه گیری کنم.

قصدم این است که چند وقتی دیگر را هم در این مورد فکر کنم و تحلیل ها و برداشت های فردی ام را از دیدگاه روانشناسانه و جامعه شناسانه بنویسم!

علل پیدایش مرثیه.

چرا هنگام رسیدن هرنوعی از بلا، لب به مرثیه سرایی می گشاییم؟

آیا مرثیه گویی کفر نیست؟؟؟!!

 

 

***

راستی!

چهلمین روز رفتن قیصر امین پور هم گذشت.

دیشب که در تب می سوختم، تلویزیون را دیدم که برنامه ای پخش می کرد از قیصر.

خوب که نگاه کردم، یادم آمد چیست.

سال 80 بود به گمانم.

کلاسی داشتم که ساعت آن با کلاس ادبیات معاصر دکتر امین پور تداخل داشت.

بیشتر روزها کلاس خودم را در پای کلاس امین پور قربانی می کردم.

اما آن روز مجبور بودم کلاس خودم باشم.

بعد از کلاس فهمیدم که برای ساختن مستندی از زندگی قیصر، گروهی با دوربین های فضول و مزاحمشان از راه رسیده بودند و ... .

دیشب همان روز را نشان می داد. همه دوستان خودم بودند. مریم، امید، محمد و ... قیصر، با همان  نگاه و صدای همیشگی و گرم.

و باز فهمیدم که چقدر این روزها جای قیصر در دانشکده خالی است. خالی... خالی.... و پر ناشدنی.

 

***

ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت

صد مایه داشتی و نکردی کفایتی

 

بوی دل کباب من آفاق را گرفت

این آتش درون بکند هم سرایتی

 

در آتش ار خیال رخش دست می دهد

ساقی بیا که نیست ز دوزخ شکایتی

 

***

دوستی مهربان و عزیز از آنان که بی شمارند، این روزها درد بیماری سختی را تحمل می کند. دعا کنید شما که پاک هستید، تا او نیز برَهَد از این عذاب مدام.

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 11:57 | لینک  | 

 

 

دنیای امروز جولانگاه حکومت دونان است...

 

به قول حسین پناهی:

                           این بود زندگی؟؟

 

*حالم از زندگی این شکلی به  هم  می خوره. حالم از هرچه زندگی به هم می خورده.

** من خودم و خدایم را  گم کرده ام. آن وقت تو جایی میان چشمان من به  دنبال خدا  می گردی؟

 

نوشته شده توسط سميه رشيدي  در ساعت 7:38 | لینک  |