در كوچه اش زير نظر خوابانده بودم
تا سوز عشقم را به او فهمانده بودم
ما پيش دانشگاهي او صبحي من عصري
كوچكتر از من چون دو سالي مانده بودم
از آشغالي كهنه دفترهاي او را
يك شب ربوده نام او را خوانده بودم
در نانوايي ديدمش يك روز و از هول
در جوب افتادم ورا خندانده بودم
برخاسته شرمنده خوشحال از ته جوب
خود را تكان داده سرم خارانده بودم
مثل هميشه يك نگاه از جانب او
من هم حيا را از دو چشمم رانده بودم
كنكور داديم او قبول و من به خدمت
عازم شدم چون خر به گل وامانده بودم
.
.
.
(مجيد خسروي)
