تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

 

در كوچه اش زير نظر خوابانده بودم

تا سوز عشقم را به او فهمانده بودم

 

ما پيش دانشگاهي او صبحي من عصري

كوچكتر از من چون دو سالي مانده بودم

 

از آشغالي كهنه دفترهاي او را

يك شب ربوده نام او را خوانده بودم

 

در نانوايي ديدمش يك روز و از هول

در جوب افتادم ورا خندانده بودم

 

برخاسته شرمنده خوشحال از ته جوب

خود را تكان داده سرم خارانده بودم

 

مثل هميشه يك نگاه از جانب او

من هم حيا را از دو چشمم رانده بودم

 

كنكور داديم او قبول و من به خدمت

عازم شدم چون خر به گل وامانده بودم

.

.

.

(مجيد خسروي)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:34  توسط سميه رشيدي   | 

 

سلام.

به گفته دوست عزیزم جناب هادی وحیدی دو هفته است  که اینجا تعطیل شده است.

نمی شد نوشت.

هفته اول به دلیل جابه  جایی ناخواسته و  ناگهانی منزل و دوری از اینترنت خانگی!!  نشد که بنویسم و  هفته بعد  آوار خبر پر کشیدن قیصر امین پور چنان لالم کرد که   احساس می کردم که دیگر نخواهم نوشت.

اما از نوشتن گزیری نیست چنان که از زنده بودن.

.

.

.

 

دیروز دوستی آشفته  و مهربانانه تماس گرفت و پرسید: خوبی؟

و من خوب نبود.

پرسید: زنده ای؟

و من نمی دانستم.

گفت: خواب تو را دیدم.

و من برایم   عجیب بود.

گفت: خواب دیدم مرده ای.

و من لرزیدم...

از دیروز به این فکر می کنم که چقدر مردن خوب است.

اگر زندگی این است پس مرگ بسیار شیرین خواهد بود.

این روزها مرگ شیرین تر به نظر می رسد. چرا  که همه چیزهای خوب با  مرگ رفته اند. پس با  مرگ شاید و شاید دوباره بتوان با آنها بود.

نمی دانم...

خواب رفیق قدیمی آشفته ام کرد. تنها  به یک دلیل و آن دلیل  همیشه «تویی».

چقدر زندگی غریب است.

.

.

.

 مبهوت مانده ام من و خوابم نمی برد

آن قطره ام که  هیچ سرابم نمی برد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:5  توسط سميه رشيدي   | 

 

زمین خورده‌ام.

زمینم زده‌ای.

چنان که دیگر برخاستن از زمین برایم رویایی دور است و دست نیافتنی.

و پاهایم لنگ شده است.

و راه رفتن با پای لنگ چقدر دشوار است.

و حالا درک می کنم مرد لنگی را که چند روز پیش به دنبال اتوبوس دوید، اما نرسید. چون لنگی پایش او را مجال رفتن نمی داد و او جا ماند و هیچ کس برای او صبر نکرد.

این حکایت من است.

من لنگ شده ام و فلج.

راه رفتن نمی دانم.

لنگ می زنم.

افتان و خیزان می روم.

و از همه بدتر آنکه نمی دانم چرا می روم.....

و هیچ کس به لنگی من حتی نیم نگاهی ندارد تا کمی صبر کند.

بهتر...

بگذار دنیا تا همیشه بدود و برود و به آخر برسد.

مگر فرقی هم دارد؟

و حالا...

این منم که جا مانده ام و لنگ می زنم و نمی دانم که آیا پیش از این جاده هایی برای پاهای لنگ ساخته شده است؟؟؟

 

 ***

* آنجا که حتی اشک هم مرهم نیست لبخندها را باید سلاخی کرد.

 

** دیدید که هیچ کس برای سوال های دو پست قبلی من جوابی نداشت!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:43  توسط سميه رشيدي   |