یک بار فکر کنم در یکی از کتابهای شریعتی خواندم که:
نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن.
در حالی که تصور من همیشه برخلاف این بود.
فکر میکردم مینویسم تا جاودانی شود و باقی بماند.
اما بعد دیدم نه!
درست همان است که گفتهاند.
نوشتن برای فراموش کردن است.
برای همین است که این روزها میل زیادی به نوشتن دارم و نمیدانم چرا هر گوشه و هر کاغذی که پیدا میکنم دوست دارم بنویسم و بنویسم و .................................. فراموش کنم.
این روزها تمام دیوارها و ساعت ها و ثانیهها و پلهها و آفتاب، دلم را میلرزانند و هی دلم بالا و پایین میشود (منظور از دل، عضو صنوبری شکل است که در ناحیه چپ قفسه سینه قرار دارد. آن را مرکز وجود نیز گویند.) و ناگهان احساس میکنم از بلندی پرت شدهام به چند سال پیش.
چند سال؟
اشتباه نکن.
فراموش نکردهام.
دو سال و نوزده روز.
کم کم سه سال میشود.
کم کم.
دور نیست.
اصلا دور نیست.
چقدر فراموشی نعمت بزرگی است.
اما من از آن بیبهره ماندهام.
همانطور که از صبر... .
دو سال و نوزده روز پیش، شروع یک آشنایی نبود.
دو سال و نوزده روز پیش، زمان کشف دل (همان عضو صنوبری شکل!) نبود.
دو سال و نوزده روز پیش، آغاز حس نزدیکی به روح جهان نبود.
دو سال و نوزده روز پیش، آغاز احساس عدم تعلق به زمین نبود.
دو سال و نوزده روز پیش، شروع یک ماجرای عاشقانه هم نبود.
.
.
.
دو سال و نوزده روز پیش، نقطه کشف ایمان من بود.
کشف ایمان.
ایمان.
ایمان.
مگر فراموش میشود؟
کاش آنقدر شاعر بودم که تمام ثانیهها را بسرایم.
کاش آنقدر شاعر بودم که تمام این روزها که رفتهاند را بیت بیت، واژه به واژه، موزون و آهنگین، بسرایم.
کاش شاعر بودم......................................... .
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاهِ رفته
تکیه دادهام.
(قیصر امین پور)