|
کدام صحیح تر است؟ شما بگویید.... احوال گنج قارون کایّام داد بر باد در گوش گل (دل) فروخوان تا زر نهان ندارد (حافظ) **** روزگار غریبی است نازنین عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. (احمد شاملو) گزینه الف؟ گزینه ب؟ گزینه الف و ب؟ هیچکدام؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ** این هم درس امروز من: اشک های تلخی که بر گورها می چکند حرف هایی هستند که روزگاری باید بر زبان می آمدند.
سکوت این روزها نشانه رضایت نیست. نشان قناعت و سرسپردگی است... . * دقت کردهاید که بعضی افراد هرچه بخواهند، میشود؟ گویی دنیا را برای آنها ساختهاند که چنین به کامشان است. هر تصمیمی که میگیرند، عملی میشود. هر اتفاقی که بخواهند میافتد و ... . این روزها به این فکر میکنم که این نوع افراد چه برتری نسبت به دیگران دارند و یا چه کسانی هستند که هرچه میخواهند، میشود؟ 1. این افراد از بندگان خوب و مقرب خدا هستند که خواست آنها با خواست پروردگار همسو و همجهت است و به همین دلیل، میشود آنچه باید بشود. 2. این افراد (براساس آنچه در بینش اسلامی دبیرستان خواندیم!) دچار استدراج شدهاند و خداوند آنها را به حال خودشان رها کرده است و هرچه میخواهند به آنها میدهد تا در گناهانشان غرق شوند و ... . 3. خوب دنیا اینطوره دیگه! کسی مخالفتی داره؟؟؟!! ** وقتی عاشق میشوی، عاشق آیینة نیازهای اکنون خودت میشوی....(راه عشق، دیپاکچوپرا)
همین لحظهها بود. درست همین لحظهها. لعنت به لحظهها... ۸۳/۷/۲۱ نوشتم: وقتی که میرفتیم نمیدانستم که چقدر راهها طولانیاند و خستهکننده و پیچاپیچ اما وقتی که باز میآمدم... . *** حالا مینویسم: این روزها تمام راهها خستهکنندهاند و پیچاپیچ... تمام راهها... عزیز من، همیشه عزیز من! این زمان گرفتاریهایمان خیلی زیاد است و روز به روز هم –ظاهرا- زیادتر میشود. با این همه اگر مخالفتی نداشته باشی، خوب است که جای کوچکی هم برای گریستن باز کنیم؛ اینطور در گرفتاریهایمان غرق نشویم و از یاد نبریم که قلب انسان، بدون گریستن، میپوسد؛ و انسان، بدون گریه، سنگ میشود... .* * چهل نامهی کوتاه به همسرم. نادر ابراهیمی
عید فطر نزدیک است و من شاد نمیشوم از به یاد آوردن این حقیقت. رمضان فرصت خوبی بود که ... از دست رفت. تمام شد. مانند بسیاری فرصتهایی که رفته است و باز نخواهد گشت. و باز من ماندهام و باری سنگین که طاقت کشیدن آن را ندارم. که خرد میشوم زیر سنگینیاش. که دلم میگیرد از این همه لطف پروردگار به خودم. صد حیف که رمضان از دست رفت. صد حیف... . ** درست سه سال پیش همین لحظهها احساس میکردم که مالک تمام ستارههای درخشان آسمانم و فرداهای روشنی برای من خواهد دمید. حالا درست سه سال از آن روز و آن لحظهها گذشته است و من نمیدانم «که هستم»؟! من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...
Nothing hurts more than loneliness. But the trouble is, any relationship that arises out of the fear of being lonely is not going to be a blissful experience, because the other is also joining you out of fear.(OSHO) هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست. اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی، آزمون مبارکی نخواهد بود، چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است!!! * آیا این رنگها معنی خاصی دارند؟؟ *** راستی نمایشگاه عکس رسول صفی زاده عزیز را از دست ندهید. حتما از دقت و نوع نگاه او شگفت زده خواهید شد. امروز افتتاحیه نمایشگاه بود. عکس هایی از سردشت. کافه گالری تمدن. روبروی تیاتر شهر. کوی سرمد. کاشی ۸. اینجاها می توانید بعضی از عکس های این عکاس نابغه را ببینید. http://www.faryaad.com/page.asp?pageID=photos&PID=112&GID=19#1 http://www.barzangah.blogfa.com/
من که فکر می کنم این چند بیت حکیم نظامی، (مقدمه خسرو و شیرین) یکی از بهترین دعاها و ذکرها است برای این روزها و شبها. هم حکیمانه است و هم جامع و هم ... عاشقانه. فلک بر پای دار و انجم افروز / خرد را بی میانجی حکمت آموز جواهر بخشِ فکرتهای باریک / به روز آرندة شبهای تاریک نگهدارندة بالا و پستی / گوا بر هستی او جمله هستی وجودش بر همه موجود قاهر / نشانش بر همه بیننده ظاهر مرادِ دیدة باریک بینان / انیسِ خلوت خلوت نشینان شناساییش بر کس نیست دشوار / ولیکن هم به حسرت می کشد کار خبرداری که سیّاحان افلاک/ چرا گردند گِردِ کعبة خاک؟ درین محرابگه معبودشان کیست؟/ وزین آمد شدن مقصودشان چیست؟ همه هستند سرگردان چو پرگار / پدید آرندة خود را طلبکار خدایا! چون گِلِ ما را سرشتی / وثیقتنامه ای بر ما نوشتی چو ما با ضعف خود در بند آنیم/ که بگزاریم خدمت تا توانیم تو با چندان عنایتها که داری / ضعیفان را کجا ضایع گذاری؟ اگر گردی ز مشتی خاک خشنود / ترا نَبْود زیان، ما را بُوَد سود شناسا کن به حکمتهای خویشم / بَرافکن بُرقع غفلت ز پیشم به عزم خدمتت برداشتم پای / گر از ره یاوه گردم، راه بنمای چراغم را ز نور خویش دِه نور / سرم را زآستان خود مکن دور دِماغ دردمندم را دوا کن / دواش از خاک پای مصطفی کن محمد کآفرینش هست خاکش/ هزاران آفرین بر جان پاکش .......
سلام! امروز روز خوبی بود. تمام روز به تو فکر نکردم. تمام روز نبودی. چه خوب بود! و چقدر شیرین!! امروز اولین انار امسال را بریدم و عجبا! دیدم که دانههایش سرخ بود. سرخِ سرخ. باورت میشود؟ تا به حال اناری با دانههای سرخ دیدهای؟ من امروز دیدم و تمام دانههای انار را، یکی یکی، بوسیدم و به قلبم هدیه کردم. شیرین بود. و چقدر شیرین!! راستی! امروز پروانهای دیدم بالهایش را بر سیمان کنار پنجره پهن می کرد تا نسیم خستگیاش را بر بالهای او بگذارد. من با دیدن آنها خندیدم و دلم لرزید. پروانهای سفید رنگ! نسیمی شیری رنگ! امروز روز خوبی بود. و من خوب بودم. مثل همیشه. و حالا شب از راه رسیده است. شب قدر است. اولین شب قدر. هزار و چندمین شبِ بی تو. بر میخیزم. وضو میگیرم. سجادهام را میگشایم. امشب باید توبه کنم. توبه. الهی العفو ... الهی العفو................................................................................................................ (این مطلب را دیروز نوشتم اما این دنیای مجازی اجازه ورود نداد و ماند تا امروز. امروز تازه تر به نظر می آید....!) 8/7/86
کودکی به غنچه ی گل درون باغچه بغض ناک و گریهدار گفت: «مادر تو هم پس از رسیدنت با تمام خستگی بار بر سفر گرفت و رفت؟» غنچه دل گرفته گفت: «آه! آری ... آه! مادرم برای عرض تسلیت به خواهرت از کنار دستهای من جدا شده است.» *** در این مدار که هم ماه جز غریبی نیست غریبی من و تو قصة عجیبی نیست به وعده دل چه کنی خوش که چون بیندیشی بهشت نیز سرانجام جز فریبی نیست (حسین منزوی)
یک بار فکر کنم در یکی از کتابهای شریعتی خواندم که: نوشتن برای فراموش کردن است نه به یاد آوردن. در حالی که تصور من همیشه برخلاف این بود. فکر میکردم مینویسم تا جاودانی شود و باقی بماند. اما بعد دیدم نه! درست همان است که گفتهاند. نوشتن برای فراموش کردن است. برای همین است که این روزها میل زیادی به نوشتن دارم و نمیدانم چرا هر گوشه و هر کاغذی که پیدا میکنم دوست دارم بنویسم و بنویسم و .................................. فراموش کنم. این روزها تمام دیوارها و ساعت ها و ثانیهها و پلهها و آفتاب، دلم را میلرزانند و هی دلم بالا و پایین میشود (منظور از دل، عضو صنوبری شکل است که در ناحیه چپ قفسه سینه قرار دارد. آن را مرکز وجود نیز گویند.) و ناگهان احساس میکنم از بلندی پرت شدهام به چند سال پیش. چند سال؟ اشتباه نکن. فراموش نکردهام. دو سال و نوزده روز. کم کم سه سال میشود. کم کم. دور نیست. اصلا دور نیست. چقدر فراموشی نعمت بزرگی است. اما من از آن بیبهره ماندهام. همانطور که از صبر... . دو سال و نوزده روز پیش، شروع یک آشنایی نبود. دو سال و نوزده روز پیش، زمان کشف دل (همان عضو صنوبری شکل!) نبود. دو سال و نوزده روز پیش، آغاز حس نزدیکی به روح جهان نبود. دو سال و نوزده روز پیش، آغاز احساس عدم تعلق به زمین نبود. دو سال و نوزده روز پیش، شروع یک ماجرای عاشقانه هم نبود. . . . دو سال و نوزده روز پیش، نقطه کشف ایمان من بود. کشف ایمان. ایمان. ایمان. مگر فراموش میشود؟ کاش آنقدر شاعر بودم که تمام ثانیهها را بسرایم. کاش آنقدر شاعر بودم که تمام این روزها که رفتهاند را بیت بیت، واژه به واژه، موزون و آهنگین، بسرایم. کاش شاعر بودم......................................... . قطار میرود تو میروی تمام ایستگاه میرود و من چقدر سادهام که سالهای سال در انتظار تو کنار این قطارِ رفته ایستادهام و همچنان به نردههای ایستگاهِ رفته تکیه دادهام. (قیصر امین پور)
|
![]()
قرار نيست اينجا مطالب عقلاني بنويسم. دوست دارم فقط از زندگي بنويسم. همان چيزي كه اصلا با عقل سازگار نيست!
Home
|