فکر میکنم نام دکتر ولی سهامی را شنیده باشید.
دکتر روانشناسی که نوع صحبت کردن و آموزش دادنش به نظر من بینظیر است.
صحبتی از او همیشه در ذهنم ماندگار است. عین صحبتش را مینویسم:
«من مدتی در بیمارستان روانپزشکی سالمندان مشغول به کار بودم. در آنجا افراد زیادی را دیدم که در طول مدت، فوت کردند و من قبل از مرگ همراهشان بودم و عجیب است در میان این آدمهایی که من دیدم؛ هیچکس وقت مردن، نگفت: کاشکی فلان کتاب را مینوشتم، کاشکی فلان کار را میکردم. عملاً همه یک چیز را میگفتند:
کاش بیشتر وقت میگذاشتم برای کسانی که دوستشان داشتم.»
من جمله ایشان را ادامه میدهم: کاش بیشتر وقت میگذاشتم برای مهربان بودن و برای کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند. کاش اینقدر گردنفرازی در برابر احساسات نداشتم و تلاش نمیکردم همیشه معقول و جدی جلوه کنم. کاش محبت دیگران را پس نمیزدم. کاش ......
حقیقت همین است. ما در بیشتر اوقات زندگیمان نقش افراد جدی، کامل و بینیاز از محبت دیگران را بازی میکنیم. اما چرا وقتی این مجال زندگی میتواند با محبت و صمیمیت و عشق سپری شود، نقابهای غیرانسانی بر چهره بزنیم و بعد با کوهی از محبتهای مدفون شده و هدر رفته، از دنیا برویم؟
این سوال و سوالاتی از این دست، یکی از دغدغههای همیشگی من است.
داستانک زیر، حاصل یکی از زمانهایی است که اینگونه بودم. پیش از شنیدن حرف دکتر سهامی. روزگاری که مثل این روزها و این دقیقهها بودم.
کاش مهربان باشم. کاش مهربان باش............
برداشتی آزاد از یک مرگ ساده ، اما واقعی
سنگینی هوای اُتاق است و ملافه یسفید، که بر روی سینه ام فشار میآورد و نفس کشیدن هر لحظه برایم سختتر میشود . قطره قطرههایی که وارد رگ دست راستم میشوند بدون توقف و با نظم خاصی میآیند . به طرز عجیبی هوشیارم و در عین حال آنقدر سست شدهام که نمیتوانم حتی سرم را بگردانم . معتقدم که حالم خوب است، اما جنب و جوش دکترها در اطرافم چیزی جز این می گوید . پسرم، رضا ، نزدیک تختم ایستاده. با چشمانی سرخ ونمناک وبا سختی سعی دارد شماره تلفن خواهرها و برادرش را به یاد بیاورد، تا آنها نیز بیایند. گویی اتفاق مهمی در راه است . هرچند حال من خوب است .
احساس سرگیجه میکنم و برای رهایی از آن چشمهایم را میبندم .
*****
چشمانم را باز میکنم. دخترها و پسرهایم را میبینم که اطرافم ایستادهاند :
" فریبا . دخترم" . "رضا . پسر عزیزم " . مینا . دخترک شیطانم " . " زیبا . فرزندم" . " فتانه . دخترکم " . " علی . پسر دردانه ام ".
«همهتان آمدید؟ چقدر خوشحالم که میبینمتان . چقدر زود رسیدید. من فقط چند لحظه چشمانم را بستم و ... »
فشار دستی بر روی شانه چپم مجبورم میکند سَرَم را بگردانم .آنجا که هیچوقت آنقدر که باید متوجهش نبودم : «همسرم! هدیه تو هم آمدی؟ چه خوب کردی. میبینی، من حالم خوب است. فقط مهندس فتاحی اصرار میکرد که: باید دکتر ببیندت . تو هم خیلی زود خودت را رساندی .من چشمانم را بستم و وقتی باز کردم همهتان اینجا بودید . چقدر زود آمدید ....»
و با حلقهزدن اشک در چشمان هدیه است که میفهمم " چند لحظه" نبوده است .
حتما باید ساعتی گذشته باشد.چطور میشود در یک چشم به هم زدن همگی رسیده باشند؟ با این مسافت...
حتما حالم خوب نبوده است ... « چه خوب شد همهتان را دیدم . اما... اما ...
پروین ... پروین کجاست ؟ پروین چرا نیامد؟ ... پروین عزیزم ...دخترم کجایی؟ عزیزم.....» صدای گریه را در اطرافم می شنوم و صدای خودم را . رضا است که دستش را بر روی پیشانیام میگذارد :« پدر. میآید . کمی صبر کنید . میدانید که راهش دور است . میآید. پدر میآید. فقط کمی صبر کنید. خواهش میکنم...»
او حرف می زند و من سعی میکنم با دست چپم اشکهایش را از صورتش پاک کنم. هرچند مدتها از آخرین باری که اشکهایش را پاک کردم، میگذرد!
«رضا پسرم . گریه چرا؟ گریه نکن .»
رضا ازاتاق بیرون میرود و چند لحظه بعد با چشمانی سرخ برمیگردد.
به چهره تک تک فرزندانم نگاه می کنم و به چهره همسرم . همهشان را دوست دارم. اما در این لحظات احساس میکنم چیزی درون قلبم مانده است . خودم میدانم چیست . این تمام عشق و محبتی است که در این سالها نگه داشته بودم تا....
زمانش را نمیدانم . اما همیشه آن را پنهان کردم آن هم به دلیل... اما ............
اما پروین ... عزیزم کجایی؟ ... رضا...فریبا ...چرا پروین نمی آید؟ من ...من...
دیگر ... چرا... چیزی...نمی شنوم من...من.... .
*
*
*
صدای آرام پایی را میشنوم . آخرین عکس پروین و دخترهای ملوسش، جلوی چشمانم این طرف و آن طرف میرود و بعد سوت بلندی گوشهایم را پر میکند . به یاد کودکیهایم میافتم ....
دویدن به دنبال قطارهای مسافربری و گاهی از سر بچهگی سنگ پرتاب کردن به سمت مسافران و .... و سوت قطار...
بله . سوت قطار. صدای سوت، گوشهایم را میفشارد و دیگر چیزی نمی شنوم و بعد از نگاه به چهرهی همسر و فرزندانم، چشمانم همه جا را سفید میبیند... .
۱/۱/۸۳