تبليغاتX
با گريه خنديدن

با گريه خنديدن

خدا بزرگتر است...

 

پاری وقتها که به نوشته‌های دفترم نگاه می‌کنم، از خودم می‌پرسم: چه کسی اینها را اینجا نوشته است؟ واقعا چه کسی!

شعر زیر از همان قبیل نوشته‌هاست.

قدیمی است.

سه سال پیش.

سال 1383.

سال هزار و سیصد و هشتاد و سه خورشیدی.

 

 

چشمم به را ه بود که تنها ببینمت                                  

دل منتظر که گوشه ی دنیا ببینمت

 

آنقدر انتظار که وقت  رسیدنت                                    

چشم و دلم ندید که "حالا" ببینمت

 

وقتی تو آمدی : همان خسته ی غریب                            

گفتی نیامدم که شما را ببینمت

 

گوشم گرفت ، چشم سیاه شد ، دلم خمید                          

گفتم من آمدم که در اینجا ببینمت

 

دستم به چارگوشه ی عکس تو سبزشد                           

تا منتظر نشینم و تنها "ببینمت"

 

شب ها و روزها پی هم آمد و گذشت                              

تا روز دیگری برسد . تا ببینمت

 

چشم و دلم هوای تو کرده است بی دریغ                               

 اینک اجازه می دهی آیا ببینمت ؟

 

+نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت22:36توسط سميه رشيدي | |



 

تابستان که هرطور بود گذشت.

مانده ام با مهر ماه چه  کنم؟؟؟

خاطرات مهر.

خاطرات مهر.

خاطرات مهربانی.

خاطرات آوار گشته.

 

*******

 

 

آیینه‌ها

در چشم ما چه جاذبه ای دارند!

آیینه‌ها

که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه‌ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارها من

دیوارهای فاصله بسیارند.

آه دیوارهای تو همه آیینه‌اند!

آینه‌های من همه دیوارند!

 

شعری از استادم قیصر امین پور که این روزها سخت دلتنگ صدای مهربانش شده‌ام.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/29ساعت12:39توسط سميه رشيدي | |



 

سهمیه بندی بنزین تبعات زیادی داشت که حالا زمان گفتنشان نیست.

اما یکی از آنها این است که بنزین سهمیه بندی شده !!!!

و سهمیه بنزین ما داره تموم می شه.

شاید دو هفته دیگه.

راه حلی سراغ ندارید؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت22:58توسط سميه رشيدي | |



 

همه چیز این دنیا عجیب است.

 

به هیچ چیز نمی توانی اعتماد کنی 

 

نه به امروز ... 

 

و نه به فرداهایی که هنوز نیامده اند.

 

نه به ماه شب چهارده اعتمادی است

 

و نه به شب یلدا

 

نه به خورشید و نه به ابر زودگذری که حالا سایه بر سرت افکنده است.

 

و نه به چشمان بارانی خودت که حالا برای خویش می گریند و تو را دربهت

 

می گذارند بی آنکه تو را نیز با خود همراه کنند.

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت14:45توسط سميه رشيدي | |



 

این روزها تنها دعوت به صبر و سکوت می‌شوم.

صبر

و

سکوت.

این روزها فکر می کنم که بیهوده صبر را به نام ایوب کرده‌اند!

هریک از ما در زندگی آنقدر لحظات صبر از سر گذرانده ایم که لایق این عنوان باشیم. تا تمام معنای صبر را به ناممان بزنند.

تمام زندگی با دلهره و هراس و اضطراب می گذرد و با صبر که بیشتر اوقات صبر اجباری است و سکوت که گاه مرهم است و گاه محرم و گاه هیچ کدام، مثل این روزهای من.

هیچ شده ام. هیچ .

من فقط هستم. نظاره گر کارهای شگفت و ژرف خداوند.

یکی از صابران درگاه ایزدی.

یکی از ناچاران درگاه رحمانیت.

یکی از  ناگزیران درگاه خداوند.

یکی از امیدواران درگاه کرامت.

تا همیشه...

 

***

از دیده خون دل همه بر روی ما رود

بر روی ما ز دیده چه گویم چه‌ها رود

ما در درون سینه هوایی نهفته‌ایم

بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود

خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک

گر ماه مهر پرور من در قبا رود

بر خاک راه یار نهادیم روی خویش

بر روی ما رواست اگر آشنا رود

سیلست آب دیده و هرکس که بگذرد

گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود

 ما را به آب دیده شب و روز ماجراست

زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود

حافظ به کوی میکده دائم به صدق دل

چون صوفیان صومعه دار از صفا رود

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت13:56توسط سميه رشيدي | |



 

 

بر ستیغ بلند کدامین کوه آشیانه ساخته ای

 

که نه جغرافیایت پیداست

                            و نه

                             سراب بودنت .

بگو از کدامین مشرق

 

                      طلوع خواهی کرد

 

تا ابدی ترین روز تاریخ  را آغاز کنی ؟                                   

                                   ***

من آمدنت را چشم به راه نشسته ام.

 

من در این زمانه

 

               عیسای خود را می جویم

 

در میان غبار لحظه های پوچ

 

و در میان انسان های مجسمه ،

 

که این گونه خاک شدن خود را به تجربه نشسته اند .

                                ***

در عمیق ترین دره ها

                   - نیز-   

                        جست و جویت کردم

و

دریغا

نه تو را دیدم

        و

       نه نشانی از تو

و شاید تو نیز

                    گم شده باشی

 

در میان مجسمه های گِلی .

 

اما خوب می دانم

 

تو را خواهم یافت .

 

تو را خواهم یافت .

 

تو را خواهم یافت

 

 

 

 

تو را خواهم یافت ؟

 

 

شهریور سال ۱۳۸۳

سال ۸۳...

سال ۸۳...

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1386/06/14ساعت19:30توسط سميه رشيدي | |



 

فکر می‌کنم نام دکتر ولی سهامی را شنیده باشید.

دکتر روانشناسی که نوع صحبت کردن و آموزش دادنش به نظر من بی‌نظیر است.

صحبتی از او همیشه در ذهنم ماندگار است. عین صحبتش را می‌نویسم:

«من مدتی در بیمارستان روانپزشکی سالمندان مشغول به کار بودم. در آنجا افراد زیادی را دیدم که در طول مدت، فوت کردند و من قبل از مرگ همراهشان بودم و عجیب است در میان این آدمهایی که من دیدم؛ هیچکس وقت مردن، نگفت: کاشکی فلان کتاب را می‌نوشتم، کاشکی فلان کار را می‌کردم. عملاً همه یک چیز را می‌گفتند:

کاش بیشتر وقت می‌گذاشتم برای کسانی که دوستشان داشتم.»

من جمله ایشان را ادامه می‌دهم: کاش بیشتر وقت می‌گذاشتم برای مهربان بودن و برای کسانی که دوستشان دارم و دوستم دارند. کاش اینقدر گردن‌فرازی در برابر احساسات نداشتم و تلاش نمی‌کردم همیشه معقول و جدی جلوه کنم. کاش محبت دیگران را پس نمی‌زدم. کاش ......

حقیقت همین است. ما در بیشتر اوقات زندگی‌مان نقش افراد جدی، کامل و بی‌نیاز از محبت دیگران را بازی می‌کنیم. اما چرا وقتی این مجال زندگی می‌تواند با محبت و صمیمیت و عشق سپری شود، نقاب‌های غیرانسانی بر چهره بزنیم و بعد با کوهی از محبت‌های مدفون شده و هدر رفته، از دنیا برویم؟

این سوال و سوالاتی از این دست، یکی از دغدغه‌های همیشگی من است.

داستانک زیر، حاصل یکی از زمان‌هایی است که اینگونه بودم. پیش از شنیدن حرف دکتر سهامی. روزگاری که مثل این روزها و این دقیقه‌ها بودم.

کاش مهربان باشم. کاش مهربان باش............

 

  برداشتی آزاد از یک مرگ ساده ، اما واقعی  

 

      سنگینی هوای اُتاق است و ملافه ی‌سفید، که بر روی سینه ام فشار می‌آورد و نفس کشیدن هر لحظه برایم سخت‌تر می‌شود . قطره قطره‌هایی که وارد رگ دست راستم می‌شوند بدون توقف و با نظم خاصی می‌آیند . به طرز عجیبی هوش‌یارم و در عین حال آنقدر سست شده‌ام که نمی‌توانم حتی سرم را بگردانم . معتقدم که حالم خوب است، اما جنب و جوش دکترها در اطرافم چیزی جز این می گوید . پسرم، رضا ، نزدیک تختم ایستاده. با چشمانی سرخ ونمناک وبا سختی سعی دارد شماره تلفن خواهرها و برادرش را به یاد بیاورد، تا آنها نیز بیایند. گویی اتفاق مهمی در راه  است . هرچند حال من خوب است .

احساس سرگیجه‌ می‌کنم و برای رهایی از آن چشم‌هایم را می‌بندم .

*****

چشمانم را باز می‌کنم. دخترها و پسرهایم را می‌بینم که اطرافم ایستاده‌اند :

" فریبا . دخترم" . "رضا . پسر عزیزم " . مینا . دخترک شیطانم " . " زیبا . فرزندم" . " فتانه . دخترکم " .  " علی . پسر دردانه ام ".

 «همه‌تان آمدید؟ چقدر خوش‌حالم که می‌بینمتان . چقدر زود رسیدید. من فقط چند لحظه چشمانم را بستم و ... »

فشار دستی بر روی شانه چپم مجبورم می‌کند سَرَم را بگردانم .آنجا که هیچوقت آنقدر که باید متوجهش نبودم : «همسرم! هدیه تو هم آمدی؟ چه خوب کردی. می‌بینی، من حالم خوب است. فقط مهندس فتاحی اصرار می‌کرد که: باید دکتر ببیندت . تو هم خیلی زود خودت را رساندی .من چشمانم را بستم و وقتی باز کردم همه‌تان اینجا بودید . چقدر زود آمدید ....»

و با حلقه‌زدن اشک در چشمان هدیه است که می‌فهمم " چند لحظه" نبوده است .

حتما باید ساعتی گذشته باشد.چطور می‌شود در یک چشم به هم زدن همگی رسیده باشند؟ با این مسافت...

حتما حالم خوب نبوده است ... « چه خوب شد همه‌تان را دیدم . اما... اما ...

پروین ... پروین کجاست ؟  پروین چرا نیامد؟ ... پروین عزیزم ...دخترم کجایی؟ عزیزم.....» صدای گریه را در اطرافم می شنوم و صدای خودم را . رضا است که دستش را بر روی پیشانی‌ام می‌گذارد :« پدر. می‌آید . کمی صبر کنید . می‌دانید که راهش دور است . می‌آید. پدر می‌آید. فقط کمی صبر کنید. خواهش می‌کنم...»

او حرف می زند و من سعی می‌کنم با دست چپم اشک‌هایش را از صورتش پاک کنم. هرچند مدتها از آخرین باری که اشکهایش را پاک کردم، می‌گذرد!

«رضا پسرم . گریه چرا؟ گریه نکن .»

 

رضا ازاتاق بیرون می‌رود و چند لحظه بعد با چشمانی سرخ برمی‌گردد.

به چهره تک تک فرزندانم نگاه می کنم و به چهره همسرم . همه‌شان را دوست دارم. اما در این لحظات احساس می‌کنم چیزی درون قلبم مانده است . خودم می‌دانم چیست . این تمام عشق و محبتی است که در این سال‌ها نگه داشته بودم تا....

 زمانش را نمی‌دانم . اما همیشه آن را پنهان کردم آن هم به دلیل... اما ............

اما پروین ... عزیزم کجایی؟ ... رضا...فریبا ...چرا پروین نمی آید؟ من ...من...

دیگر ... چرا... چیزی...نمی شنوم من...من.... .

*

*

*

صدای آرام پایی را می‌شنوم . آخرین عکس پروین و دخترهای ملوسش، جلوی چشمانم این طرف و آن طرف می‌رود و بعد سوت بلندی گوش‌هایم را پر می‌‌کند . به یاد کودکی‌هایم می‌افتم ....

 دویدن به دنبال قطارهای مسافربری و گاهی از سر بچه‌گی سنگ پرتاب کردن به سمت مسافران و .... و سوت قطار...

بله . سوت قطار. صدای سوت، گوش‌هایم را می‌فشارد و دیگر چیزی نمی شنوم و بعد از نگاه به چهره‌ی همسر و فرزندانم، چشمانم همه جا را سفید می‌بیند... .

                                                      ۱/۱/۸۳

+نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11ساعت20:27توسط سميه رشيدي | |





 



چشم های سبزش را به کیسه ی سیاه روبه‌رویش دوخته بود و راه‌ها را می‌سنجید که کدام یک نزدیک تراست.


اگر مستقیم حرکت می‌کرد، به جوی آب می‌رسید و نمی‌توانست از آن رد شود.


سمت چپ هم که درخت بود. می‌ماند پل سمت راست .


عزمش را جزم کرد و گام‌های آهسته‌ای به‌طرف سمت راست خیابان برداشت .


ماشین‌ها یکی بعد از دیگری از پیش رویش رد می‌شدند و گاه گاه مانع از آن می‌شدند که کیسه‌ی سیاه را ببیند .


یک قدم به جلو گذاشت و مصمم‌تر از قبل با سری بالا گرفته پیش رفت.


دلش ضعف می رفت برای اینکه ببیند در کیسه چه چیزهایی هست ؟ سیب؟ گوشت ؟ و یا ... .


وقتی یاد خوراکی‌های مختلف افتاد، قدم‌هایش را تندتر کرد .


یک . دو . سه . چهار .فقط سه قدم دیگر مانده بود تا به آن طرف خیابان برسد .


یک لحظه چشم‌هایش را بست و با خوش‌حالی سرش را تکان داد . چشم‌هایش را باز کرد .هنوز پای چپ در جواب پای راست به زمین نیامده بود که ...............






« نه آقا . امکان نداره . شگون نداره راننده سر صُب پرنده یا گربه یا حیوونی رو بکشه . من برمی گردم... .»

 


+نوشته شده در جمعه 1386/06/09ساعت15:39توسط سميه رشيدي | |



 

 

برگهای دفترم

یکی یکی

سفید می شوند

***

گیسوی من‌اند

صفحه های دفترم.

 

+نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت20:23توسط سميه رشيدي | |



 

 

سایه‌ها زیر درختان در غروب سبز می‌گریند.

شاخه‌ها چشم انتظار سرگذشت ابر

و آسمان چون من غبارآلود دلگیری.

 

باد بوی خاک باران خورده می‌آرد.

سبزه‌ها در رهگذار شب پریشانند.

آه! اکنون بر کدامین دشت می بارد.

 

باغ حسرتناک بارانی است.

چون دل من در هوای گریة سیری...

(ه.ا.سایه)

 

 

* هرچند که هجران ثمر وصل برآرد

دهقان جهان کاش که این تخم نکشتی.

 

* غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟...

 

 

+نوشته شده در جمعه 1386/06/02ساعت19:49توسط سميه رشيدي | |






همیشه از مرگ می ترسم، اما می دانم که هست
همیشه از زندگی می ترسم، اما می دانم که هست
همیشه از نبودنت می ترسم، اما نمی دانم که هستی / نیستی
..............................
شکِ من از همین جا آغاز می شود... .


1. فیلم شب های روشن، بی نظیر است.
2. آیا واقعا شب روشن هم پیدا می شود؟

+نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/01ساعت17:11توسط سميه رشيدي | |