آی عشق
آی عشق
آی عشق
چهره آبی ات پیدا نیست.
گم شده ای؟؟؟؟
هنوز ردّ نگاهت به چهرهام مانده است...
هدف از نوشتن این مطلب، فقط بیان عقاید آلبر کامو است، نه تأیید یا تکذیب آن. (که آن خود مجالی دیگر میطلبد.)
بیشترین هدفم بیان این مطلب است که آلبر کامو را به معنای واقعی کلمه میتوان «فیلسوف» نامید.
در تمام جملات او، نوعی تفکر و تعمق فلسفیِ همراه با آگاهی و بینش دیده میشود که این خود بسیار ارزشمند است.
به نظر من، اگر کسی حرفی بزند که تمام عالم آن را اشتباه بخوانند، اما فرد برای گفتة خویش، دلایل و مدارکی داشته باشد که نشان دهد او بر روی آن مسئله فکر کرده است، حرفهای او، از تمام اختراعات و اکتشافات بشر ارزشمندتر خواهد بود. چرا که به نظر میرسد این روزها ریشه تعمق در حال خشکیدن است و همه عادت به لقمههای آماده کردهاند.
به هر رو، در چند بخش، این فصل کتاب را خواهم نوشت تا شما هم در درکِ لذتِ عمیق حاصل از ژرفنگری آلبرکامو، سهیم باشید.
«پوچی و خودکشی»*
تنها یک مسئله فلسفی واقعاً جدی هست و آن هم «خودکشی» است.
این قضاوت که زندگی به زحمت زیستن میارزد یا نمیارزد، پاسخی است به مسأله اساسی فلسفه. مسائل دیگر از قبیل اینکه آیا جهان سه بعدی است؟ مقولات نُه گانهاند یا دوازدهگانه؟ بعد از آن مسأله قرار میگیرند.
اینها لفاظی است.
ابتدا باید پاسخ گفت – و اگر چنانکه نیچه طالب آن بود، لازمة فیلسوف ارجمند بودن، واعظ متعظ بودن است- اهمیت این پاسخ بهتر درک میشود. چرا که این پاسخ مقدمة آن عمل نهایی است. این مقولات حقایقی است که دل میپذیرد، ولی برای آنکه از لحاظ عقل روشن شود، باید در آنها تعمق کرد.
اگر از خود بپرسیم که : چگونه باید دانست که فلان مسأله از مسألة دیگر مهمتر و واجبتر است؟ پاسخ این است: آنکه خواستار اقدام است.
من هرگز ندیدهام کسی به دلایل معرفتشناسی خودکشی کند.
گالیله که به یک حقیقت علمی مهم دست یافته بود، همین که دید آن حقیقت، زندگی او را در معرض خطر قرار داده است، آشکارا به انکار آن برخاست. به یک اعتبار، کار درستی کرد. چون این حقیقت ارزش آن را نداشت که وی به خاطر آن سوزانده شود.
چه فرق میکند که زمین به دور خورشید بگردد یا این به دور آن؟!
مختصر بگویم که این مسأله فاقد ارزش و اهمیت است. در عوض میبینیم که کسان بسیاری به زندگی خود خاتمه میدهمد چون معتقدند که زندگی به زحمت زیستن نمیارزد. یا ملاحظه میشود که کسان دیگری خود را در راه عقاید یا آرزوهایی به کشتن میدهد که دل بدان خوش کرده بودند و به آن دلیل و بهانه میزیستهاند. (آنچه که مردم بهانه زیستن میخوانند، بهانه بسیار خوبی برای مردن نیز هست.)
پس به عقیده من معنی زندگی، واجبترین مسأله است.
چگونه باید بدان پاسخ گفت؟
...
ادامه دارد.
*فصل پایانی کتاب «فلسفه پوچی»، نوشته آلبر کامو، ترجمه دکتر محمدتقی غیاثی.
به نجوای سر انگشتان نجیبت
چشمانم را
می گشایم.
اما
دریغا
که سایش مژگان و جدال پلکها
چون همیشه
خیال تو را
فراری می دهند... .
* عصر دم کرده غمناکی بود ...
از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
إنّی رأیتُ دهراً مِن هِجرک القیامة
دارم من از فراقش در دیده صد علامت
لیسَت دُموعُ عینی هذا لَنا العَلامة؟
هرچند کازمودم از وی نبود سودم
مَن جَرَّب المجرَّب حلّت به النّدامة
پرسیدم از طبیبی احوال دوست، گفتا:
فی بُعدِها عذاب فی قُربها السلامة
گفتم ملامت آید گر گرد دوست گردم
والله ما راینا حُبّاً بلا ملامة
حافظ چو طالب آمد جامی به جای شیرین
حتّی یذوق منه کاسا من الکرامة
«إنّی رأیتُ دهراً مِن هِجرک القیامة»
.......................................... .
یا نه! که تو را،
چون تویی این روزها تنها خاطره
از روزهای دور
از روزهایی که زندگی بود
و من
و
تو...
اندکی.
***
رفتم
سراب بود
آمدم
آب نیست
دیگر
حتی سر آبی.
اما تشنگی هست.
رفتم که فراموش کنم صدای تو را!
اما دریغا از حماقت من!
تنها صدای تو مانده است
این روزها
که دیگر
خودت نیستی... .
**
دلتنگم.
آنچنان که دیگر دلی نیست.
دل...
با تو
می شود.
می شد.
***
چه روزگاری است.
دربدری.
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب...
داده است جان.
نعش او برای شما.
که همیشه به دنبال منفعت میدوید.
آی آدمهای روی ساحل نزدیک...
تخمههایتان بارآور!
اماآفتابگردانی خشکیده است، چند کاشی آن طرفتر.
از بی آبی.
از تشنگی.
از سراب.
***
رفتم که فراموش کنم خاطرهها را!
اما
.
.
نمیشود... .
12/5/86 جمعهها خون جای بارون میچکه... .
.
.
.
.
این روزها که نیستی، به زندگی قانعم...
.
.
.
.
.
خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود
و ما ه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من –دل مغرورم- پرید و پنجه به خالی زد
که عشق –ماه بلند من- ورای دست رسیدن بود
**
گل شکفته! خداحافظ اگرچه لحظة دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیم آری موازیان به ناچاری
که هردو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگرچه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغل پیشه بهانهاش نشنیدن بود
**
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
یا علی ...
همیشه گفتن از خوبی ها و خوب ها، در دل لرزه ای لطیف ایجاد می کند.
دلهره ای موج وار. موجی کوچک اما عمیق و تا مدتی بعد از آن، هنوز دلت می لرزد.
کافی است یکبار آرام با خود زمزمه اش کنی تا لرزشی را که گفتم احساس کنی. بگو و از هیچ چیز هراس مدار، هرچند در دنیایی زندگی کنی که عاشق شدن سخت و بهت آور باشد، اما در همه جا فریاد بزن و نترس از آنکه بگویی من عاشقم. "آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم."
"علی" رمز خوبیها و دلشوره ها و دل لرزه ها و عاشقی هاست. "علی" آن واژه ای است که اگر هزار بار تکرارش کنی باز دلت خواهد لرزید. بگذار بلرزد. مگر نگفته اند تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود، دل است؟ بگذار بنای دل با نام او محکم شود. چه آسمانی است این نام . علی اما نام نیست. علی کلمه نیست. علی علی است. بزرگی و هیبت از نامش هویداست. اما، علی علی است.
16/5/85
آسمان با یا علی برخاست از جا، یا علی!
خودِ تابستان.
امروز سوم مرداد ماه است
و باران می بارد
و زمین خیس است
و درختان
شکوهمندانه
برگهایشان را به آغوش باد رها می کنند.
اما کسی چه می داند
که این بار
آسمان با من بارید؟!
دیشب،
بغضی سهمناک
در دل شب
باران شد.
و امروز... .
***
بارانهای بی رگبار را عاشق ترم!
کجای این شب تیره، بیاویزم قبای ژنده خود را؟؟

