بای ذنب قتلت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کیست که مرا یاری کند؟!
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 22:57  توسط سميه رشيدي
|
الم نشرح لک صدرک
و وضعنا عنک وزرک
الذی انقض ظهرک
و رفعنا لک ذکرک
فان مع العسر یسرا
ان مع العسر یسرا
فاذا فرغت فانصب
و الی ربک فارغب
آیا برای تو سینه ات را نگشاده ایم؟
و بار گرانت را از دوش تو بر نداشته ایم؟
باری که گویی پشت تو را شکست.
و نامت را بلند گردانیدیم.
پس بدان که با دشواری، آسانی است.
آری، با دشواری آسانی است.
پس چون فراغت یافتی، به طاعت درکوش.
و با اشتیاق به سوی پروردگارت روی آور.
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:17  توسط سميه رشيدي
|
روزگار سرشت غريبي دارد.
و ما عجيب بازيچه دست روزگاريم.
گاه يك حرف، يك هجا، يك صدا، يك موسيقي، يك زنگ و ... مي تواند تو را (نه اشتباه کردم: مرا!) به مرز جنون بكشاند.
گاه يك زنگ تلفن( و اين اواخر به بركت تكنولوژي، زنگ موبايل و اس ام اس!) خيال هوسباز راتا كجاها كه نمي كشاند. اما باز دست نه چندان نوازشگر روزگار است كه خيال را به سوي پوچي زندگي باز مي گرداند.
چقدر زندگي بخيل است! خيال را نيز مجال آن نمي دهد تا اندك لحظه يي خوش باشد و ..........خوش باشد.
هميشه تلخي بر شيريني غلبه دارد.
هميشه... .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:59  توسط سميه رشيدي
|
بسیاری از روزها، به دلایلی، روز یکی است. یک روز روز شریعتی، یک روز روز کاستاندا، یک روز روز مولوی و ... .
امروز روز ابوسعید ابوالخیر است. با این آموزه ها از او:
دردا که همه روی به ره باید کرد
وین مفرش عاشقی گذر باید کرد
بر طاعت و خیر خود نباید نگریست
در رحمت و فضل او نگه باید کرد
نی دیده بود که جستجویش نکند
نی کام و زبان که گفتگویش نکند
هر دل که درو بوی وفایی نبود
گر پیش سگ افکنند بویش نکند
خواهی که تو را دولت ابرار رسد
مپسند که از تو بر کس آزار رسد
از مرگ میندیش و غم رزق مخور
کین هردو به وقت خویش ناچار رسد
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:31  توسط سميه رشيدي
|
1.
چه بی رحمانه می روند و می آیند روزهای بودن، وقتی نمی دانم روز و شب چه تفاوتی با هم دارند.
وقتی نه روز را می شناسم و نه شب را .
وقتی فقط هستم، چون باید باشم.
چه غمگینانه می گذرند زمان هایی که دیگران جوانی می نامندشان و من نمی دانم جوانی ، کجا تبدیل به پیری می شود.
و دیگران چه ظالمانه می گذرند از کنار من، وقتی نمی دانم من که هستم و هیچ دست آشنایی به نشان آشنایی، پیش نمی آید.
2.
این مدتی که ننوشتم، نخواستن نبود، نتوانستن بود.
3.
خدا را شکر که تیرماه رو به پایان است... .
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:20  توسط سميه رشيدي
|
هر سال اسفند كه مي شود، دلم ميلرزد و ميگيرد و چشمانم نيز...
اسفند ماه بودن من است. اسفند 1360. اولين بار، دنيا را با رنگ و طعم «برف» درك كردم و شايد به همين خاطر است كه خورشيد را دوست ندارم.
كتاب، قلم، يك تكه كاغذ و با خودم بودن را بيش از هرچيز دوست دارم و اين غير از دوستداشتن ديوانه وار «ميوهها» است. علاقه و دلبستگي شديد و خاصي به تمام ميوهها دارم و در وجود م شوق و رغبتی شديد به عطر و شکل و طعم تمام میوه ها احساس ميكنم.
«رمان» هم از همراهان ديرينه زندگي من است. از كودكي رمان مي خواندم. تابستان كه ميشد، جداي از خوشي تمام شدن دوران نه چندان دلچسب مدرسه، هيجان ديگري هم دلم را ميلرزاند. اينكه يكي از همين روزها، برادر بزرگترم، با دستاني پر از كتاب رمان و قصه از ميدان انقلاب برميگردد و باز ظهرهاي داغ تابستان، درحالي كه دست چپ را زير سر گذاشتهايم و چشمانمان را يكوري به كتاب دوختهايم، شربت آبليموي خنك و گواراي دستساز مادر را ذره ذره بنوشيم و كيف كنيم و ... رمان بخوانيم. اين يكي از بخشهاي جذاب و دلچسب زندگي بود.
رمان خواندن تا امروز هم ادامه پيدا كرده است، و اين روزها به واسطه رشتهتحصيليام، نگاهي دقيقتر و كارشناسانهتر به ادبيات پيدا كردهام و مطمئنم كه هيچ رشتهاي جز ادبيات، روحم را آرام نميكرد.
به واسطه اطرافيانم، فهميدهام كه «بيكاري» بزرگترين آفت انسانيت است، به همين دليل، تا آنجا كه ميتوانم كار ميكنم. از تايپ و حروفچيني كتاب گرفته، تا گزارشنويسي و مصاحبه و پژوهشگري و ... . آنقدر روزها خودم را خسته ميكنم كه بين زمان تصميمگيري براي خواب و خود خواب، فاصلهاي باقي نميماند.
از خودم راضيم. از شكل و شيوة بودنم از شیوه عاشقی ام.. از نوع نگاهم. از طرز فكر كردنم. از سلوك و راه و روشي كه در پيش گرفتهام.
براي بودنم هدفي تعیین نکرده ام. تنها هدفم در حال زندگي كردن است و لذت بردن از تمام لحظات بودن. چراكه معتقدم آينده و گذشته، هردو در گرو «حال» و «اكنون» هستند.
و معتقدم که:
تو مگو مارا بدان شه بار نيست
با كريمان كارها دشوار نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 19:22  توسط سميه رشيدي
|
روزگار سرشت عجيبي دارد.
زماني بودنت امید بود و اين روزها تلاش ميكنم حتي نامت را هم فراموش كنم.
روزگار سرشت غريبي دارد يا من؟
چقدر دلم اين روزها براي همه چيز تنگ ميشود.
براي تمام شبها
تمام روزها
و تمام لحظههايي كه بودن نام يا صداي تو دلپذيرشان ميكرد.
تمام شبهايي كه با تو آغاز ميشدند.
شبهايي كه بلند و بيانتها بودند.
چون شب يلدا.
اما شب يلدا هم پاياني دارد.
چنانكه تو.
چنانكه اين روزها تو .
چنانكه اين روزها من.
چقدر تو نيستي.
ديگر نيستي.
وجود نداري.
نيستي و من اين را باور كردهام.
فقط چند روزي است.
باور كن.
حتي تصور اين لحظهها برايم غيرممكن بود.
چقدر حالم بد است.
چقدر به يك زيارت محتاجم.
زيارت.
مانند چند سال پيش.
چقدر ..............................................................................
+ نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:52  توسط سميه رشيدي
|