سه شنبه 29 خرداد1386
ديروز زمين لرزيد.
«خوب شد كه آسمان هيچوقت نميلرزد.»
وقتي زمين لرزيد فقط نگران خودم بودم .
خيلي كه حقيقت را بخواهم بگويم، به فكر خانواده و خودم بودم.
ديگر هيچ... .
اما اگر اين اتفاق سال گذشته، همين روزها ميافتاد، حتما ديگرگونه بود.
چرا من اينقدر دستخوش تغييرم؟
من ديگر خودم را هم نميشناسم. چه رسد به ... .
«خوب شد كه آسمان هيچوقت نميلرزد.»
وقتي زمين لرزيد فقط نگران خودم بودم .
خيلي كه حقيقت را بخواهم بگويم، به فكر خانواده و خودم بودم.
ديگر هيچ... .
اما اگر اين اتفاق سال گذشته، همين روزها ميافتاد، حتما ديگرگونه بود.
چرا من اينقدر دستخوش تغييرم؟
من ديگر خودم را هم نميشناسم. چه رسد به ... .
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 17:9 | لینک
|
شنبه 26 خرداد1386
با گریه بخند
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام بی تو؛ بی تو
قانون گردابم، سرابم، نقش آبم
بی تو
بی تو
بی ایمنی، شوریدگی، در قعر خوابم.
ای بی تو من بی خویش؛
بی خویشتن، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم، بی تو، بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم، بی تو،
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام؛
رنگ یادم؛
بی تو
بی تو
ای بی تو، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست، بی تو
ای بی من و در من
بی من هم آنی و اینی؛
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی؟
بدرود...، بدرود
این اشک و هق هق، گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند، بی تو
ای بی تو من، بی من
آیا تو هم اینگونه میخندی؟
با گریه خندیدن نه آسان است، "بی تو"
(نصرت رحمانی)
ایمان بیداد
به عهدی داد
روح فریب ام بی تو؛ بی تو
قانون گردابم، سرابم، نقش آبم
بی تو
بی تو
بی ایمنی، شوریدگی، در قعر خوابم.
ای بی تو من بی خویش؛
بی خویشتن، بی کیش
خاری هدف گم کرده در دهلیز بادم، بی تو، بی تو
طیف غباری خفته بر دریای شن زار
خون شب ام
هذیان تب آلود دردم، بی تو،
بی تو
رمز سکوت ام
راز بهت ام؛
رنگ یادم؛
بی تو
بی تو
ای بی تو، بی تو
از زندگی بیزار
تا مرگ راهی نیست، بی تو
ای بی من و در من
بی من هم آنی و اینی؛
ای بی تو من گرداب ویرانی
قانون بی رحم پریشانی
چنینی؟
بدرود...، بدرود
این اشک و هق هق، گریه مردی پشیمان نیست
مردان نسل ما
با گریه می خندند، بی تو
ای بی تو من، بی من
آیا تو هم اینگونه میخندی؟
با گریه خندیدن نه آسان است، "بی تو"
(نصرت رحمانی)
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 12:31 | لینک
|
چهارشنبه 23 خرداد1386
اين مطلب را دكتر محمدرضا تركي عزيز برايم فرستاده اند،كه هم سركلاسهاي درس بسيار از ايشان آموخته ام و هم از شخصيت و منش منحصر به فردشان.
جالب اين است كه اين مطلب را درست زماني خواندم كه احساس عدم اعتماد عجيبي وجودم را فراگرفته است.
طناب
داستان درباره یک کوهنورد است که
میخواست از بلندترین
کوهها بالا برود.
او پس از سالهای آماده سازی،
ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجاییکه
افتخار کاررا فقط برای خود میخواست
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
ادامه مطلب
جالب اين است كه اين مطلب را درست زماني خواندم كه احساس عدم اعتماد عجيبي وجودم را فراگرفته است.
طناب
داستان درباره یک کوهنورد است که
میخواست از بلندترین
کوهها بالا برود.
او پس از سالهای آماده سازی،
ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجاییکه
افتخار کاررا فقط برای خود میخواست
تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 18:26 | لینک
|
چهارشنبه 23 خرداد1386
چنان فتاده ام از دست و پای من بی تو
که بی ثمر شده فریادهای من بی تو
سرم دگر به تنم زار می زند هیهات
و کور شد هنر چشمهای من بی تو
نبود دست تو در روزگار بودن من
که بی ثمر شده انگشت های من بی تو
نیامدی که ببینی بدون بودن تو
چگونه می گذرد روزهای من بی تو
نیامدی و صدایم تمام برباد است
و پوچ شد همه ی حرف های من بی تو
پاييز 83
اين روزها احساس مي كنم همه حرف ها فقط هجاهايي هستند براي آنكه خالي بين زمان ها پر شود. نه اعتمادي وجود دارد و نه حرف حقيقتي. ................
که بی ثمر شده فریادهای من بی تو
سرم دگر به تنم زار می زند هیهات
و کور شد هنر چشمهای من بی تو
نبود دست تو در روزگار بودن من
که بی ثمر شده انگشت های من بی تو
نیامدی که ببینی بدون بودن تو
چگونه می گذرد روزهای من بی تو
نیامدی و صدایم تمام برباد است
و پوچ شد همه ی حرف های من بی تو
پاييز 83
اين روزها احساس مي كنم همه حرف ها فقط هجاهايي هستند براي آنكه خالي بين زمان ها پر شود. نه اعتمادي وجود دارد و نه حرف حقيقتي. ................
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 12:3 | لینک
|
دوشنبه 21 خرداد1386
1.
خوشحالم، همونقدر خوشحال كه يه آدم الكي خوش. يه كسي كه خبر خوشي داره، اما ...
2.
همه حديث وفا و وصال ميگفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون كردي
3.
فيلم درخت گلابي داريوش مهرجويي با اينكه قديمي شده، اما هنوز جذابيتهاي خودش رو داره.
خوشحالم، همونقدر خوشحال كه يه آدم الكي خوش. يه كسي كه خبر خوشي داره، اما ...
2.
همه حديث وفا و وصال ميگفتي
چو عاشق تو شدم قصه واژگون كردي
3.
فيلم درخت گلابي داريوش مهرجويي با اينكه قديمي شده، اما هنوز جذابيتهاي خودش رو داره.
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 13:33 | لینک
|
شنبه 19 خرداد1386
خسته ام از همه تكرار فراموشيها
خسته از وسوسهي پوچ هم آغوشيها
خسته از دلهرهي لحظهي بودن، رفتن
خسته از جبر سكوت و همه خاموشيها
- ابراز محبت نشانه قوت است نه ضعف !!!!!!!
خسته از وسوسهي پوچ هم آغوشيها
خسته از دلهرهي لحظهي بودن، رفتن
خسته از جبر سكوت و همه خاموشيها
- ابراز محبت نشانه قوت است نه ضعف !!!!!!!
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 11:53 | لینک
|
پنجشنبه 17 خرداد1386
تا به حال شده اجازه نداشته باشي كه دلت براي " آن كه بايد " تنگ بشه ؟؟
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 14:41 | لینک
|
سه شنبه 15 خرداد1386
به ياد جناب «ميم» كه بيت چهارم را دوست دارد/ داشت
با نام تو، ترانه به رگ هاي من دويد
با ياد تو، سپيده به شب هاي من دميد
با چشمت آسمان سحر رنگ رنگ شد
با دستت آفتاب به شرق دلم رسيد
بودن سرودن از تو و رفتن، نبود تو
نبض حيات، آب، زچشم تَرَت چشيد
تا نقش تو در آينه ي بودنم نبود
چشمي نديد کين دلم از غم چه ها کشيد
در انتظار بودم و مشتاق ديدنت
تا عطر بودن تو ز دست خدا چکيد
پايان قصه نيست ولي باز گفته ام:
با نام تو، ترانه به رگ هاي من دويد
پاييز 1385
با نام تو، ترانه به رگ هاي من دويد
با ياد تو، سپيده به شب هاي من دميد
با چشمت آسمان سحر رنگ رنگ شد
با دستت آفتاب به شرق دلم رسيد
بودن سرودن از تو و رفتن، نبود تو
نبض حيات، آب، زچشم تَرَت چشيد
تا نقش تو در آينه ي بودنم نبود
چشمي نديد کين دلم از غم چه ها کشيد
در انتظار بودم و مشتاق ديدنت
تا عطر بودن تو ز دست خدا چکيد
پايان قصه نيست ولي باز گفته ام:
با نام تو، ترانه به رگ هاي من دويد
پاييز 1385
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 14:46 | لینک
|
سه شنبه 15 خرداد1386
پاداش
گیاه تلخ افسونی !
شوکران بنفش خورشید را
درجام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب
تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم .
در چشمانم چه تابش ها که نریخت !
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت !
آمدم تا تو را بویم ،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم .
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود .
چه رویاها که پاره نشد !
و چه نزدیک ها که دور نرفت !
و من بر رشته ی صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود .
آمدم تا تو را بویم ،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم .
دیار من آن سوی بیابان ها ست .
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود .
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم .
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت !
و انگشت شهاب چه بیراهه ها که نشانم نداد !
آمدم تا تو را بویم ،
و تو : گیاه تلخ افسونی !
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی ،
به پاس این همه راهی که آمدم .
ادامه مطلب
گیاه تلخ افسونی !
شوکران بنفش خورشید را
درجام سپید بیابان ها لحظه لحظه نوشیدم
و در آیینه ی نفس کشنده ی سراب
تصویر تو را در هر گام زنده تر یافتم .
در چشمانم چه تابش ها که نریخت !
و در رگ هایم چه عطش ها که نشکفت !
آمدم تا تو را بویم ،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم .
غبار نیلی شب ها را هم می گرفت
و غریو ریگ روان خوابم می ربود .
چه رویاها که پاره نشد !
و چه نزدیک ها که دور نرفت !
و من بر رشته ی صدایی ره سپردم
که پایانش در تو بود .
آمدم تا تو را بویم ،
و تو زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی
به پاس این همه راهی که آمدم .
دیار من آن سوی بیابان ها ست .
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود .
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم .
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت !
و انگشت شهاب چه بیراهه ها که نشانم نداد !
آمدم تا تو را بویم ،
و تو : گیاه تلخ افسونی !
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی ،
به پاس این همه راهی که آمدم .
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 12:41 | لینک
|
دوشنبه 14 خرداد1386
مي ديدمت
و باد مي آمد
و تو بودي...
و باد آمد
,مرا با خود برد
و هنوز آسمان در چشمان توست.
و باد مي آمد
و تو بودي...
و باد آمد
,مرا با خود برد
و هنوز آسمان در چشمان توست.
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 20:15 | لینک
|
یکشنبه 13 خرداد1386
اي دوست
درازناي شب اندوهان را
از من بپرس
كه در كوچه عاشقان تا سحرگاه،
رقصيده ام!
و طول راه جدايي را
از شيون عبث گام هاي من
بر سنگفرش حوصلة راه
كه همپاي بادها
در شهر و كو ه و دشت
بدنبال بوي تو
گرديدهام.
و ساعت خود را
با كهنه ساعت متروك برج شهر،
ميزان نموده ام!
اي نازنين!
اندوه اگر كه پنجه به قلبت زد،
تاري ز موي سپيدم
در عودسوز بيفكن
تا عشق را بر آستانة درگاه بنگري!
اين شعر "نصرت رحماني" عزيز را عاشقانه دوست دارم. بخصوص فراز آخر آن را.
درازناي شب اندوهان را
از من بپرس
كه در كوچه عاشقان تا سحرگاه،
رقصيده ام!
و طول راه جدايي را
از شيون عبث گام هاي من
بر سنگفرش حوصلة راه
كه همپاي بادها
در شهر و كو ه و دشت
بدنبال بوي تو
گرديدهام.
و ساعت خود را
با كهنه ساعت متروك برج شهر،
ميزان نموده ام!
اي نازنين!
اندوه اگر كه پنجه به قلبت زد،
تاري ز موي سپيدم
در عودسوز بيفكن
تا عشق را بر آستانة درگاه بنگري!
اين شعر "نصرت رحماني" عزيز را عاشقانه دوست دارم. بخصوص فراز آخر آن را.
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 16:32 | لینک
|
یکشنبه 13 خرداد1386
هميشه از نوشتن لذت بردهام و هنوز هم و اين روزها شايد اندكي بيشتر از قبل.
اما اين روزها فراتر از دفتر و كاغذ، اين صفحات نيز دستانم را به نوشتن وسوسه مي كند.
پس از اين، اينجا هم خواهم نوشت.
به عنوان اولين سلام مي نويسم:
سلام!
سلام آغاز کلام است.
سلام کلید گشایش است. حتی اگر اينگونه بينديشي كه هیچ کلیدی قفل فروبسته ی تو را نخواهد گشود.
پس:
سلام...
سلامِ شكوفه يخي به رویای ناتمام تابستانی... .
اما اين روزها فراتر از دفتر و كاغذ، اين صفحات نيز دستانم را به نوشتن وسوسه مي كند.
پس از اين، اينجا هم خواهم نوشت.
به عنوان اولين سلام مي نويسم:
سلام!
سلام آغاز کلام است.
سلام کلید گشایش است. حتی اگر اينگونه بينديشي كه هیچ کلیدی قفل فروبسته ی تو را نخواهد گشود.
پس:
سلام...
سلامِ شكوفه يخي به رویای ناتمام تابستانی... .
نوشته شده توسط سميه رشيدي در ساعت 12:55 | لینک
|
