خانه...
هرکجا باشم اینجا خانه ی من است...
امروز که سر زدم دیدم ای دل غافل که از آن قالب زیبا با گلدانهای کوچک صورتی اثری نیست....
دلم گرفت...
و خیلی هم ...
پس فعلا این عکس نماد این خانه است. خانه ای که تا همیشه دوستش خواهم داشت...
هرکجا باشم اینجا خانه ی من است...
امروز که سر زدم دیدم ای دل غافل که از آن قالب زیبا با گلدانهای کوچک صورتی اثری نیست....
دلم گرفت...
و خیلی هم ...
پس فعلا این عکس نماد این خانه است. خانه ای که تا همیشه دوستش خواهم داشت...
این خانه بعد از مدتها به روز شد. دلم برایش تنگ شده بود عجیب. برای این گلدانها. این سفیدی و این زیبایی. سلام خانه ی قدیمی. دوستت دارم...
اینجا را دوست دارم. با همه ی وجود. جزء دوست داشتنی های زندگیم بوده و هست اینجا. این فضا. این خانه. با دوستانی که هستند. با تمام حسی که در آن هست.
اما گاهی آزارهایی هم داشت. چنانکه دانم و دانید! این بود که تصمیم کبری را بالاخره گرفتم و رفتم از این خانه.
خانه ی جدید هم همین حال و هواست. اصلا همینجاست. شما فکر کن پلاکش عوض شده! اما خانه همان خانه اس.
به امید روزی که همه آنجا باشیم! ![]()
***
پ.ن1: دو پست آخر این وبلاگ همینجا ماند و منتقل نشد فقط محض خاطره.
پ.ن2: اینجا بسته نمی شه. لااقل من نمی بندمش. درباره بقیه اش هم من کاره ای نیستم.
پ.ن3: تمام آرشیو و کامنت ها به سادگی به خانه ی جدید منتقل شده. مطمئن باشید اگر این اتفاق نمی افتاد، هرگز از اینجا نمی رفتم و به همین قناعت می کردم. دل کندنی نیستند.
وقتی هزار بار می پرسم: خوبی؟ و تو در جوابم تنها می گویی: خوووووب! و من خستگی را، تنهایی را، گاهی غصه را از ته صدایت می خوانم اما تو همچنان می خندی و به من نمی گویی...
وقتی ناگهان از دهانت در می رود که امروز یا دیروز یا اصلا چه فرق دارد چه زمانی، کسی رنجانده تو را یا وقتی با دلخوری با کسی تلفنی حرف می زنی اما به من که می رسی لبخند یادت نمی رود...
وقتی از زخم پایت می پرسم اما سوالم را مثل همیشه با «خوبه» جواب می دهی...
نمی دانی دیوانه می شوم!
چرا نمی فهمی گاهی دلم می خواهد برایم درددل کنی، برایم بنالی و عصبانی باشی از آنکه تو را رنجانده، به من بگویی پایت هنوز خوب نشده و اذیتت می کند، برایم از خستگی هایت بگویی و از تنهایی ها... تا من برایت از صبر بگویم و از خداوند و بزرگی اش... تا آرام شوی...تا شاید آرام شوی... شاید!
اما این رضایت و صبر تو مرا گاه عصبانی می کند! تازه می فهمم من هیچ نیستم! من چطور به تو آرامش دهم وقتی تو، خودت به منبع آرامش نزدیکی؟ آنقدر عصبانی می شوم که دلم می خواهد داد بزنم: دیوووونه! دیوووونه تم!!
بهانه بود این حرفها که بگویم یک ماه دیگر هم گذشت و من خوشحالم. خیلی... این ماه چندم است؟ تو بگو!
***
اذان صبح شد کمی پیش تر... تو اینجا بودی وقتی بغض در گلویم شکست... انگار دستت سرشانه ام بود و با فشاری نرم با نوک انگشتانت، آرام در گوشم زمزمه می کردی: صبر...
شب قدر است و ...
دعایمان کنید. به یادمان باشید در دعاها. به یادتان هستیم. نیز حلال کنید و ببخشید اگر چیزی بود...
برای همه شان عجیب بود
اینکه دختر از این سر میز، با قاشقی در دست، به سراغ ظرف مربای آلبالو رفته بود و با قاشق در آن کند و کاو می کرد.
شاید فکر می کردند چقدر بچگانه است رفتارش
یا حتی مادرش خجالت می کشید.
اما شاید کسی نمی دانست
دختر
نگران هسته ی آلبالویی بود که از دور دیده بود...
***
خب من چیکار کنم؟ از دور دیدم و مجبور شدم برش دارم. کار بدی انجام ندادم که!
ادامه مطلب رو ببینید. شاید قبلا دیده باشید. ولی ببینید و حس خودتون رو بعد از دیدن بنویسید.
امروز روز عجیبی بود! نه! اتفاق خاصی نیفتاد. هیجان خاصی نبود. کلا یه روز عادی بود. فقط فرقش با روزهای دیگه این بود که من امروز به شدت راه رفتم و کار و فعالیت داشتم و مغز به کار گرفتم!
دو ساعت کار در اداره! (واقعا خسته نباشم!!)، دو ساعت کار بانکی شدید!، سه ساعت کار یدی و فکری و همه جوره!، دو ساعت خرید مفید! یکربع پیاده روی سربالایی تا رسیدن به منزل و در نهایت ساعت پنج و سی افتان و خیزان به خونه رسیدم. اتفاقی که فکر می کردم نمی افته! حقیقت این بود که وقتی در تاکسی نشسته بودم، فکر می کردم من به خونه نمی رسم. فکر می کردم بیهوش می شم، می میرم! (واقعا این امید به زندگی ام منو کشته!)
از سر خیابان تا منزل را واقعا به حال غیرطبیعی سیر کردم. با وسایلی که در دست داشتم و انگار هرکدام وزنه ی مسی بودند چسبیده به زمین! و وقتی به خانه رسیدم هم همینطور بود تا زمان افطار. و ساعت 7 تا 8 چقدر سخت گذشت و چقدر کند. تا جایی که مامانم خنده اش گرفته بود. انگشت سبابه و انگشت وسطی رو روی هم گذاشت و گفت انگار الان یک ساعته که عقربه ها همینجوری موندن. اون نشونه ی ساعت بیست دقیقه به هشت بود!
و باز من فکر می کردم که زمان اذان نخواهد رسید. تا جایی که موقعی که دعاهای قبل از افطار پخش می شد اشکم ریخت! با التماس به خدا که خواهش می کنم زودتر اذان بشه وگرنه من می میرم!
من گرسنه نبودم. من تمام امروز تشنه بودم. تشنه... تشنه... تشنه...
همیشه تشنگی نقطه ضعف من بوده. از همان موقع که دانش آموز کلاس اول ابتدایی بودم و خانه مان بلوار کشاورز بود و ما آن روزها تلفن در خانه نداشتیم و پدرم وقتی از مدرسه من را به خانه می برد، در بین راه کنار کیوسک تلفن ایستادیم تا تلفنی بزند. یک لحظه که سر برگردانده بود مرا دیده بود که دراز به دراز، بی صدا و بی آه و بی نفس، نقش زمین شده ام و گویا قبل از آن گفته بودم که من تشنه ام...
یا بازهم موارد دیگه... همیشه تشنگی نقطه ضعف من بوده... تا جایی که امید به زندگی رو در من از بین می بره. به سادگی. مثل امروز. درست مثل امروز که فکر می کردم تا ابد باید روزه دار بمونم و تا ابد تشنه خواهم بود.
روز سختی بود.
دوست ندارم این نوع روزها را. این نوع سختی ها را. این نوع تشنگی ها را...
اون بین همه اش یاد برادرم یاسر می افتادم و دلم می خواست بهش زنگ بزنم بگم: عباس! عباس! آب... (دیالوگی از فیلم روبان قرمز)
اما حقیقت این بود که دهانم خشک بود و زبان در آن میانه جسمی ناکارآمد...
اما حالا می خوام خدا رو شکر کنم که امروز به سر رسید. روزه ی امروز به سر رسید... و من هنوز زنده ام...
***
همان موقع که به شدت تشنه بودم و از این سر شهر به آن سر می رفتم، باران بارید... درست روی لبهای من که خشک شده بودند و تشنه بودند و یادم آمد که همین نیم ساعت پیش پیش خدا زمزمه کرده بودم: کاش باران ببارد...
امروز باران به خاطر من بارید. دوست دارم اینطور فکر کنم...
خب شاید بگید خیلی زوده الان برای قضاوت کردن! اما من به شدت با شما مخالفت خواهم کرد! چرا که زود که نیست هیچ! دیر هم هست!!
هنوز یک هفته نشده که ماه رمضان شروع شده و به تبع آن سه ریالهای تلویزیونی.
در این مجال گذری کوتاه بر دو تا از این سه ریال ها خواهیم داشت.
1- جراحت
اسمش جالب نیست. کلا احساس می کنم خیلی اسم ناجوریه. شاید انتخابهای بهتری می شد داشت. اما جراحت بیشتر از هرچیز من رو یاد اتاق عمل می اندازه! نمی دونم چرا.
داستان سه ریال که درسته اغراق شده است و جمع شدن تمام موارد در یک خانواده شاید یک در هزار باشه اما از آنجا که بعید هم نیست، می گذریم.
اما یکی از مسائل اصلی این سه ریال و حتی بقیه، دیالوگهای فضایی است که برای نقشها نوشته شده. یعنی من سوالم اینه که نویسنده ی دیالوگ ها، خودش با اطرافیانش آیا همونطور صحبت می کنه؟ مثلا:
فضا/ داخلی/ اتاق/ زن روی تخت/ شوهر از راه می رسه/
بعد از اینکه مرد کنار زن می نشینه، با نگاه به چهر ی زن: نگاهت دیوار رو سوراخ کرده!!!
انگار نمایشنامه می خوانند! غیر واقعی... ناملموس... لوس...
والا نمونه زیاده. با کمی دقت شما هم متوجه فراواقعی بودن دیالوگها خواهید شد و از طرفی:
فعلا که سه ریال بر پایه ی اتفاقات دختر عمو و پسرعمو می چرخه، ماهیچ چیز، هیچ چیز جز اینکه پسر فوتبال بازی می کنه از این دونفر نمی دانیم! عملا به عنوان مخاطب راجع به آنها نمی شه نظر داشت. اینکه که می لنگد قصه در ذهن مخاطب. این دو نفر عملا شخصیتی ندارن. جز اینکه پسرعمو چند باری همسرش رو «خره» خطاب کرده!!!! و این بسیار جالبه!!
و شخصیت فراواقعی مادربزرگ خانواده هم که به جای خود.. و تصمیم گیریهای عجیب خانواده ها و البته به نظر من غیرواقعی. تصور می کردم بعد از آگاهی خانواده ها از ماجرای بچه دار شدن، خون و خونریزی ای راه بیفته! اما نه! انگار شاد هم شدند!!! و این چیزیه که من به طور قطع می گم در «ایران امروز» صد در صد غیر واقعی و کذبه. همین!
2- ملکوت
اما درباره این سه ریال!!! من تماما تبدیل به یک علامت سوال شده ام از وقتی دیده ام این سه ریال را و از اون بدتر از همین دیشب! باورم نمی شه. اصلا باورم نمی شه که به این شکل مخاطبین عده ای گیج و منگ تصور بشن! چیزی که من دیدم عینا همینه! اینکه مخاطبین عده ای خوابزده و بی درک فرض شدن که هرچه خواستیم به خوردشان می دهیم. قسمت پنج شنبه شب که فاجعه ای در نوع خود بی نظیر بود. مخصوصا جایی که پدر و مادر حاجی وارد شدن به نظرم جزء بی بدیل ترین صحنه های طنز تلویزیونی ایران بود!!! و دیالوگها که گفتن ندارن که فاجعه بودند!!! من سوالم اینه که نویسنده و کارگردان چه فکری داشته اند واقعا؟؟
با محتوا و مسائل شرعی و عقلی و باقی قضایا جدا کاری ندارم اما حتی روی جلوه های ویژه هم کاری درست انجام نشده! صحنه های عذاب کشیدن حاج فتاح که چیزی شبیه وصل برق پلوپز به ایشونه!! یا برزخ مثالی و عذابها و ...
نکته عجیب، آن سیاه پوش ایستاده بر کنار تخت حاجی است که از دین مسیحیت وام گرفته شده و چقدر خنده دار هم از این مفهوم استفاده کرده اند...
حقیقت اینه که من باورم نمی شه چنین فیلمی رو با این سطح نازل از کیفیت از همه جهت!
یکی از بخشهای بی نظیر امشب این سه ریال، 40 سال قبل بود! منهای شخصیتها و گریم ها و دیالوگها، جایی که پسر به بالین پدر بیمار رفت چیز دیگری بود!.
یعنی من به معنای واقعی کلمه در این صحنه طنز را درک کردم! که پدر به پهلوی راست خوابید، پسر سمت چپ تخت پدر زانو می زنه. پدر بدون اینکه برگرده که نشان از بیماری او داره، با پسر صحبت می کنه و دستش در دست پسر است. اصولا چهره ی پسر را نمی بیند. با لحنی تصنعی می گوید: خوشحالم که آخرین آرزوم برآورده شد و برای بار آخر پسرم رو دیدم!!! و پسر همچنان پشت سر پدر نشسته و ...
***
پ.ن1:
اینها فقط نطرات منه به عنوان یه مخاطب عادی. حتی سعی نکردم از دید یه کسی که خودش هم گاهی می نویسه نگاه کنم. نظرات شما پذیرفته است از همین حالا. چون ااونها هم نظرات شما هستند و محترم.
پ.ن2:
یکی از عکاسای سریال دوم پسردایی منه!!![]()
عمری باشد تک تک خدمت دوستان خواهم رسید برای عرض تشکر
..................................
میان این همه هدیه یه چیزایی یه جورایی خیلی به دل می نشیند بخصوص نامه سمی خاتون با آن عبارات جادویی اش
و دستخط مبارک حمیده و آن نگارش خط هیروگلیف میخی اش!
این خودکار الی را بدجوری نیاز داشتم خیلی شخصیتی است! اعتماد بنفسم بیشتر شد در جاهایی که باید کلاس بزارم و روشنفکرکانه!! از جیبم یا کیف لب تاپم درش بیارم و یادداشتی ارائه دهم به طرف مقابل
و اما یاداشتهای دوستان : اینکه اینور دنیا / جایی که ماه رمضان باید از ساعت 2 صبح تا 11 شب !! روزه باشی!! / ببینی فراموش نشده ایی و اونور دنیا به یادت هستند خیلی خیلی به دل می نشیند
راستش خودم هم از اوناش! نیستم که یه روزگاری بنویسید :
عجب از وفای یاران که رعایتی نکردند
نه به نامه ایی سلامی
نه به خامه ایی پیامی
ولی anyway
راستی یه وصیتی برادرانه میکنم : این کتاب الی را بخرید خسیسها
منظورم «ایران ما»ست
هم بخوانید و هم هدیه بدهید اگر اینور آب کسی را دارید
به نظرم خیلی خیلی جامع آمد بخصوص با آن عکس های زیبا و لحن بی طرفانه و تقریبا غیر سیاسی اش
تا بعد...... خدمت می رسم
زولبیا و بامیه
نماد ماه رمضان در ایران *
مبارک است این ماه بر شما.
تجلی رمضان در چند چیز است:
رنگ و رویی دیگر در سفره های کوچک شده مان، به هر زور و ضربی.
ترافیک سنگین پیش از افطار.
خلوتی عجیب پس از افطار.
گرانی بیش از حد همه چیز کاملا بی دلیل.
اقرار به بی دینی بیشتر.
بیماری های معدوی و گوارشی و قلبی بیشتر.
هجوم هاله ی دود پس از اذان.
معنوی شدن ناگهانی برخی و قران به دست گرفتن و ....
صفهای طــــــــــــــــــــــولانی قنادی ها.
رفتن/ آمدن میهمانی های اجباری افطاری و پس از آن باقی قضایا.
برنامه های همه یک شکل تلویزیونی و معتاد شدن همه به سریال ها و صحبت از آنها در هر جمعی.
و .....

اما با وجود همه اینها، بدون این دو نمی شود رمضان را حس کرد:
______________
* والا یه عکس فوق العاده از خوراکی مذکور گذاشته بودم، دیدم همه دچار احساسات می شن و خطرناکه، از اون بدتر اینکه ممکنه کسی دلش بخواد و در دسترسش نباشه (دقیقا منظورم بهلول جان بود
) به خاطر همین عکس رو حذف کردم! تصویر ذهنی اش با خودتون.
زندگی کلا کلا پدیده ی مزخرفیه...
این یه اصل کلیه.
آخ اگه عشق نبود... اگه نبود این روزا منکر خیلی چیزا می شدم...
امروز عاشق یکی از مسافرهایم شدم/
دختر زیبایی که پشت سر من نشسته بود/
و من چشمهایش را می دیدم/
و تکه ای از موهای مشکی اش را/
عاشقش شدم/
درست وقتی که با آرامش/
در جواب زنگ تلفنش گفت:/
دیگر همه چیز بین ما تمام شد.../

دل داده ام بر باد ، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی ، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش اصل و نسب داری
از تیره ی دودی ، از دودمان باد
آب از
تو توفان شد ، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش ، در جان باد افتاد
هر قصر بی
شیرین ، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد ، کاهی به دست باد
از خاک ما در باد ، بوی تو می
آید
تنها تو می مانی ، ما می رویم از یاد
بهلول
***
دوستان!
فکر می کنم متوجه شدید که این پست هدیه ی حضرت بهلول عزیز بود به من!
بازهم ممنون عزیزم.
تمام خوشبختی دنیا در یک جمله جمع می شود:
تو و من «ما» هستیم.

سلام عزیزترینم!
آغاز ماه دیگری از با هم بودنمان مبارک.