خوب یادم هست کوچکتر که بودم – نه خیلی کوچکتر، بلکه همان روزها که با اکراه تمام به دبیرستان میرفتم! مخصوصا سالهای اول و دوم- فروردین و اردیبهشت ماه که میشد، باغچهی حیاط خانهمان(که حسرت یکبار دیگر بودن در آن خانه برای همیشه در دلم خواهد ماند) پر میشد از گلهای رُز سرخ و صورتی و زرد و یاسهای دو رنگ-سفید و زرد-. هفتهی معلم که از راه میرسید هر روز صبح 15 دقیقه پیش از آنکه سرویس برسد، قیچی به دست می دویدم و چند گل میچیدم و با گلهای یاس و برگهای سبزش آنها را دسته میکردم و با فویلهایی که پیش از آن در کیف مدرسه جا سازی کرده بودم، میبستم و دسته گلی میساختم و با احتیاط تمام روی کتابهایی که در کیف چیده بودم میگذاشتم تا مبادا له شوند. در تمام طول مسیر، در سرویس به این فکر میکردم که امروز این گل را به خانم فلانی که بهتر از خانم فلانی است میدهم و میگویم:«خانم روزتون مبارک!» بعد با خودم خیال می کردم که او مرا میبوسد و میگوید:«ممنون دخترم! چه گلهای قشنگی.» من هم با گردنی برافراشته با حاضر جوابی میگفتم:« گلهای باغچه خونهمونه خانم. خودم چیدمشون. اتفاقا این خار هم همون موقع که اومدم این رز صورتیه که کنار اون قرمزه گذاشتهام را بچینم تو دستم فرو رفت. اما خانم حالا دیگه درد نداره...» هنوز مشغول بلبل زبانی بودم که به مدرسه میرسیدیم. از سرویس پیاده میشدم. سر صف میایستادم و بعد به کلاس میرفتم و بعد زنگ تفریح و بعد کلاس بعدی و زنگ تفریح بعدی و بعدی و بعدی و ... گلها که حالا از روی کتابها به کف کیف سُر خورده بودند، با فشار کتاب زنگهای پیش از بین می رفتند و عصر که به خانه بر میگشتم به این فکر میکردم که فردا برای کدام یک از معلم ها گل ببرم!!!
حالا بعد از گذشت این سالها، فقط شرمنده تمام گلهایی هستم که کف کیفم از بین رفتند و پرپر شدند... .
(دوستان عزیز از عنوان جدید وبلاگ تعجب نکنید. صبر داشته باشید. حکمتی در آن است. خواهید دانست. اگر هم دوست دارید حدس بزنید.)








