تبليغاتX
با گريه خنديدن
با گريه خنديدن
با تو این تن شکسته، داره کم کم جون می گیره...
شنبه 16 آبان1388
شعر ...  
 

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

و دست مرد

نه سیلی

که مشت محکم بر...

و مشت دست چپ مرد روی صورت زن

و چشمهای زنش دو

                           دويي

                                     زد و خيره

به روي حلقه ي مرد...

 

[فلش بكي اينجا]:

 

ببين! ببين! نه! اين...

كنار آنكه نگيني ستاره اي دارد؟ ... نه جان من! زشت است.

آخ باشد، باشد... هر آنچه ميل تو باشد... همان كه تو...

نه! تو!

نه عشق من!‌ نفس من! نظر فقط از تو

قرار شد كه نه مردي شبيه هر مردي

شوم براي تو اي عشق آفتابي من!

نظر فقط از تو

و دست زن حلقه

به دور بازوي مرد...

 

‍[دوباره برگرديم به مشت و صورت و چشم... به چشم خيره ي زن]:

 

نه! اشك در ته چشمش هنوز راه نداشت

نه خشم و نه مشتي

فقط تفي محكم

به روي صورت مردي شبيه هر مردي

شبيه هر مردي...

كه هيچ فرق نداشت.

كه مشت و نعره و داد

-سلاح هر مردي-

براي او هم شد

كلام آخر و ...

 آه!

ديالوگ آخر

براي زن باشد:

«ای تف بر اون... بر اون غیرت نداشته ات مرد

 

 

***

همينه كه هست!! چيكار كنم؟

اين شعر براي ۳ ماه پيشه و ويرايش امروز. ديگه حوصله نداشتم نگهش دارم. مي ترسيدم بگنده!!! و زمانی برای استفاده ازش پیدا نشه!!! البته خوانندگان محترم خود، آگاهند که اینها تجربه ی شاعریه. وگرنه ... نه والا!

من الان فقط نگران يه نظرم!!!!!!!! از اونااااششش!! اي خدا!

 

چهارشنبه 13 آبان1388
خاطرات شیرین دانش آموزی! ...  

والا ما هرچی به ذهنمون فشار آوردیم ببینیم چی می شه درباره امروز  نوشت، دیدیم خیر! نیست. خالیه. یعنی فقط یه چیزایی یادم اومد که همچین ته گلوم کیپ شد و یه چیزی سر دلم بالا و پایین شد و دیدم بعله! مثه اینکه این حال ما داره بد می شه و اوضاع خوب نیست و لازمه یه پلاستیکی چیزی دم دست بذاریم مبادا ...

این بود که از نوشتن درباره 13 آبان دست برداشتم.

نه اینکه حال نوستالژیک!! بهم دست داد و دلم برا دوران شیـــــــــــــــــــرین مدرسه تنگ شد!!!! نتونستم بنویسم!!
یادمه هر سال این روز که می رسید حس انزجار داشتم! نه به پرچمی که به زور می چسباندن رو زمین جلوی در ورودی یا نه از سرودای مضحکی که پخش می شد، از حال خودمون که اینجور با اسممون بازی می کردن و به زور سعی می کردن یه چیزایی به مغزمون تزریق کنن اونم به بهانه ی پاسداشت!!! مقام!!! دانش آموز!

آخرش هم یه شیرینی دانمارکی که بوی تخم مرغ و مقوای جعبه اش از همون اول صف به مشام می رسید به همراه یک دفتر!! و یک خودکار!! (غالبا از نوع استدلر!!) می بخشیدن بهمون و ما باز دوباره می شدیم همون دانش آموزانی که همه معلمها از دستشون عاصی بودن و بچه هایی که هیچی نمی فهمن و ... .

اینجوری بود که من امروز با یادآوری خاطرات خوش! آن دوران دلم می خواست با فریاد بگم:

لطفا دفتر و خودکار منو زودتر بدید می خوام برم.......