|
کاش لااقل می دانستم کجایی...
|
مثل یک حباب
روی این سراب
آه! یا نه...
این حباب را چه کار با من شبیه هیچ؟
مثل یک بنای ایستاده در آستانه ی خراب
در کنار های های بال جغد شوم
بی امید عافیت
یا نه!
بی امید عاقبت
به سرنوشت شوم و چرک خویش
بر تمام اوج پست آن
بر تمام گوشه و کنار سست آن
تف روانه می کنم
تف به سمت آسمان...
همیشه معتقد بودم یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...
همون قضیه ی آب رفته و جوی بی بازگشت.
بعضی حال و هواها وقتی رفتن دیگه رفتن...
کلی روزای خوب پیش بینی کرده بودم. خوندن کتابهایی که این چند وقت خریده بودم و با حوصله کنار هم در کتابخانه ای که دوستش دارم چیده بودم. شنیدن موسیقیهایی که این چند وقت به آرشیوم اضافه شدن. نوشتن مقاله و شعر و داستانهای جدید. انگار هرچیزی که به دستم می رسید رو برای یه روز راحت و آرام نگه می داشتم. اصلا تا همین چند وقت پیش جمله کلیشه ایم شده بود اینکه: باشه بعداْ... نمی دونم چرا اون روزها اونجور بودم و این روزها اینجور. انگار اصلا هم مهم نیست. اما باز هم اعتقادم قوی تر شد که یه چیزایی وقتی از دست رفتن دیگه رفتن...
***
۱. این حال من ربطی به سیاست ...
۲. شب از نیمه گذشته است. دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند...
۳. شروع کردم مثنوی بخونم. شاید دست نوازش مولانا شفا بخش باشه. امیدوارم بمونه...
آلبوم جدید شادمهر عقیلی رو از دست ندید. صدا و موسیقی خوب با ترانه های دلچسب و گاه غمگین. شاید آدم رو تو یه عصر جمعه ی تابستون به اشک بنشونه. اما بد هم نیست. فکر می کنم ترانه زیر مربوط به همین آلبوم باشه. دلچسبه. مثل شربت آبلیموهای دست ساز مادرم در عصرهای دلتنگی این روزها... نوش جان!
عادت...
آغوشتُ به غیر من به روی هیشکی وا نکن
منُ از این دلخوشیا، آرامشم، جدا نکن
من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم
واسه بودن کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم
منُ تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه
بوسیدنت برای من تولد یک نفسه
چشمای مهربون تو منُ به آتیش میکشه
نوازش دستای تو عادته ترکم نمیشه
فقط تو آغوش خودم دغدغههاتُ جا بذار
به پای عشق من بمون هیچکسُ جای من نیار
مُهر لباتُ رو تن و روی لب کسی نزن
فقط به من بوسه بزن به روح و جسم و تن من
بی دلیل... یا نه! بی دلیل هم نیست. اصلا شاید اینطور بهتر باشد:
به یاد فردا که می شود درست ۲ ماه...
شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم
بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم...
سکوت...
...
***
من این روزها صحنههایی دیدهام و چیزهایی شنیدهام که تاکنون در قاموس واژگان و دانستنیهایم نبود.
من دیروز خیابانی را دیدم که مردم از آن عبور میکردند ولی از دو طرف در محاصره نیروهای امنیتی بودند و آنها با باتوم و سپر مردم را مجبور به حرکت میکردند.
من دیروز دختری را دیدم که به خاطر شال سبز رنگش کتک خورد.
من دیروز پسری را دیدم که به خاطر لباس سبز رنگش کتک خورد.
من دیروز مادری را دیدم که بیآنکه فرزندش آنجا کتک خورده باشد از جوانان دیگر که کتک میخوردند حمایت میکرد.
من دیروز ماموری را دیدم که به آن مادر توهین میکرد.
من دیروز مردم شهرم را دیدم که همگی با آنکه دستهایشان از ترس میلرزید بر لبانشان ذکر الله اکبر بود و یا فاطمه زهرا.
من دیروز باخبر شدم موتور سواری به پدر یکی از عزیزانم زده و رفته است عجیب آنکه آن موتور سوار نامش «یگان ویژه» بوده است.
من دیروز به خانوادهای فکر کردم که در خود شکست چون پدرشان بعد از دو روز در اغما بودن شهید شد چون موتور سواری...
غسل شهادت چگونه است؟
خدایا صبرت را برسان و ببار بر سرمان...
وای یاسر! پدرت... مادرت...
یأَ ايهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا کُونُوا قَوَّمِينَ بِالْقِسطِ شهَدَاءَ للَّهِ وَ لَوْ عَلی أَنفُسِکُمْ أَوِ الْواَلِدَينِ وَ الاَقْرَبِينَ إِن يکُنْ غَنِياًّ أَوْ فَقِيراً فَاللَّهُ أَوْلی بهِمَا فَلا تَتَّبِعُوا الهَْوَی أَن تَعْدِلُوا وَ إِن تَلْوُا أَوْ تُعْرِضوا فَإِنَّ اللَّهَ کانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً (نساء/ ۱۳۵(
ای کسانی که ايمان آورده ايد کاملا به عدالت به پا خیزیدد، برای خدا گواهی دهيد اگر چه (اين گواهی) به زيان خود شما يا پدر و مادر يا نزديکان شما بوده باشد، چه اينکه اگر آنها غنی يا فقير باشند خداوند سزاوارتر است که از آنها حمايت کند، بنا بر اين از هوی و هوس پيروی نکنيد که از حق منحرف خواهيد شد، و اگر حق را تحريف کنيد و يا از اظهار آن اعراض نمائيد خداوند به آنچه انجام می دهيد آگاه است.
غمهای این روزگار کم نیستند. گاه آدمی را آنچنان در بر خود می گیرند که درد نام دیگر آدمی می شود. این روزها که از هر طرف غمی و از هر سو اندوهی راه به دلم می جستند غمی دیگر بر جانم نشست که این انگار عمیقتر است. انگار جانکاه تر است. انگار درد بیشتری با خود دارد.
عزیز دل! تازه فهمیده ام پدرت از این دنیا رفته است... تازه به مادرت فکر کرده ام ... تازه به خواهرها و برادرت فکر کرده ام... اما هرچه کردم نشد که خودم را به جای تو بگذارم... می دانی که دلم برایت تنگ است اما حالا انگار هیچ طاقت دیدنت را ندارم... چه باید گفت؟ امروز که بازهم نام مستعارت را دیدم و نیایش به یادم آمد بغضی دوباره به سراغم آمد... نیایش... نام مهربانی است... آه پدرت! خدایش بیامرزاد... خداوند به تو صبر دهد فرزند بزرگ خانواده و حتما از این پس بزرگ خانواده!... خداوند تو را حفظ کند عزیز... صبر از خدا برایت می طلبم به زاری و ناله... آرامشی از سوی خدای مهربان ارزانی پدر بزرگوارت باد...
گاهی که احساس می کنی از هر طرف آماج تیرهای غیبی بلا و مصیبت و نا امیدی قرار گرفته ای و امید در دلت مرده است ناگهان از غیب دستی می رسد و نوازشی و آرامشی. این ابیات همان دست نوازشگر امروزند...
ای بسا مخلص که نالد در دعا
تا رود دود خلوصش بر سما
تا رود بالای این سقف برین
بوی مجمر از انین المذنبین
پس ملایک با خدا نالند زار
کای مجیب هر دعا وی مستجار
بنده ی مومن تضرع می کند
او نمی داند به جز تو مستند
تو عطا بیگانگان را می دهی
از تو دارد آرزو هر مشتهی
حق بفرماید که نز خواری اوست
عین تاخیر عطا یاری اوست
حاجت آوردش ز غفلت سوی من
آن کشیدش مو کشان در کوی من
گر بر آرم حاجتش او وا رود
هم در آن بازیچه مستغرق شود... (مثنوی معنوی)
این روزها نه غم صدایم را می توانم پنهان کنم و نه بی فروغی این چشمها را. دست من نیستند. دلم خیلی گرفته است. با دوستی درباره این احساس حرف می زدم. گفت اگر روز دوشنبه در تجمع انقلاب تا آزادی بودی الان این حال را نداشتی و امیدوار می شدی و می فهمیدی جمع یعنی چه و ... .
یکشنبه روز مادر بود. سالها است به این نام معروف است این روز. سالهاست که مردم این روز را حتی با حداقلها پاس داشتهاند. چرا نمیگوییم این روز شاید تنها روزی است که بسیاری مردان یادشان میآید همسرشان یک «زن» است؟ چرا فکر نمیکنیم بوی غذاهای خوشمزهی ایرانی، ما را از زنان خانوادهمان دور کرده است؟ چرا فقط اتوی لباسها چشممان را جلب میکند نه دستانی که با هزار خستگی آنها را اتو کردهاند؟ چرا فقط لباسهای شسته روی بندها را میبینیم بیکه فکر کنیم چه دستان مهربانی آنها را روی بند صاف کردهاند؟ چرا یادمان میرود مادرهایی که در خانهمان هستند «زن» آفریده شدهاند؟ چرا؟
خودم جواب این چراها را برایتان میگویم:
- دل خوش سیخی چند ؟!!
متاسفانه درد معاش و فکر و دغدغهی چند ریال پول بیشتر، آنچنان ذهن و روح ما را درگیر کرده که باید هم یادمان برود.
امسال که هرکس فراموش کرد حق داشت... یکشنبه این هفته روز زن بود و روز مادر. خیلی از ما فراموش کردیم. همه ما حق داشتیم. این بار درد معاش نبود که از یادمان برد. به قول قیصر عزیز:
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظههای سادة سرودنم
درد می کند...
درد
درد
درد
دلم میخواهد چیزی شبیه خواب اصحاب کهف نصیبم شود.نه برای چهار سال! نه! حتی اگر شده تا آخر... تا آخرین لحظه و فقط لحظه آخر از خواب بیدار شوم و شادمان از اینکه دیگر تمام شد شکری به جای بیاورم و فاتحه...
از من نپرس خونهت کجاس تو این همه ویرونه
ای همقبیله چی بگم قبیله سرگردونه
انّا لله و انّا الیه راجعون...
آفتاب و زمین خیس.
جدال بی دلیل نور و قطره های باران.
درخشش چاقو.
نرده های خیس
سرخ.
در رگهای من
خون موج می زد
حالا در رگهای نرده...
موقعی که دو سال پیش یکی از همین روزها تصمیم گرفتم یک وبلاگ راهاندازی کنم تا اونجا «هم» بنویسم، فکر میکردم وبلاگ جاییه برای خود خود آدم. جایی که میتونه هرچی دلش خواست بنویسه. از حرفهای عاشقانه و لطیف گرفته تا فحش و ناسزا به در و دیوار و زمونه و کفر و ... . یه مدت گذشت و من بر همین خیال خام بودم. برای خودم مینوشتم و شاد بودم. اما در این میانه نظرات دوستان کمی تکانم داد. مدتی که حال خوبی نداشتم دوستان دائم شکوه و شکایت داشتند که اینها چه حرفهاییه و یعنی چی و چه معنی داره و این حرفها با ذات دخترها سازگاری نداره (قابل توجه جناب م.خ) و ... . یا وقتی جملهای که احساس میکردم گرهای شده است روی دلم و باید بگویم را نوشتم، دوستان متعرض شدند که یعنی چی این جمله؟! ما وقتی نمیفهمیم یا نمیدونیم پشت این جمله چیه برای چی باید مجبور باشیم بخونیمش و ... . یا همین اواخر که نوشتههام رنگ و بوی روزها و شبهای خودم را داشتند، کسانی آمدند و نوشتند اینجا آدم رو افسرده میکنه، آدم رو میترسونه، اینجور نباش و .... .
حالا که دیگه دو سال از عمر اینجا میگذره، کاملا فهمیدم که سخت در اشتباه بودم. اینجا باید خیلی مراقب بود. چشمهایی هستند که انتظاراتی دارند. حرف دل را همان بهتر که در پستوی خانه نهان کرد. حرف دل را چه به داد و فریاد کردن بر سر کوی و بازار وبلاگ و نت؟! شاید بهتره راجع به دردسرهای دختران بنویسم و حوادث روز و هر از گاهی شعری و داستانکی و نوشتهای تا دوستان را خوش آید و خوشحال شوند و از من نرنجند که افسردهشان میکنم با نوشتههایی که به خدا قسم، فقط حرف دل مناند. نه تظاهر و نه تلاش برای جلب نظر. حالات متغیر روحانی من عامل این نوسانات هستند. بابت آنچه تاکنون شده است، تنها میتوانم عذر بخواهم. همین. اما از این پس وبلاگ را باب طبع مخاطبین خواهم کرد. شاید اصلا اینطور بهتر باشد. اینجا که دریچهای رو به ابدیت نیست تا حرفهای مرا به آن سوی بیسو برساند. کسی هم نیست که بخواهم از راه وبلاگ حرفهایم را برایش بگویم که اگر باشد حرفها را به خود او خواهم گفت چه نیاز به وبلاگ و اینترنت و تارنما؟!! مخاطبین من عزیزان من هستند. گامهایشان عزیز است و نظرهایشان هم. احترام به آنها باید باشد تا راضی باشند. سعی خواهم کرد اینگونه باشم از این پس... .
اینگونه بلاگم دو ساله میشود...
از بد بدتر اگر هست
این است
اینکه باشی
در چاه نابرادر ، تنها ...
زندانی زلیخا
چوب حراج خورده ی بازار برده ها
البته بی که یوسف باشی !
پس بهتر است درز بگیری
این پاره پوره پیرهن
بی بو و خاصیت را
که چشم هیچ چشم به راهی را
روشن نمی کند!!!
(قیصر امین پور)
***
خدا پدر بانیان خانه ی شاعران ایران را رحمت کند. امسال که به دلایلی مجبور شدم سری به نمایشگاه کتاب بزنم، در میان پرسه های بی حالی و قدمهای خسته بر کف نمایشگاه کشیدن، ناگهان از میان آن همه صدا، صدایی آشنا جلبم کرد. ناخودآگاه به سمت صدا کشیده شدم. پروردگارم! این که صدای قیصر امین پوره. این هم خودشه که داره شعر می خونه:
الفبای درد از لبم می تراود نه شبنم ، که خون از شبم می ترواد
داستان کوتاهی از من برای تجربه ی فضاهای جدید داستان نویسی. البته کلی کارای ویرایش نهایی و سرو سامان دادن به آن باقی مانده اما انگار مجبورم یه کاری کنم این فضا عوض بشه!!!امیدوارم خوشتون بیاد...

اینها که می گویم دروغ نیستند
قسم به ....
باورم کن!
بی قسم...
این دستهای من.
کافی نیست؟
به کدام سمت و سو
به کدام چراغ
به کدام سرزمین مقدس باید التجا میجستم
تا باورم کنی؟
تا ببینیام
تا بشنوی...
تا تنها نگاه نکنی
بیباور نگاهم نکنی...
باورم نکردی
حالا
فنجانهای قهوهام
بینصیب از حرکت و چرخش انگشتی ماندهاند.
مرا کدام فال به واقعیت خواهد رساند؟
به حقیقت؟...
به دستهای خودم
که اینک حکم مقدسترین خاک را دارند، قسم...
به همین پیشانی که انگار مُهری ساخته شده از خاکی مقدس است، قسم...
عاشقانه بود هرچه بود
غمگنانه است هرچه هست...
***
اردیبهشت را ببین که دستهایش را برای بدرقه تکان می دهد... دارد می رود...
تقدیم به تمام آنها که داستان خلقت آدم را وقتی اول بار از زبان نجم الدین رازی شنیدند، اشک ریختند...
بخش کوتاه اما عمیقی از داستان آفرینش آدم را بخوانید. به نقل از مرصاد العباد نجم الدین رازی. البته توصیه می کنم اگر دسترسی پیدا کردید متن کامل آن را بخوانید.